دور تر از آغوش “تو” عَدَم است!

خدایا! این منم که با تلاش های پوچ و فکرهای بچه گانه ام می خواهم…

بعضی وقت ها می شود، حنان که بغلم هست، تلاش می کند خودش را بکشد بیرون از بغلم.
با پاهایش خودش را می کشد بیرون و کمرش را پل می زند.
با دست هایش هم مرا فشار می دهد تا خودش کمی برود جلوتر و خلاصه از بغل من خارج شود.
این در حالی است که نه می تواند چهار دست و پا برود، نه بایستد و نه راه برود!
خصوصا وقتی یک اسباب بازی ای چیزی می بیند، آنقدر تلاش می کند تا از بغل من برود بیرون که هرکسی نداند فکر می کند الان می دود یک طرفی و فرسنگ ها از مادرش دور می شود!
حالا هیچکسم نیست بهش بگوید تو به این کوچولویی به جز مادرت که همه جوره ساپورتت می کند، به چه کسی/چیزی می خواهی پناه ببری اگر از پیش او بروی؟
این جور موقع ها بهش می گویم:
“حالا فرض کن رفتی، کجا می خوای بری آخه؟”***

10_8910201608_L600

خدایا! این منم که با تلاش های پوچ و فکرهای بچه گانه ام می خواهم خود را از آغوش تو بیندازم بیرون.
این منم که با دیدن زرق و برق دنیا، دست از تو که همه جوره پناهگاهم هستی می کشم و سرگرم بی ارزش ها می شوم.
خدایا! این منم که فکر می کنم اگر از آغوش تو بروم، می توانم فرسنگ ها دور شوم و آزادانه زندگی کنم، حال آنکه مفری به جز تو وجود ندارد.
فکر می کنم اگر از آغوش تو بروم، می توانم خودم زنده گی ام را بگذرانم، حال آنکه تویی آن تنها کسی که زنده گی مرا پیش می بری و می چرخانی.
انقدر بچه گانه ام که نمی دانم اگر تو نباشی، من تلف خواهم شد…
خدایا! کاش اینجور وقت ها، تو هم با صدا و دلسوزی و نگاهی مادرانه، پر از مهر و رأفت، به من بگویی: “حالا فرض کن رفتی، کجا می خوای بری آخه؟”
و می دانم که می گویی…
تو دلسوزتر از مادری…
حیف که خیلی وقت ها گوش من، نمی شنود…یا مَن لا مَفَرَّ إلا إلَیه…
دعای جوشن کبیر
منبع : وقتی مادر هستی!

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>