نقش احساسات در روند رشد (۱)

تمام رفتارهای ما را احساسات ما کنترل می کنند. حال اگر انسان احساس سالمی نداشته باشد، رفتار سالمی نیز نخواهد داشت. پایه گذاری احساس در سال های کودکی است یعنی ۶ سال اول. رشد عاطفی در شش سال اول کودکی صورت می گیرد.

IMG_0914

چهار بُعد اصلی ابعاد عبارت هستند از

 1

 در جامعه ی ما که بر پایه ی هنجارهای آن زندگی می کنیم، به دو بعد عقل و جسم اهمیت بیشتری داده می شود. بیشترین توان خانواده از نظر مالی و وقت و حوصله صرف این می شود که بچه ها خوب بخورند، خوب بپوشند و خوب درس بخوانند. ما حتی در این زمینه هم شناخت و مهارت نداریم اما اهمیت فراوانی به آن می دهیم. در حوزه ی عقل و شناخت هم فقط درس خواندن را می شناسیم و شناخت دیگری نداریم. پس متأسفانه می بینیم که در جامعه ی ما تمرکز بیشتر روی دو بعد جسم و عقل است و از دو بعد دیگر غافل هستیم.

ما از کلمه ی احساس و احساسات خیلی استفاده می کنیم به خصوص خانم ها. چه قدر می گوییم: من حساسم، احساس دارم، احساسات منو درک نمی کنی، مردها احساس ندارند و …… حال ببینیم که چه قدر از آن اطلاعات و شناخت داریم؟ و چه کار کنیم که از احساساتمان بهتر استفاده کنیم؟

نقش احساس در رشد بسیار مهم است. احساس ۸۰ درصد ریشه ی رفتارهای ما و علت خوشبختی و یا عدم خوشبختی ما است؛ در حالی که نقش عقل فقط ۲۰ درصد است.

ریشه ی رفتارهای ما احساسات ما است. هیچ کار و فعلی نیست که از ما سر بزند و یک احساسی پشت آن نباشد. ما بر پایه ی درک و تصوری که از خودمان و دنیای پیرامونمان داریم، یک نیاز یا انتظاری را احساس می کنیم و در مقابل دریافت یا عدم دریافت آن یک احساسی خواهیم داشت که این احساس پایه ی شکل گیری رفتار ما خواهد بود.

تمام رفتارهای ما را احساسات ما کنترل می کنند. حال اگر انسان احساس سالمی نداشته باشد، رفتار سالمی نیز نخواهد داشت. پایه گذاری احساس در سال های کودکی است یعنی ۶ سال اول. رشد عاطفی در شش سال اول کودکی صورت می گیرد. احساس یک پدیده ی واقعی است و جزو غرایز ما است. شبکه ی عصبی را توضیح دادیم، نتیجه ی چگونگی شکل گیری این شبکه ی عصبی، احساسات مختلف است. احساسات از جنینی شکل می گیرند و نوزاد وقتی به دنیا می آید ساختار احساسی او کامل است در حالی که ساختار عقلی اصلاً کامل نیست و ۱۸ سال طول می کشد تا این ساختار و نظام عقلی و فکری شکل بگیرد ولی نظام عاطفی و احساسی او کامل است. و آن قدر این سیستم در نوزاد کامل و قوی است که خطا نمی کند. نوزاد تمام احساسات مادر را درک می کند چه خوشایند و چه ناخوشایند، همه را درک می کند و خطا ندارد و واکنش نشان می دهد. خیلی وقت ها مادر اذعان می کند که: من نمی گذارم که فرزندم متوجه شود! خوب این مادر زحمت اضافی می کشد چون بچه خیلی زود و سریع متوجه می شود و اصلاً لازم نیست که شما کاری بکنید.

احساس آن بخش از وجود ما است که نمایشگر است و اعلام می کند. به نظر من خود احساس اصالت ندارد یعنی این که ما می گوییم نیازهای عاطفی! نظر من این است که ما اصلاً نیاز عاطفی نداریم بلکه عاطفه و احساس نمایشگر و نشان دهنده هستند درست مثل عقربه هایی که جلوی چشم راننده و یا خلبان قرار دارند و دقیق نشان می دهند که الآن کجای این سیستم چه اتفاقی در حال روی دادن است. اگر آمپر بنزین نشان می دهد که این ماشین بنزین دارد یا خیر، در این حالت خود آمپر که اصالت ندارد. تا حالا شنیده اید که بگیم ماشین را ببریم نیازهای آمپرش را برطرف کنیم؟!

