نامه ای به تو، عزیز مادر

برایت از خدا بندگی خالصانه ی خودش و خدمت به خلقش را می خواهم..

و خداوند مادر را _ مرا _ جرعه ای از عطوفت خاصه اش نوشاند تا صبور باشد و حلیم , مهربان باشد و مجاهد.

و فرزند را _ تو را _ امانتی گران بها قرار داد ،پر از شکوفه های امید و سرزمینی به وسعت فطرت پاکی که بر آن خلق شدی , تا من با باورها و بلد ها و نابلدهایم تلاش کنم تا تو را انسانی به سمت کمال بپرورانم.

writing

حالا من ، پسر جان ! مادر سیزده ساله ای هستم که هزار خطا کرده ام در این راه ، و تو عزیز مادر سیزده سالگی ات را با خنده ها و شادمانی زایدالوصف ات تمام می کنی و قدم در سال بعدی عمرت می گذاری ، شاید فارغ از تمام دغدغه هایی که هر روز در قلب من بیشتر از قبل می شود و عشقی که عجیب بی نهایت است.

میوه ی دلم برای من کارنامه ی درخشانی که امروز از معاون آموزشی ات گرفتم خیلی با ارزش است اما خودت خوب می دانی که دل مادرت از تو توقع دیگری دارد . در کنار بیست های ردیف شده ای که برای شان زحمت کشیدی یاد بگیر برای بیست های اخلاقی هم مجاهده لازم است ، برای رسیدن به آن قله ی بزرگ بندگی خدا ، خیلی بیشتر از این روزها و شب های تلاشت باید کار کنی .

تولد تو مقارن شد با چند اتفاق خوب ، هر مادری دوست دارد برای این اتفاقات خوب فلسفه ببافد هر چند تاثیری هم در روند تربیتی فرزندش نداشته باشد. اینکه در ساعات اولیه روز  ولادت پیامبر صلوات الله علیه و آله و سلم و امام صادق علیه السلام دنیا آمدی و بامداد بلندترین روز سال و سالروز شهادت مردی که اسطوره ی سال های نوجوانی من بود ؛ شهید چمران!

حالا امسال ، برای اولین بار دلم می خواهد برایت بگویم که چه اندازه دوست دارم به جای این مردان بَزَک کرده ی غربی و جومونگ های شرقی و اسطوره های ورزشی و خوانندگان و بازیگران ، الگوی تو ، مرد روبروی دیدگانت و افق نگاهت فقط هم او باشد. یک مجاهد در راه خدا که علم را با عملش مزین کرد  و ایمانش را با علمش !

جگر گوشه ام ، در این روزگار که به هر بهانه ای ممکن است از هر جایی الگو بگیری سخت حواست باشد که دین و سرزمین ما خود مهد هزار هزار اسطوره است. خیلی دور نمی روم که خودت هم به مدد  کتاب های نوجوانی من و آلبوم عکس های سالهایی که هم سن و سال این روزهای تو بودم ، و کتاب هایی که پدر برایت هدیه می آورد ،خوب می شناسی شان . از عشقت به شهید تجلایی و برونسی تا ارادتت به شهید بابایی و صیادشیرازی . از حافظه ات که پر شده از داستان های شاهنامه و حکایت های سعدی تا علاقه ی بی اندازه ات به اشعار حافظ و مشاعره های طولانی… اینها مرا خوشحال می کند اما حق دارم در آغاز فصل جدیدی از عمر گرانبهایت نگران تو باشم.این نگرانی را از سر مهر از من بپذیر ، بگذار مادری ام را بکنم همانطور که من تو را برای بچه گی ها و بازی ها و شیطنت هایت آزاد می گذارم.

چراغ خانه ام ، از بوسه های سفت و سختت تا بداخلاقی های تحمل ناپذیرت ، همه را به جان می خرم اما از تو می خواهم مرا با همین حرف ها و به قول خودت نگرانی ها بپذیر . دلشوره هایم برای نمازهای دیر شده ات را به حساب کلانتر بودن نگذار ، مراقبت از نوع خوردنی هایت را هم به حساب خانم ایمنی بودن!

پسر احساساتی و سخت ِ من ، با من بساز ، من تو را نه برای خودم که والله برای خدا می خواهم… به اشک هایم رحم کن ، به چشم هایی که همیشه در پس هر دعا جاده ی آینده ی تو و همه ی فرزندان شیعه را غبار می روبد .

مایه ی افتخارم ، درس بخوان اما نه آن علم که تو را از خدا دور کند و غرور و نکبت گریبانت را بگیرد . هدف داشته باش و از همین حالا برای هدف والایت تلاش کن. و بدان دعای مادر همیشه بدرقه ی راه توست.

هزاران هزار شکر که خدا تو را به من داد تا لذت داشتن موجودی عجیب و دلنشین را تجربه کنم…برایت از خدا بندگی خالصانه ی خودش و خدمت به خلقش را می خواهم.

جان ِ مادر دوستت دارم .

منبع : ابناء الهدی

۰۳
آذر ۱۳۹۲
مادربانو
دیدگاه‌ها بدون دیدگاه

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>