تناقضات مادرانه!

مادر که شده ام، مهربان شده ام. دیدن اشک هر بچه ای درونم می جوشد و با دیدن هر کودک ناراحت و دلتنگی قلبم فشرده می شود.

مادر که شده ام خودپسند شده ام. تا مریض می شوم مثل جان عزیز ها تند و تند برای خودم لیمو شیرین باز می کنم و می خورم و پرتقال. قابلمه قابلمه شلغم می پزم و  می خورم. خودم را به سرعت می بندم به دوا و درمان تا نکند سرماخوردگی ام عود کند و حنان از من بگیرد.

مادر که شده ام، ترسو شده ام. با کوچکترین بیماری و علائمی در خودم یا حنان یا محمد به سراغ مداوایش بر می آیم. دیگر مثل قبلا ها نیستم که تب ۴۰ درجه را هم بی خیالش باشم و مسمویت را جدی نگیرم و بی توجه به تجویز دکتر زندگی کنم.
با کوچکترین داغی در پیشانی حنان درجه بر میدارم و دمای بدنش را اندازه می گیرم تا خدای نکرده ۳۶ درجه اش نشود ۳۶ و ۷ دهم درجه! و اگر بشود هزار فکر و خیال و راه کار برایش می بافم.

fever-in-children

با کوچکترین زمین خوردن حنان، فکر به هزار جای بدی که نباید برود می رود و کمی اگر به افکارم راه بدهم تصمیم می گیرم ببرمش اورژانس.

مادر که شده ام شجاع شده ام. دیگر وقتی حنان بالا می آورد به خاطر یک غذایی که دوست نداردش یا وقتی میوه گیر می کند توی گلویش، با خونسردی دست می کنم و میوه را در میاورم و اگر درنیاید می زنم پشتش  و بالا آوردن هایش را با خیال راحت جمع می کنم و ۱ ربع دیگر می روم توی کار آب و غذا دادنش!
موقع آشپزی با یک دست حنان را بغل می کنم و بی توجه به اینکه الان ممکن است یا من بسوزم یا حنان با دست دیگر آشپزی می کنم و دیگ و دیگچه جابه جا می کنم.

مادر که شده ام، ایثارگر و فداکار شده ام. دیگر موقع غذا، به خودم و ضعف و گرسنگی خودم فکر نمی کنم. وقتی باید غذای حنان آماده شود، دیگر می روم غذای حنان را آماده می کنم، حتا اگر مدت ها من گرسنه بمانم. وقتی حنان خوابش می آید می روم می خوابانمش حتا اگر خودم مشغول صبحانه خوردن باشم.
وقتی حنان می خواهد بازی کند، می روم با او بازی می کنم، حتا اگر خودم دوست داشته باشم وب گردی کنم.

مادر که شده ام، مقید شده ام. اگر قبلا دلم می خواست ساعت ها بنشینم پیش دوست هایم و بگوییم و بخندیم و .. الان فکر زمان غذا و خواب و بازی حنان را می کنم و منصرف می شوم.
اگر قبلا ۱ ساعتی تلفنی با دوستانم حرف میزدم، الان وقت اس ام اس زدم را هم ندارم به این دلیل که حنان وقت مجزا و منحصر به خودش می خواهد از من. دیگر دیر خوابیدن های شبانه، شام حاضر کردن های آخر شب، مهمانی ها و شب نشینی هایی که بیرون از ساعت خواب حنان است را برای خود تعطیل کرده ام.
حتا اگر آن مهمانی مملو از فامیل ها و دوست های خودم باشد.
حتا اگر بعد از مدت ها و شاید ماه ها بعضی هایشان را ندیده باشم…

مادر که شده ام، مهربان شده ام. دیگر با دیدن اشک هر بچه ای درونم می جوشد و با دیدن هر کودک ناراحت و دلتنگی قلبم فشرده می شود. از روضه های کودکان کربلا گرفته تا کودکان خیابان تا کودکان غزه و ملت های مظلوم دنیا و حتا کودکان معصوم غربی که ناخواسته دارند آموزش غلط می گیرند … دلم برای همه شان می سوزد… نگرانشان هستم…

مادر که شده ام، بی رحم شده ام. به خاطر حنان به راحتی با دیگران برخورد محکم می کنم و تلفن دوستان را قطع می کنم و نیمی از مهمانی ها و قرار های دوستانه را حذف می کنم از برنامه هایم. حتا اگر طرف مقابلم ناراحت بشود… انقدر بی رحم شده ام که فقط به آرامش حنان فکر کنم و نه هر آدم بزرگ دیگری!

منبع : وقتی مادر می شوی !

یک پاسخ برای : 2

  1. مرجان گفته:

    واقعا یک مادر باید همه علاقه مندیهایش را فدای بچه اش کند تا همیشه؟

  2. مرجان گفته:

    این خوب است که یک مادر به خاطر بچه اش با دیگران محکم برخورد کند یا کسی را ناراحت کند؟
    به مرور این بچه خود را محور و رکن رکین خامه میبیند که تاب هیچ نا ملایمتی را نخواهد داشت.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>