ماشین نیاز به سوخت دارد و این آمپر نشان میدهد که سوخت دارد یا ندارد. خود آمپر که نیاز به چیزی ندارد، در مورد احساسات هم همین طور است. احساسات وضعیت ما را نشان می دهند. انسان دارای دو بعد روح و جسم است. آن بخشی که وضعیت جسمی ما را نشان می دهد را «حس» می گوییم و آن بخشی که وضعیت روحی را نشان می دهد «احساس» می گوییم.

احساس مربوط به روح انسان است. ما نیازهای روحی داریم. احساسات، نیازها و وضعیت روح را منعکس می کنند. در روانشناسی کلاسیک و علومی که از غرب می آیند به احساسات اصالت داده می شود ولی در جهان بینی ما و در علوم ما به روح اصالت داده می شود. احساس نیازها و وضعیت روح را بازتاب می دهد. اگر من نیاز به نوازش دارم، روح من نیاز به نوازش دارد؛ اگر دریافت کردم در سیستم احساسی منعکس می شود و اگر دریافت نکردم اعلام وضعیت می کند. تمامی احساساتی که ما داریم برای وضعیت حالت روحی ما هستند. علاوه بر احساسات حس ها نیز در بازتاب وضعیت روح دخیل هستند مثل زمانی که اگر قسمتی از بدن ما درد بگیرد ما هم درد را حس می کنیم و هم به خاطر این درد ناراحت می شویم یعنی روحمان هم آسیب می بیند پس احساس و حس هر دو در اعلام وضعیت روح دخیل هستند. عکس این حالت نیز صادق است. زمانی که روح ما تحت فشار قرار می گیرد، جسم ما نیز آزار می بیند؛ بیماری های صعب العلاج امروزی ناشی از فشاری است که روی روح انسان وجود دارد نه روی سیستم عصبی. آزردگی روح برروی جسم تأثیر مستقیم می گذارد.

احساسات هم مانند حس ها قابل توصیف هستند. ما می توانیم احساساتمان را برای یکدیگر بازگو کنیم چون در احساسات هم مشترکیم. ما حالت های روحی و احساسات را می توانیم توصیف و منتقل کنیم مانند: من عصبانی هستم، ناراحتم، غم دارم.

سومین مسئله بعد از حس و احساس، «حال» است. حس و احساس در ذهن اتفاق می افتند ولی حال در بیرون از ذهن اتفاق می افتد. حال، تجربه ی روح در خارج از ذهن است. ما منشأ حال را نمی شناسیم به همین دلیل آن را تبدیل به یک واژه ی سخیف و بی ارزش کرده ایم مثل: حالشو ببر، ضد حال زد، حال ما رو گرفت… در حالی که «حال» واژه ی بسیار باشکوهی است؛ تجربه ی عرفا و بزرگان است. حال تجربه ی روح خارج از ذهن است. این که ما حالمان بد است یا خوب، در رابطه با ذهن است. ذهن های بسته تجربه ی بسیار کمی از حال دارند.

همه ی ما تجربه ی حال را داریم، امکان ندارد کسی این تجربه را نداشته باشد. مثل تجربه ی لجظه هایی که بعداً به هیچ شکلی نمی توانیم توصیفش کنیم. در روانشناسی انسان گرا، مزلو از حال به نام تجربه ی اوج نام می برد و گاردنر به آن هوش وجودی می گوید. بین همه ی انسان ها مشترک است ولی قابل توصیف نیست چون ما چیزی را می توانیم توصیف کنیم که ذهنمان آن را بفهمد خارج از ماهیت خودمان را نمی توانیم بفهمیم چون قابل فهم نیست.

 معنویت را نمی توان فهمید و حال، تجربه ی معنویت است.

حال نقطه ی اتصال ما است، قابل انتقال و وصف نیست؛ تأثیرش را در احساس می  بینیم، حاصل آن آرامش است و ما با کلماتی که احساسات را بیان می کنیم، سعی می کنیم که حال را نیز توصیف کنیم مثل “خیلی عالی بود”. حال یک تجربه ی شخصی است و هر کسی تجربه ی خودش را دارد.

نقش اول احساس این است که مرتب به ما نشان دهد که در مسیر رشد قرار داریم یا نه؟.

