مامان، مامان!

یادم آمد دخترکی را که توی خواب پدر پدر می‌کرد! چه کرده بودند با خودآگاه‎ش؟ با ناخوداگاه‌ش؟ با پدرش؟ کودکی‌اش؟ برادرش؟ عمویش؟ عمه‌اش؟…

نویسنده : زینب سادات موسوی

مامان مامان متن

مامان، مامان!

بین خواب و بیداری صدای ناله‌اش را شنیدم. کمی گوش تیز کردم و منتظر ماندم. دیگر صدا نیامد. قبل از اینکه پلک‌هایم سنگین شود شروع کردم به آرزو کردن: چرا هیچ بچه‌ای توی خواب پدرش را صدا نمی‌کند؟ چرا همه مادرشان را می‌خواهند؟ چرا مادرها باید وقت و بی‌وقت برسند به داد بچه‌ها؟ چرا ناخودآگاه‌شان مادرخواه است نه پدرخواه؟ چرا نمی‌شود یک مرتبه هم که شده، نصف شب توی خواب دل‌شان هوس بابا کند؟ همیشه مامان؟ همه جا مامان؟…

ای آقای مهربان من!

چرا همه جای زندگی ما سرک می‌کشید؟ چرا خودتان، فرزندان‌تان، همسران‌تان، پدر و مادرتان، یاران‌تان، حتی اسب‌تان این همه واقعی هستید؟ این همه مثل ما هستید؟ این همه بشر هستید؟

یادم آمد دخترکی را که توی خواب پدر پدر می‌کرد! چه کرده بودند با خودآگاه‎ش؟ با ناخوداگاه‌ش؟ با پدرش؟ کودکی‌اش؟ برادرش؟ عمویش؟ عمه‌اش؟….

گفتم عمه. آقا جان! باز هم خانواده‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ی شما؟ این بار خواهرتان؟! یادم آمد که عمه همان کسی ست که نباید دوستش داشت! باید دشمن‌ش داشت. عمه اگر خوب بود که عمه نبود، خاله بود. خاله‌ها خوبند. مهربانند. می‌شود بهشان اعتماد کرد. می‌شود توی آغوش‌شان گریست. می‌شود پیش‌شان درددل کرد. ولی عمه‌ها جادوگرند. موذی‌اند. مهربانی‌شان از روی غرض است و لبخندشان از روی مرض. باور کنید آقا. عمه‌ی‌ بچه‌های شما فرق داشت. خواهر امام بود و دختر امام. همسر شما هم که همسر امام بود و حتما باید اینطور می‌شد دیگر. مگر می‌شود همسر امام بود و زن بدی بود؟ مگر می‌شود با خواهرشوهری که امام‌زاده است دشمنی کرد و او را در نگاه فرزندان بدجنس و جادوگر و حیله‌گر جلوه داد؟ هرگز…. شما با ما فرق داشتید. خودتان، خواهرتان، همسرتان، پدر و مادرتان، حتی اسب‌تان!

ما نمی‌توانیم مثل همسر شما باشیم. ما خیلی که هنر بکنیم می‌توانیم مثل همسران حضرت یعقوب باشیم. حسود و تنگ نظر و صفحه‌‌گزار پشت سر همسرمان. گیریم که همسرمان پیامبر خدا باشد یا خواهرش دختر اسحاق نبی و خواهر یعقوب نبی. نباید که بین فرزند ما و فرزندان دیگرش فرق بگذارد. نباید خواهرش برادر ناتنی فرزندان ما را ببرد خانه‌ خودش که مبادا در دام دشمنی ما و فرزندان‌مان بیوفتد. اصلا مگر همسر پیامبر بودن گناه است؟ مگر ما از فولادیم؟ همسر پیامبر خاتم و همسر حسن‌بن‌علی هم اشتباه کردند.

حالا گیریم که این وسط یکی هم پیدا ‌شود مثل هاجر. هر چه همسرش گفت اطاعت کند. با طفل بی‌گناهش برود توی بیابان بی آب و علف و هی از عطش هروله ‌کند و به خدا التماس ‌کند برای قطره‌ای آب که به حلق فرزندش بریزد. خب حتما هم باید مطیع می‌بود. هر چه باشد او کنیز حضرت ابراهیم بود. اطاعت نمی‌کرد چه می‌کرد؟ کار خاصی نکرده بود. وظیفه‌اش را انجام می‌داد. چه از این بالاتر؟ کنیزی بشود همسر پیامبر. پیامبریِ فرزندش اسماعیل هم ربطی به او نداشت. آن را از پدرش به ارث برده بود. حتی اگر ما هم مادرش بودیم او پیامبر می‌شد. هر پیامبرزاده‌ای استحقاق پیامبری را دارد. حالا مادرش هر که می‌خواهد باشد. اگر پسر نوح نبی جانشین پدر نشد و مادرش به عذاب الهی گرفتار آمد بی‌شک به خاطر دسیسه‌ی بدخواهان بوده. مادرشوهری، خواهرشوهری، جاری‌ای، کسی ….

ای فرزند رسول‌الله!

شما بزرگید. خیلی خیلی بزرگ‌تر از آن‌چه که بتوانیم مثل شما باشیم. بزرگ‌تر و دورتر از این‌که بخواهیم حتی تصور کنیم که فرزندانی داشته اید٬ همسرانی، یارانی٬ اسبی، … . همه چیز افسانه است. قصه است. قصه‌ای برای خواباندن ما. لالایی شیرینی برای عمیق شدن خواب‌مان. چه کسی باور می‌کند این داستان‌ها را؟ طفلی توی خواب پدرش را خواسته! یا للعجب!

چشم‌هایم را می‌بندم و دوباره آرزو می‌کنم؛ نمی‌شود بچه‌ها توی خواب مادرشان را صدا نکنند؟ چرا تا به حال هیچ کودکی توی خواب پدرش را صدا نکرده است؟

۲۲
آذر ۱۳۹۲
مادربانو
دیدگاه‌ها ۱ دیدگاه

یک پاسخ برای : 1

  1. همدردی زینب با بابایی
    شنیدین هیچکسی اندازه دختر بابایی نیست و دلسوز بابا دختره؟ما دخترای بابا منظورم ما پنج خواهر ,جونمون واسه بابامون در میره و حاضریم خار تو چشممون بره اما تو پای بابا نره.

    دیشب تو اشپزخونه بودم که متوجه شدم زینب به بابایی میگه قصه بخون واسم ,نمیدونم خودش خواسته بود یا بابایی براش میگفت قصه عاشورا و شهادت امام حسین (ع) و داستان حضرت رقیه(س) رو.

    وقتی اومدم پیششون دیدم بابا داره اشک میریزه و زینب با تعجب به بابا نگاه میکنه,بهش گفتم زینب چرا بابایی گریه میکنه در حالی که خودم بغض کرده بودم,زینب هیچی نگفت و بابایی توضیح داد «داشتم براش تعریف میکردم و زینب رو میدیدم و به عشقم نسبت بهش می اندیشیدم و فکر کردم روز عاشورا به امام حسین و فرزندان و یارانش چه گذشته که گریم گرفت»

    من دوباره از زینب سوال کردم بابایی چرا گریه کرد که دیدم دخترم بغض کرد و اومد تو بغلم و زار زار گریه کرد اینقد که مجبور شدم راه ببرمش و با ادا و خنده حواسشو پرت کنم از ماجرا.

    حالا نمیدونم گریه زینب به خاطر اشک های بابایی بود یا برای رقیه کوچک و مظلوم امام حسین که شخصیت اصلی داستان بابا بود؟!

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>