زبان مشترک

حس می کنم دخترکم یک زبان مشترک است بین من و آدمهای متفاوت اطرافم

55963314565392109788

نویسنده: زهرا خلیلی

وارد اتوبوس حمل مسافران هواپیما که می شویم همه ی صندلی ها پر هستند. خانمی تقریبا مسن بلند می شود و تعارف می کند که بنشینم. هر چه اصرار می کنم که “نه بابا! همین جوری راحتم، خودتون بفرمایید” قبول نمی کند. خانمی که در صندلی کناری نشسته، با آن ناخن های لاک زده ی قرمز رنگش لپ حنانه را نوازش می کند و برایش شکلک در می آورد! مطمئنم چشمانش دارند از پشت عینک آفتابی اش لبخند می زنند. می خواهیم سوار هواپیما شویم، دختر دبیرستانی شادانی! دستانش را جلوی بقیه می گیرد تا من و حنانه راحت تر از پله ها بالا برویم. موقع پیاده شدن از هواپیما، مهماندار با نگرانی مادرانه ای ازم می خواهد که با چادرم سر دختر کوچولو را بپوشانم که خدای نکرده سردش نشود!  وقتهایی که حنانه در بغلم وول می خورد، حس می کنم آدمها مهربانتر شده اند، حس می کنم دیگر چادرم توی ذوق هیچ دختری نمی زند، حس می کنم دخترکم یک زبان مشترک است بین من و آدمهای متفاوت اطرافم… آخر همه ی آدمها دلشان تنگ شده، برای معصومیت ناب کودکانه

۰۱
مهر ۱۳۹۲
مادربانو
دسته‌ها کوتاه نوشته ها
دیدگاه‌ها ۲ دیدگاه

یک پاسخ برای : 2

  1. zahra گفته:

    دقیقا همینطوره. منم اینو تجربه کردم، و اونوقت آدم چقدر به داشتن کودکش میباله…

  2. sareh گفته:

    خیلی زیبا بود.

    مواقعا همین طور است.

    همه و همه و در هر موقعیتی بچه ها را دوست دارند .

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>