چه جوری به ما خبر می دهد؟ با احساس خوشایند و احساس ناخوشایند. چراغ سبز نشان گر احساس خوشایند و چراغ قرمز نشان گر احساس نا خوشایند است. هر زمان که احساس ناخوشایند دارید بدانید که از مسیر خارج شده اید. نه دیگران را سرزنش کنیم و نه خودمان را بلکه مسئولانه ببینیم که کجا قرار داریم و خودمان را تحلیل کنیم.احساس مهم تر از عقل است. احساس به ما مسیر را نشان می دهد. عقل موتور است.

نقش دوم احساس تأمین انرژی است.

احساس هم مسیر را به ما نشان می دهد و هم انرژی حرکت می دهد. طبق فرمول قبل از رفتار،  احساس می آید. احساسات انرژی هستند، بد و خوب ندارند بلکه طراحی شده اند که در خدمت انسان قرار بگیرند تا انسان خوشبخت باشد و در مسیر رشد حرکت کند و به تعالی برسد، از حس و احساس عبور کند و وارد حال شود. تمامی احساسات خوب هستند و باید باشند مهم این است که چه استفاده ای از آن ها می کنیم، در مسیر رشد یا در مسیر سقوط؟

رشد عاطفی یعنی که بدانیم از احساسات چگونه استفاده کنیم و چگونه بین احساس و بقیه ی ابعاد رشد به خصوص عقل، هماهنگی ایجاد کنیم.

چند نفر ما خلبان ورزیده ای هستیم؟ همه ی ما فقط تئوری عمل کرده ایم یعنی نشستیم پشت میز و به ما گفتند که یک خلبان خوب چه کار می کند و ما نوشتیم، کارورزی نکرده ایم. تمرین خلبانی با هواپیما در پرواز است. ما باید عامل شویم . مطالبی را که می خوانیم و یاد می گیریم به آرامی تمرین کنیم. نترسیم و عمل کنیم اول ۲ متر پرواز کنیم که اگر زمین خوردیم خیلی آسیب نبینیم بعد ۵ متر و بیشتر. یک دلیلی که ما در زندگی مان به عمل نمی رسیم این است که یکباره می خواهیم یک بوئینگ را به پرواز درآوریم بعد هم وحشت می کنیم و به کل از همه چیز صرفنظر می کنیم . تمرین را از کم شروع کنید و کار کنید.

ما در احساس هیچ فرقی بین بچه و بزرگ قائل نیستیم. چون احساسات بخش کودک درون ما هستند. این مطالب هم برای خودتان است و هم برای فرزندانتان. بنابراین این مطالب را بر خودتان منطبق کنید و روی خودتان کار کنید و ببینید که چه کار می توانید بکنید که فرزندانمان تجربه های ما را نکنند.

یک ذهن فعال داشتیم که حاصل تجربه بود و تجربه حاصل کشف، پردازش و ابداع؛ و حاصل آن احساس خوشایند یعنی رشد است. یک ذهن منفعل هم داشتیم که حاصل محفوظات است و محفوظات حاصل الگو، تکرار و انباشت؛ و حاصل آن احساس ناخوشایند است.

می بینیم که وجود و ماهیت انسان چه قدر یکپارچه است. به هر بُعد او که می خواهیم جداگانه بپردازیم باز هم با ابعاد دیگر در ارتباط است. پس انسان و مسائل مربوط به او را باید یک مجموعه ببینیم. در احساس هم با ذهن کار داریم چون احساس یک بخشی از ذهن است. یک ذهن متعادل، بخش احساسی متعادل نیز دارد. حال ببینیم که از ذهن فعال چه استفاده ایی در زمینه ی احساس می توانیم بکنیم؟

حاصل ذهن فعال، رشد عاطفی است و حاصل ذهن منفعل، عدم رشد عاطفی است. چگونه احساس ناخوشایند را به احساس خوشایند تبدیل کنیم؟ احساسات چگونه شکل می گیرند؟ چگونه با آن ها باید رفتار کرد؟ پس فرمول ذهن فعال و منفعل را نگه می داریم و به بررسی مغز می پردازیم.

شما از امروز صبح تا حال دچار چه احساس هایی شده اید؟ یکی از حاضرین: صبح یک تلفن به من شد که گفتند به جای ساعت ۸ باید ساعت ۹ بروم و چون این قرار با کلاسم تداخل پیدا می کرد خیلی ناراحت شدم و اصلاً توقع نداشتم این جوری بشود. آقای سلطانی: شما شنیدید که ۹ بیا ۸ نیا چرا ناراحت شدید؟ من می دانستم که آن خانم باید ساعت ۸ سرکارش باشد ناراحت شدم که چرا کار من را یکساعت عقب می اندازد.

