مطالب مربوط به «یادداشت های مادرانه»

عشق مادری یعنی همه همه همه فداکاری و ذوب شدن و از نو ساخته شدن
یعنی همه همه من بودن ها رو کنار گذاشتن و به یک «اوی کوچک نازنین» رسیدگی کردن

تاریخ ارسال: ۰۱ اسفند ۱۳۹۴ - - برچسب‌ها: ٬ ٬ ٬ ٬

نویسنده: زینب بانو صدای نفس های آرام و منظم تو را میشنوم. بدنم از دویدنهای دقایق پیش هنوز در تب و تاب است. نگاهم از روی صورت نازنین تو به ساعت روی دیوار میچرخد. این عقربه های همیشه در تکاپو و تلاش من را به فکر میبرند. به فکر لحظه های سختی که برای گذشتنش […]

تاریخ ارسال: ۰۷ تیر ۱۳۹۴ - - برچسب‌ها: ٬ ٬ ٬ ٬ ٬ ٬

پیش‌تر ها فکر می‌کردم وقتی دعا می‌کنیم : “خدایا ما را با فرزندان‌مان امتحان نکن”، منظورمان این است که خدای نکرده به دیدن بیماری سخت یا از دست رفتن فرزندان‌مان مبتلا نشویم. حالا این دعا برایم معانی دیگر و البته شاید سخت‌تری پیدا کرده.

تاریخ ارسال: ۲۴ اردیبهشت ۱۳۹۴ - - برچسب‌ها: ٬ ٬ ٬ ٬ ٬

بچه ها دلشان نمی آید تنهایی بازی کنند و تنهایی لذت ببرند… دوست دارند مادر را در این لذت سهیم کنند.اما ، من مادر ، اینقدر در خودم و دنیای کوچک و حقیر خودم غرقم ….

تاریخ ارسال: ۰۷ اردیبهشت ۱۳۹۴ - - برچسب‌ها:

گمان نمی کنم خدا در برابر این همه نعمت و خوش بختی ، ساده از کنارم بگذرد و بگوید ، خوش گذشت؟ نوش جان! مطمئنم که فقط همین نیست. مطمئنم که حالا خیلی بیشتر از قبل مسئولم . مکلفم. مدیونم.

تاریخ ارسال: ۲۳ فروردین ۱۳۹۴ - - برچسب‌ها: ٬ ٬ ٬ ٬ ٬ ٬ ٬

یعنی چه فشاری از نظر روحی و جسمی به فاطمه مهربان ترین و معصوم ترین و بر مدار فطرت ترین مادر دنیا آمده بود که روزی نازدانه های هشت و هفت و پنج و چهار ساله اش را دور بسترش جمع کرده و از آنها خواسته که برای این دعایش آمین بگویند “اللهم عجل وفاتی سریعا”

تاریخ ارسال: ۲۶ اسفند ۱۳۹۳ - - برچسب‌ها:

نیمه شب چند بار دیگر این اتفاق می افتد. از خوابیدن خسته و دلزده می شوی اما چاره ای نیست. خدا خدا می کنی نزدیکی های سحر بهتر بخوابد یا وقتی هوا روشن شد یکی دو ساعت پیوسته بخوابد و بگذارد تو هم با خیال راحت استراحت کنی.

تاریخ ارسال: ۱۲ اسفند ۱۳۹۳ - - برچسب‌ها: ٬ ٬ ٬ ٬ ٬

            نویسنده: زهرا جوادی این می شود که دلمان فرزند می خواهد و دوست داریم مادر باشیم تا سختی و لذتش را ما هم بچشیم. و شروع کنیم از همان اول دلمان مثل سیر و سرکه برای فرزندانمان بجوشد. برای بودنشان. برای سلامتی شان. برای تربیتشان. برای عاقبت به خیری […]

تاریخ ارسال: ۲۸ بهمن ۱۳۹۳ - - برچسب‌ها: ٬ ٬ ٬ ٬ ٬ ٬ ٬

نویسنده : مونا ابراهیم نظری اولین عکس زندگی من مال زمانی است که حدودا یک هفته‌ام بوده. پیچیده شده توی یک پتوی لیمویی در آغوش پدربزرگ پدرم. قیافه‌ام مچاله شده و انگار دارم گریه می‌کنم. “آقاجون” مهربان و ذوق‌زده اما کمی معذب قنداق کوچک مرا سفت به بغل چسبانده، طوری که انگار می‌ترسد از آغوشش […]

تاریخ ارسال: ۲۲ بهمن ۱۳۹۳ - - برچسب‌ها: ٬ ٬ ٬ ٬ ٬ ٬ ٬ ٬ ٬ ٬

نویسنده : مونا ابراهیم نظری چند وقت پیش با مادری که یک پسربچه چهار ساله داشت، رفته‌بودیم پارک. پسرش هر گربه‌ای که می‌دید با چوب دنبالش میکرد و به قول خودش صدای اژدها درمی‌آورد تا گربه‌ها را بترساند. اگر چند دقیقه می‌گذشت و گربه‌ای سرراهش قرار نمی‌گرفت، چوب بیکارش را به تن و بدن درخت […]

تاریخ ارسال: ۰۸ بهمن ۱۳۹۳ - - برچسب‌ها:
مطالب قدیمی تر »