گربه ای که موش نمی خورد

توی یک شهر بزرگ، میون یک خونه قدیمی و قشنگ دوتا گربه با هم زندگی میکردند.

نویسنده: زهرا رازقی

توی یک شهر بزرگ، میون یک خونه قدیمی و قشنگ دوتا گربه با هم زندگی میکردند… هروقت گرسنه میشدند به انباری گوشه حیاط می رفتند و یک موش چاق و چله می گرفتند. توی انبار، آقا موشه و خانوم موشه با بچه های کوچولو و شیطونشون زندگی میکردند. موش های انبار خیلی از پیشی ببری و پیشی نازی می ترسیدند و مجبور بودند همیشه در سوراخ قایم شوند.

تا اینکه پیشی نازی یک دختر خوشگل به دنیا آورد. اسم اونو پیشی ملوس گذاشتند. پیشی ملوس صبح که از خواب بیدار میشد پیش مامانش میرفت و شیر می خورد، اونقدر شیر می خورد که دلش درد می گرفت.

روزها پشت سر هم می گذشت. ملوس به حیاط رفت ومشغول بازی با گل ها و شاپرک ها شد. او که گربه شیطان وبازیگوشی بود، از این طرف به آن طرف حیاط می دوید و به همه چیز نگاه می کرد.

موش کوچکی که داخل سطل قایم شده بود با دیدن گربه فریاد زد: کمک کمک. ملوس که تا حالا موش ندیده بود فکر کرد که اون یه گلوله کامواست و اونو گرفت تا باهاش بازی کنه. موش کوچولو که ترسیده بود، گفت: لطفا منو نخور..

ملوس گفت ولی من فقط شیر می خورم و موش نمی خورم. الان هم می خوام با تو بازی کنم.

……….

از دوستی ملوس و موش کوچولو همه تعجب کردند و پدر مادر ملوس قول دادند که دیگه هیچ وقت موش نخورن و با خانواده آقا موشه دوست باشن.

آقا گربه گفت: داشتن یک همسایه خوب بهتر از خوردن یک غذای خوشمزه است. خوشحالم که بالاخره با هم دوست شدیم.

ما این دوستی را مدیون فرزندانمان هستیم که ما را از اشتباه بزرگی بیرون آوردند. امیدوارم شما موشها ما گربه ها را ببخشید….

از آن شب به بعد در آن خانه بزرگ، دیگر هیچ گربه ای موش ها را نمی خورد.

گربه‌ای که موش نمی‌خورد

نویسنده: شهرام صالحی

تصاویر: آتلیه هنری نیک پی

گروه سنی: الف_ب

انتشارات فاتحان راه دانش مرودشت

چاپ چهارم ۱۳۸۶

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>