ما این خبر را محرک می نامیم. این خبر از طریق گوش وارد مغز می شود و به قسمتی می رود که به آن  مترجم و مفسر می گوییم.

سوال : چه تفسیری از حرف این خانم منشی کردید؟ با خودم گفتم که چه قدر بی انضباط است. قسمت دیگری در مغز بعد از مترجم وجود دارد که «پردازش » نام دارد. مترجم یا مفسر عین آن چیزی که می شنود را به پردازش نمی فرستد بلکه تفسیر خودش یعنی بی انضباطی را می فرستد “یک نفر با من بی انضباطی کرد”. پردازش، تابع اطلاعاتی است که از مترجم می آید و یک سری آگاهی ها و مهارت ها دارد و بر اساس آن ها واکنش نشان می دهد، دسته بندی می کند و به پوشه های مختلف می فرستد و عمل می کند.

 2

سوال : شما اطلاعاتی که به مغزتان فرستادید، بی انضباطی طرف مقابل بود! به شما در این مسئله توهین هم شد؟ پاسخ ایشان: به من برخورد.

 سوال : برخوردن یعنی به من توهین شده دیگه. چه موقعی به ما برمی خورد؟ پس اطلاعاتی که به بخش پردازش رسید بی انضباطی و بی مبالاتی و توهین بود، همه ی این ها به فایل مخصوص می رود و از آن جا به بخش احساسات فرستاده می شود بخش احساس بر اساس اطلاعات رسیده احساس مخصوص آن را آزاد می کند ممکن است که حتی چند احساس را با هم آزاد کند مثل غم و خشم و بر اساس این احساس آزاد شده شخص یک رفتاری را انجام می دهد. حالا رفتار شما چی بود؟ عصبانی و ناراحت شدم

سوال : اگر آن خانم دم دستتان بود احتمالاً یک سیلی به او می زدید چون دستور صادره در مغز توهین بوده.

همه ی این مراحل در مغز صورت می گیرد. احساس در ذهن ما این گونه شکل می گیرد. وقتی کودک به دنیا می آید این سیستم کامل است با این تفاوت که بخش مترجم و مفسر کاملاً خالی است و در طول زمان از محیط توسط معیارهایی که ما به او می دهیم تفسیرها را می گیرند و پر می شوند.

یک مثال دیگر برای روشن تر شدن موضوع می زنم. فرض کنید در کلاس درس نشسته اید، من به یکی از شما یک مقدار پول می دهم تا بلند شود و جیغ بکشد و از روی دوش همه بپرد و از دیوار بالا برود و همه چیز را بهم بریزد. کی حاضر است این کار انجام دهد؟ حاضرین: عقل اصلاً اجازه نمی دهد. پس ببینید من به عنوان محرک حتی وعده ی پول به شما می دهم ولی عقل نمی گذارد؛ اطلاعاتی که در مترجم است به شما گفت بی ادبی، بی احترامی، مردم چی میگن و به شما اجازه ی عمل نداد. حالا همین طور که نشسته اید نگاه می کنید و می بینید که یک موش در حال بالا رفتن از پای شما است حالا چه کار می کنید؟ تقریباً همه ی خانم ها از جایتان بلند می شوید و از صندلی ها بالا می روید و جیغ می کشید و اصلاً دیگر متوجه هیچ چیز نمی شوید… و بعد خجالت می کشید و عذر خواهی می کنید، چند نفر این تجربه را دارند؟ چرا این اتفاق می افتد؟

وقتی این خانم شنیدند که ۸ نیا ۹ بیا توی اتوبوس بودند، جیغ و داد کردید؟ پاسخ: نه اصلاً. در این حالت هم عقل و بخش پردازش کنترل می کند و دستور می دهد که  برای توهین این اندازه واکنش کافی است؛ عقل احساس را کنترل می کند و پایه ی رفتار را می سازد، انتظار ما این بوده که به من باید احترام گذاشته شود، من نیاز به احترام دارم و وقت من باید محترم شمرده شود، نیازم را دریافت نکردم، عصبانی شدم. حالا زمانی که موش می آید چه اتفاقی می افتد؟ در بخش مترجم تعریف شده که موش خطرناکترین حیوان دنیاست که انسان را درسته قورت می دهد، مهلت وصیت هم نمی دهد، در سیستم عصبی مغز پیش بینی شده و قانون است که وقتی خطر بزرگی در کار است از عقل کمک نگیر و مستقیم برو سراغ احساس و عمل.

