داستانهای دانکی

دانکی در راه کندوی عسل را بر بالای درخت دید و با خود فکر کرد آن چه چیزی می تواند باشد؟

نویسنده: زهرا رازقی

یکی بود، یکی نبود غیر از خدا هیچ کس نبود.

بچه های عزیز روزی روزگاری الاغ بازیگوشی در جنگل زیبا و سرسبزی زندگی میکرد که دوستانش به او دانکی می گفتند.

… دانکی در راه کندوی عسل را بر بالای درخت دید و با خود فکر کرد آن چه چیزی می تواند باشد؟ به بالای درخت رفت و آن را برداشت و مقداری از آن را چشید و گفت: چقدر شیرین است.

به طرف دوستان خود حرکت کرد هنگامی که به آنها رسید دوستان خود را دید که منتظر او هستند، با خود گفت: نکند دوستانم آن را بخورند.

با خود گفت: به آنها میگویم این بسیار بد مزه است…..

گاو گفت: آن چه چیزی است که آنجا گذاشتی؟ دانکی به او گفت: اسم آنرا نمی دانم اما بسیار تلخ است.

… پس از بازی بود که ناگهان به یاد عسل افتاد.

هنگامی که به طرف کندوی عسل رفت دید خرسی در حال خوردن آن می باشد و به خودش می گوید: چقدر شیرین است، من عسل دوست دارم و برای بدنم مفید است.

دوستان دانکی که در آنجا بودند از گفته های خرس فهمیدند عسل شیرین است و نگاهی به دانکی انداختند و به او گفتند: چرا به ما دورغ گفتی؟ این سزای کسی است که دروغ می گوید.

… گاو گفت: دوستان بیایید دیگر دروغ نگوییم. زرافه گفت: هیچ چیز مثل راستگویی نیست.

نام کتاب: داستان های دانکی( این داستان: دروغ)

مولف: عابدین فهیمی

تصویرگر: فرشته منعمی

ناشر براق

گروه سنی ب- ج

چاپ دوم ۱۳۸۷

۱۷
آذر ۱۳۹۲
مادربانو
دیدگاه‌ها بدون دیدگاه

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>