جادوگر شهر از

یک روز گردباد تندی از پشت تپه وزید… عموجان فوری همه را به زیر زمین برد.دروتی به یاد سگش توتو افتاد. برای همین، از جا پرید و از زیر زمین بیرون دوید….

نویسنده: زهرا رازقی

روزی روزگاری، دختر یتیمی به اسم دروتی با عمو و زن عمویش زندگی میکرد. کلبه آنها در میان یک چمنزار بزرگ و قشنگ بود….

یک روز گردباد تندی از پشت تپه وزید… عموجان فوری همه را به زیر زمین برد.دروتی به یاد سگش توتو افتاد. برای همین، از جا پرید و از زیر زمین بیرون دوید….

یک دفعه کلبه از جا کنده شد و چرخید. دروتی از پنجره به بیرون نگاه کرد. کلبه روی هوا مثل یک گهواره تکان می خورد…. و با یک تکان سخت به زمین نشست.

فرشته با صدای مهربان گفت: به این سرزمین خوش آمدید. فرشته دو پای زشت را که زیر دیوار خانه بود نشان داد و گفت: آفرین! شما جادوگر بد جنسی را از ین بردید. بعد هم کفش های نقره ای رنگ جادوگر را به دروتی هدیه داد.

دروتی راه برگشت خانه را از فرشته مهربان پرسید. فرشته گفت: این راه زرد را بگیر و برو تا به شهر سبز زمردی برسی. در آن شهر سراغ جادوگر از را بگیر. او به تو کمک می کند تا به خانه ات برگردی.

در راه مترسک غصه دار را دید که از مسخره شدن توسط کلاغ ها ناراحت بود. دروتی پیشنهاد داد تا او هم از جادوگر از کمک بگیرد… هر دو راهی شدند.

هیزم شکن آهنی در حالیکه تبر بالای سرش مانده بود از آنها کمک گرفت، دروتی به بدن هیزم شکن روغن زد و او را که از بی قلبی و بی احساسی ناراحت بود به شهر از راهنمایی کرد…

بین راه به شیری رسیدند که می خواست توتو را گاز بگیرد. دروتی با تمام زورش سیلی محکمی به صورت شیر زد.

شیر یکدفعه بغضش ترکید و هق هق کرد و گفت : من خیلی ترسو هستم، فقط میخواهم کمی شجاع باشم.

دروتی گفت: از جادوگر ازکمک بخواه.

جاده با یک دره قطع شده بود، مترسک پیشنهاد داد تا درخت را قطع کنند و پل بسازند، هیزم شکن این کار را انجام داد. ناگهان حیوان ترسناکی که نیم بدنش خرس و نیم دیگرش ببر بود ظاهر شد. همه به سرعت از پل رد شدند و شیر با حیوان جنگید….حیوان ترسناک به ته دره سقوط کرد.

بعد از ماجراهای زیاد به شهر از رسیدند. نگهبان با دیدن کفشهای دروتی او را شناخت…

آنها وارد اتاقی شدند که یک سر خیلی بزرگ روی تخت دیده می شد. او گفت: من جادوگر شهر ازهستم همه از من بترسند. دروتی گفت: من هم دروتی هستم و از کسی نمی ترسم. به من کمک کنید تا به خانه ام برگردم. هیزم شن هم یک قلب، مترسک یک مغز و شیر شجاعت خواست.

جادوگر شهر ازگفت: شرط کمک کردن نابودی جادوگر بدجنس غرب است.

دروتی و دوستانش ناراحت شدند و چون چاره ای نداشتند قبول کردند.

میمونهای پرنده جادوگر غرب دروتی و دوستانش را دستگیر کردند و دروتی مجبور شد خدمتکار جادوگر شود تا اینکه یک روز سطل آب را بر سر جادوگر ریخت و بدن جادوگر شروع کرد به آب شدن و از بین رفت….

از گفت: من را ببخشید من جادوگر نیستم. یک سر بزرگ ساختم و اسمش را گذاشتم از.

از به مترسک یک مغز داد که از پوست گندم ساخته شده بود. به هیزم شکن یک قلب پارچه ای و به شیر شربت شجاعت داد.

فرشته گفت: سه بار کفش هایت را به هم بزن. دروتی این کار را کرد و ناگهان خودش را کنار عمو و زن عمویش دید…

نویسنده: فرانک بااوم

بازنویسی: شاگاهیراتا

مترجم: علی آشنا

گروه سنی ب_ج

انتشارات بنفشه

چاپ دهم ۱۳۹۱

 

۰۲
آذر ۱۳۹۲
مادربانو
دیدگاه‌ها ۱ دیدگاه

یک پاسخ برای : 1

  1. fateme گفته:

    خیلی قشنگ بود ازخدامیخوام یه بچه بهم بده تا این داستانایه قشنگ روبراش بخونم؛شماهم دعاکنید

پاسخ دادن به fateme لغو پاسخ

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>