چه چیزی این سیستم را هدایت کرد؟ تعریفی که در بخش مترجم از خطر شده است. کودک جایی دیده که مادر وقتی موش دید از جایش پرید و جیغ کشید پس مترجم ضبط می کند که موش از تمساح هم خطرناک تر است وقتی تمساح دیدی فرار کن ولی اگر موش دیدی پرواز کن!!! در حالی که چند نفر را دیدید که توسط موش به قتل رسیده باشند یا حتی در مورد سوسک! اطلاعات مترجم میگه که سوسک هم بعد از موش آدمخوار بزرگی است!

در خطرات بزرگ عقل کنار می رود و احساس عمل می کند. تا سال ۱۹۷۵ این مسیر میانبر شناخته شده نبود و همیشه مسیر کامل در نظر گرفته می شد. از این سال به بعد متوجه شدند که یک مسیر میانبر هم وجود دارد و این راه میانبر در اتفاقات خیلی مهم است. ممکنه که شما در حالت عادی بپرید وسط خیابان؟ اصلاً امکان ندارد؛ اما اگر فرزندتان ناگهان بدود وسط خیابان چه کار می کنید؟ یا در شرایط عادی اگر یک سگ ببینیم از او کنار می گیریم ولی اگر به کودکمان حمله کند حاضریم که او را خفه کنیم و یا در حالت معمولی خیلی سخت خودمان را به طبقه سوم می رسانیم اما اگر فریاد یک کودک را بشنویم ممکن است در سه ثانیه خودمان رابرسانیم به بالا. چرا؟ چون آن سیستمی که در شکل نشان داده شده از کار می افتد. این سیستم محافظ ما است. در شرایط معمولی اگر بخواهیم بپریم وسط خیابان این سیستم جلوی ما را می گیرد و می گوید نرو، خطر است، مواظب باش ولی در شرایط غیرمعمولی کاملاً از کار می افتد؛ چه قدر پیش آمده که پدرومادرها به خاطر نجات جان فرزندشان خودشان را فدا کردند.

شکل گیری صحیح این سیستم یعنی ذهن باز. یک ذهن باز و فعال از طریق تجربه و یادگیری عمل می کند. شما یاد گرفتید که در مقابل موش چه واکنشی نشان بدهید و یا در مقابل خطر چه کار کنید. همه ی این سیتم بر پایه ی یادگیری است و یادگیری با ذهن باز و تجربه هایی که از کودکی شروع می شود، شکل می گیرد.

در شرایط رشد و ذهن فعال، بخش مترجم و مفسر دیگر تفسیر نمی کنند بلکه توصیف می کنند. محرک میگه موش دیدم، بخش پردازش توصیف می کند که موش یک حیوان کوچک است که سمی نیست و می توان آن را گرفت و دور انداخت، فقط آلوده است و باید دست ها را شست و … در این حالت بدون احساس ترس، روش ابداع می کنید و کارتان را به بهترین نحو انجام می دهید و در پایان احساس خوشایند خواهید داشت. در این حالت رشد عاطفی نیز صورت می گیرد.

اما در شرایط ذهن منفعل دنبال این هستیم که الگو چه می گوید، من الگو را تکرار می کنم و هردفعه که این اتفاق بیفتد ترسمان هم بیش تر می شود، به تجربیات تلخ اضافه می شود و در نهایت احساس ناخوشایند حاصل و رشد عاطفی اتفاق نخواهد افتاد.

مسئله ی بچه ها این است که وقتی به دنیا می آیند از مسیر میانبر بیشتر استفاده می کنند چون مسیر اصلی هنوز کامل نشده است. بارها از من شنیده اید که کودک عقل ندارد چون کودک از مسیر میانبر استفاده می کند؛ دیدید چه قدر زود عصبی می شود و همین طور که گریه می کند یکدفعه غش غش می خندد یا در حال خنده یکدفعه گریه می کند یا خوشحال است و یک مرتبه می ترسد چون مرتب از مترجم و احساس استفاده می کند. بخش پردازش او هنوز شکل نگرفته است. این بخش را به طور موقت چه کسی برای کودک به عهده دارد؟    مادر

 3

مادر عقل مصنوعی کودک است. دیدید بچه ها وقتی یک کاری می  خواهند انجام دهند مرتب به صورت مادر نگاه می کنند که ببینند مادر چه واکنشی نشان می دهد. هر کاری که مادر انجام می دهد برای کودک الگو می شود و در بخش مترجم و مفسر ثبت و ضبط می شود.

