ماجرای احمد و ساعت

بالاخره آن هفته پدر احمد به او گفت که صبح جمعه او را هم با خود به کوه خواهد برد.

نام کتاب : ماجرای احمد و ساعت
گروه سنی :الف ( آمادگی و سال اول دبستان), ب( سالهای دوم و سوم دبستان)
نویسنده :فرشته طائر پور
تصویرگر:مهرنوش معصومیان

کانون پرورش فکری کودکان ونوجوانان

چاپ هفتم: ۱۳۸۱

b711
بعد از هفته ها انتظار، بالاخره آن هفته پدر احمد به او گفت که صبح جمعه او را هم با خود به کوه خواهد برد. احمد هم خودش را برای ساعت شش صبح جمعه آماده کرده بود اما انگار از روز پنجشنبه ساعت دیواری تنبل شده بود و به کندی کار می کرد. نیمه شب که همه خواب بودند، احمد بلند شد و به ساعت دیواری کمک کرد تا تنبلی اش را جبران کند.

از جایش بلند شد و بی صدا صندلی کنار اتاق را زیر ساعت کشاند و یک بالش هم روی آن گذاشت….

عقربه کوچک بالاخره تسلیم شد و مثل در ساعت بعد از آنکه تیکی صدا داد، خودش شل شد و پایین افتاد. حالا تقریبا همانطور بود که پدر گفته بود.

……

عقربه کوچک که فنرش شکسته بود همانطور آویزان روی شش مانده بود، ولی عقربه بزرگ خیلی جلوتر رفته بود.

احمد فهمید که ساعت شش دروغکی به هیچ دردی نمی خورد. ای کاش کمی بیشتر صبر کرده بود. هر چه بود از یک هفته صبر کردن، کمتر بود.

حالا داشت فکر میکرد تا هفته بعد، چند بار عقربه کوچک باید از عقربه بزرگ آویزان شود.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>