بخش مترجم و بخش احساس در ناخودآگاه ذهن ما قرار دارند. بخش پردازش در بخش آگاه ذهن قرار دارد و سال های کودکی به این دلیل خیلی مهم هستند. همه ی ما الگوهای کودکی را گرفته ایم حالا اگر می خواهیم این الگو را عوض کنیم درست باید برگردیم به شرایط کودکی و از اول شروع کنیم. وقتی از من می پرسید که فرزندم دوران کودکی را گذرانده حالا چه کار کنم و یا برای خودم چه کار می توانم کنم؟ من که دوران کودکی اختیاری از خودم نداشتم؟ الان چی کار کنیم؟ جوابش همین است که گفتم به تقویت آگاهی هایمان بپردازیم، الگوهای ثبت شده ی کودکی را به آرامی تغییر دهیم و اول از خودمان شروع کنیم بعد فرزندمان و دیگران. اگر بخواهیم خوش نویسی یاد بگیریم چه کار می کنیم؟ درست مثل کودک کلاس اولی باید از اول شروع کنیم، از یک استاد سرمشق بگیریم و شروع به تمرین کنیم، اول یکی یکی بعد ۵ خط و … تا قدرت و مهارت خوش نویسی را به دست آوریم. تغییر این گونه در آدم شکل می گیرد؛ یک روزه مسائل انسان عوض نمی شود؛ باید برگشت به ریشه و زمان داد و تمرین و تلاش و مداومت داشت و با هر پیشرفت به خودمان پاداش بدهیم. درست مثل همان تمرین خط نوشتن وقتی خوب نوشتیم به خودمان پاداش بدهیم، با این روش می توانیم ناخودآگاه و نیمه آگاه ذهنمان را تغییر دهیم. سخت نیست ولی پشتکار نیاز دارد.

  4 5

 دو شکل داریم که اجزای آن برابر هستند ولی دو تیپ مخالف اند. ذهن فعال ذهنی است که بخش پردازش یا آگاه آن قوی است و ناخودآگاه یا بخش احساس را کنترل می کند. ذهن منفعل ذهنی است که بخش پردازش یا آگاه آن ضعیف است ولی ناخودآگاه آن یعنی مترجم و بخش احساس آن قوی است؛ برای هر پدیده ی کوچکی شرح و تومار می سازد و در کل احساسی عمل می کند، درک مقصر و مظلوم خیلی قوی دارد. به این تیپ آدم ها می گوییم که احساسی عمل می کنند. یک آدم افسرده، عقلانی عمل می کند یا احساسی؟ مسلم است که کاملاً احساسی عمل می کند و تحت تأثیر ناخودآگاهش قرار دارد. در روانشناسی تحلیل رفتار متقابل، بخش مترجم یا مفسر را «والد» و بخش پردازش را «بالغ» و بخش احساسات را «کودک» می نامند.

ما با دو الگوی رفتاری مواجه هستیم، شکل اول (ذهن فعال) و شکل دوم (ذهن منفعل). الگوهای رفتاری ما، بر اساس انباشته های مترجم و احساس ذهن منفعل هستند و بخش پردازش فقط تکرار کرده، رشد نکرده است چون پردازش نداشته و فقط در اختیار مترجم و احساس قرار گرفته. در ذهن منفعل دو بخش مترجم و احساس یعنی بخش نیمه آگاه، عمل می کنند و پایه ی رفتار ما هستند و پردازش، توجیه می کند.

اگر بخش آگاه (پردازش) رشد نکند و کوچک بماند، بخش ناخودآگاه (مترجم و احساس) بزرگ می شود. رشد یعنی بالا رفتن قدرت پردازش، شناخت، مهارت های فکری و به کنترل درآوردن بخش ناخودآگاه که همان مترجم و احساسات هستند. هر دو شکلی که نشان داده شد در ذهن صورت می گیرند. در ذهن منفعل تمام رفتارهای ما تابع ناخودآگاه است و بخش آگاه فقط توجیه گر است. در ذهن فعال بخش آگاه مدیریت می کند و دو بخش ناخودآگاه در خدمت عقل قرار دارند.

ما چهار گروه احساس داریم: شادی، غم، ترس و خشم. همه ی احساس ها خوب هستند. احساس اصلی انسان، شادی است. شادی حاصل صراط المستقیم و رشد است. تا زمانی که در مسیر درست قرار داریم شاد هستیم. ما به دنیا آمده ایم که رشد کنیم پس به دنیا آمده ایم که شاد زندگی کنیم. سه احساس دیگر آمده اند تا به ما اعلام خطر کنند و هشدار دهند که “مواظب باش در مسیر شادی نیستی” برگرد به مسیر و برگرد به شادی.

زمانی که در ذهن فعال باشیم، احساسات در کنترل ما خواهند بود. زمانی که در ذهن منفعل باشیم، ما در اختیار و کنترل احساسات و تفسیرها خواهیم بود. احساسات بد نیستند بلکه بسیار خوب هستند. خشم هنگامی که در جهت خواسته ها و انتظاراتمان به مانع برخوریم، بروز می کند. اگر خشم نداشته باشیم نمی توانیم در مسیر رشد حرکت کنیم چون مرتب مانع جلوی راه ما می آید و مرتب خشم می آید که به ما کمک کند تا از موانع عبور کنیم. خشم ما را به حرکت وا می دارد و ما را مجبور به پیدا کردن راهکار می کند. فقط مشکل در این است که کسی همه ی زندگی را مانع ببیند مثل درک مقصر و مظلوم که خشم بالایی دارند و همه چیز را مانع می بینند.

چرا وقتی فرزندتان درس نمی خواند عصبانی می شوید؟ حاضرین: مانع پیشرفتش می شود. آقای سلطانی: خوب به شما چه ربطی داره؟شما چرا عصبانی میشوید، یکی دیگه درس نمی خونه شما عصبانی می شوید؟ حاضرین: کلی هزینه کردیم. استاد: خوب باید هزینه کنید البته به خاطر هزینه دچار غم می شوید چون پول از دست داده اید. حاضرین: می ترسیم آدم حسابی نشه. استاد: بالاخره یک چیزی میشه دیگه و اگر می ترسید باید بترسید چرا خشمگین می شوید؟ ما وقتی در مقابل مانع قرار می گیریم خشم سراغمان می آید. حاضرین: خودمون زیر سؤال می رویم. استاد: بله درسته؛ بین من و کودک ایده آل من مانع ایجاد شد، درس نخوندن تو نمی ذاره من به کودک ایده آلم برسم. عصبانی میشم تا تو را وادار کنم که درس بخونی تا من صاحب بچه ی درسخوانی باشم و بین من و خواسته ام مانع ایجاد نشود.

در مورد ترس هم همین طور، ترس در خطر است. کسانی که ترس زیادی دارند بسیار آدم های برنامه ریز و محافظه کاری هستند، همه ی اطراف را کنترل می کنند که یک موقع خطری تهدیدشان نکند. پس ترس هم خوب است حتی ترس از مرگ هم خوب است چون باعث می شود آدم مراقبت و برنامه ریزی کند اما وقتی از یک حدی گذشت دیگر ترسویی می شود.

غم در فقدان است. می دانید اگر غم نبود چه می شد؟ دیگر نمی توانستیم شاد باشیم چون دیگر هیچ چیز برایمان ارزش نداشت؛ سپاسگزار و قدرشناس نبودیم. حق شناسی و قدرشناسی و سپاسگزاری به خاطر وجود غم است.

همه ی احساسات ما زیر مجموعه ی این ۴ احساس اصلی هستند. مثلاً حسرت ترکیب شادی و غم است؛ غم این که ندارم و شادی این که اگر داشتم چی می شد؟ ترکیب این احساسات، احساسات مختلفی می سازد. مسئله ی مهم این است که از این احساس ها عبور کنیم و برگردیم به شادی. برگردیم به زندگی و این یعنی رشد عاطفی. ما باید پردازش کنیم و ابداع کنیم و از احساسات عبور کنیم.

یک تمرین عملی در این جا با شما انجام می دهیم تا مطالب برایتان کاملاً روشن شود. به عقیده ی من اگر مادر احساس درستی نداشته باشد نمی تواند به کودکش احساس درستی بدهد بنابراین در مرحله ی اول روی مادر کار می کنیم و در مبحث بعدی به کودک می پردازیم. و مادر باید روی این تمرین ها کار کند تا بتواند در برابر فرزندش درست عمل کند.

ما در زندگی فقط یک معیار داریم و آن «رشد» است. هر رویدادی که برای ما پیش می آید باید با معیار رشد سنجیده شود و این که آیا به رشد ما کمک کرد یا نه؟ هیچ رویدادی در زندگی ما مهم تر از رشد نیست.  هرگاه احساس خوشایند داشتیم یعنی در مسیر رشد قرار داریم و هرگاه احساس ناخوشایند داشته باشیم یعنی آن رویداد به رشد ما کمک نکرده و ما در مسیر رشد نیستیم. ما برای این که درک مقصر و مظلوممان را اغنا کنیم رویدادها را مهم می کنیم.

یک مسئول، رویدادها را به پردازش می برد و آن را توصیف می کند، تفسیر نمی کند، تجزیه و تحلیل می کند و در تصمیم می گیرد و در نهایت با احساس خوشایند خواهد بود. ولی درک مظلوم و مقصر سالیان سال در احساس ناخوشایند می مانند و هر وقت که آن رویداد را به یاد آورند همان احساس ها و همان واکنش ها را با خود به همراه خواهند داشت.

نکته ی مهمی که باید به آن توجه کنیم این است که چیزی که در ذهن ما ماندگار می شود احساس است وگرنه خود رویداد به بایگانی می رود و راکد می ماند؛ حال آن چیزی که باعث می شود یک رویداد به بایگانی نرود و راکد نشود و دایم ذهن را عذاب بدهد، احساس پشت آن رویداد است. ما از این احساس ها عبور نکرده ایم. دیدید چه قدر می گیم: “یه دفعه یه چیزی به من گفتی خیلی دلم رو شکستی” . یکی از حاضرین: خوب ناخودآگاه است. استاد: اتفاقاً کاملاً آگاه است چون شما می خواهید که آن را نگه دارید، احساست نمی خواهند بمانند این ما هستیم که بر پایه ی درکی که داریم آن ها را نگه می داریم.

ما دائماً در حال احساسی عمل کردن هستیم چون مکانیزم ذهن و احساس را بلد نیستیم. چند تا از این رویدادها را در ذهنتان دارید که هنوز به یاد می آورید و عذاب می کشید؟ خوب از ذهنتان بیگاری می کشید! بعد توقع دارید که این ذهن رشد کند؟!. ذهنی که احساس صحیح نداشته باشد نمی تواند درست عمل کند. پس بخش بالغ و پردازش را رشد دهید. ما نباید در احساست بمانیم. احساس برای گذشتن و عبور کردن است. احساس می آید یک هشدار می دهد درست مثل آمپرهای کابین خلبان. حال خلبان بیاید و فقط زل بزند به یک آمپر چه اتفاقی می افتد؟ یک لحظه به آمپر نگاه می کنیم، هشدار را می گیریم و تمام. در مورد احساس هم همین طور است؛ ما اصطلاحاً می گوییم که احساستان را ببینید. ببین که من الآن عصبانی هستم، با ذهن فعال کشف کن، ببر در سیستم پردازش.

ما تفاوت تفسیر و احساس را نمی دانیم. تفسیر فکر است ولی پردازش، تفکر است. در ذهن فعال ما تفکر می کنیم ولی در ذهن منفعل فقط فکر می کنیم. تمام احساس های ناخوشایندی که داریم را به صورت فکر بایگانی کرده ایم. یکی از حاضرین: یعنی هیچ خاطره ی بدی را نباید نگه داریم؟ استاد: ما اصلاً خاطره ی بد و مثبت و منفی نداریم، هرچه بود تمام شد گذشت. اگر زندگی را حرکت و رشد ببینیم و آن را به حرکت در اتومبیل تشبیه کنیم، وقتی در اتومبیل در حال حرکت هستیم کجا را نگاه می کنیم؟ مسلم است که جلو و روبه رو را نگاه می کنیم و لحظه به لحظه از مناظر اطراف لذت می بریم. حالا بیاییم و به یک منظره پشت سر بچسبیم و دائم به پشت نگاه کنیم.

اگر احساس را نشناسیم اجازه نمی دهد که در لحظه زندگی کنیم، ما را نگه می دارد و منجمدمان می کند. بچه ها را دیدید که چه قدر قشنگ از احساس هایشان عبور می کنند. کودک کاملاً در لحظه زندگی می کند. احساس برای این است که در لحظه زندگی کنیم. اگر در احساس ناخوشایند بمانیم درک مظلوم و مقصر تقویت می شوند، مسئولیت احساسمان را هم که به عهده نمی گیریم و دائم شکایت می کنیم و در آخر خود را قربانی شرایط می کنیم و تسلیم می شویم. یک بیمار صعب العلاج یک قربانی است که تسلیم شده است.

ادامه دارد …

 منبع :خلاصه سخنرانی دکتر سلطانی از سایت کودک متعدل

یک پاسخ برای : 1

  1. pr گفته:

    سلام بسیارعالی.موفقو پیروزباشید.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>