دخترم

مکثی کردم و آب دهاتم قورت دادم. اصلا آمادگی چنین برخوردی رو نداشتم.

چند روز پیش همراه دخترم رفتم مدرسه شون که امتحان ورودی دبیرستانش رو بده.  توی حیاط معطل ایستادم تا امتحانش تموم بشه و با هم برگردیم خونه که دیدم یه خانم مانتویی، خوشگل اما محجبه از دور داره بهم سلام می کنه و به نام فامیلی همسرم صدام می کنه. تعجب کردم . هرچی دقت کردم ، باز نشناختمش. اومد جلو با من دست داد و احوالپرسی کردیم. خودش رو معرفی کرد، اونوقت تازه فهمیدم که مادر یکی از دوستان دخترمه. دخترش اینقدر دقیق نشونی های ظاهری من رو به مامانش داده بود که مادرش به راحتی من رو از میان این همه مادرای علاف و معطل، تشخیص داد.

hicab-aksiya-5_Iran_4

دست خودم نیست، اما به راحتی با همه دوست می شم و گرم می گیرم. به راحتی می فهمم که باید از کجا حرف بزنیم که اصلا نفهمیم زمان رو چطوری گذروندیم.

از دخترش تعریف کردم و گفتم اون روز که ناهار مهمون دخترم بود، خیلی بهمون خوش گذشت .اونم گفت که اتفاقا دخترش حسابی تعریف کرده و بهش خوش گذشته. منم سریع پرسیدم که دخترتون همه چی رو میاد بهتون میگه؟

 

خندید و گفت: « آره! اونم بدجور! اومده حرفایی که بچه ها تو مدرسه راجع به مامان و باباها بهش گفتند، به من گفته و منم گفتم که نه! همچین چیزی نیست و دوستات شاخ و برگش دادند. اونم رفته به دوستاش گفته که من می دونم. اونا از اون روز تا حالا دیگه هیچی بهش نمی گن و در عوض خیال منم راحت شده که دخترم مورد هجوم اطلاعات بی موقع نیست.»

پرسیدم مگه به هم چی می گن؟ گفت: « به خدا روم نمیشه. باز هم خدا کمکم کرده که جلوی دخترم خودمو رو نبازم و بتونم سر بسته جوابش رو بدم تا بره پی کارش…»

بعدشم گفت که دخترم کلی به حال دخترتون غبطه می خوره که چرا هی بهش تذکر نمی‌دید که درسش رو بخونه.

گفتم درس خوندن دخترا به خودشون ربط داره. باید خودشون مسوولیت پذیر باشن. اگه بخواد به خاطر تذکرای من درس بخونه، همون بهتر که اصلا نخونه. اما خوش بختانه با اینکه تا حالا تذکری بهش ندادم، اما تا حالا خیالم رو راحت کرده. نمراتش همه عالیه و اصلا نگرانش نیستم.

………………..

اون روز گذشت و تا اینکه دیروز بعد از مدتها با هم تو خونه تنها بودیم. داشت تلفن می زد. اومدم روبروش نشستم و بهش گفتم که مامان دوستت رو دیدم.  چقدر ازت تعریف می کرد.  می گفت که دخترش خیلی باهاش صمیمیه و همه چی رو براش میگه. گوشی رو گذاشت سرجاش وخندید.

 

گفت: « آره! مامان! راست میگه. بچه ها می گن این بچه ننه اس. همه چی رو برای مامانش می گه…»

 

منم گفتم : « عوضش خیال مادرش راحته که برای دخترش هیچ مشکلی پیش نمیاد و هر اتفاقی براش بیفته، اولین نفره که ازش حمایت می کنه…»

 

مکثی کرد و گفت: « آخه ماها می ترسیم که شما مادرا فکرکنید که بچه هاتون منحرفن. در حالیکه اصلا اینجور نیست. فضای همه‌ی مدرسه ها همین طوره. بچه ها همه چیز رو می دونند. اما مامان و باباها خیال می کنن که بچه هاشون شوت تشریف دارند و گرنه اینقدر جلوی بچه هاشون سوتی نمی دادند…»

من رو بگو. چشمام گرد شد. دهانم از تعجب باز مونده بود. دخترم داشت راجع به چی برام  می گفت؟!

سرخ شده بود. می ترسید مورد قضاوت قرارش بدم. مکثی کردم و آب دهاتم قورت دادم. اصلا آمادگی چنین برخوردی رو نداشتم. بهش گفتم: « مامانا همشون بچه هاشون رو دوست دارند. دلیلی نداره که فکر بد در موردشون بکنند. »

گفت: « تو مدرسه بین بچه ها بلوتوث همایش ازدواج پخش شده. همه دارند می بینند. وقتی معلم علوم مون داشت در مورد تولید مثل حرف می زد، همه داشتند به ریشش می خندیدند. برای اینکه اون به خیال خودش داشت سربسته توضیح می داد، در حالیکه همه مون بهترش رو می دونستیم. اما خب ، ادب نمی ذاشت که آب یخ رو روی سرش بریزیم و حالیش کنیم که اینقدرا که فکر می کنه، هالو و بچه نیستیم. »

گفت: « عادی ترین حرف های بین بچه ها، حرفایی هست که بین دوست پسراشون گفته میشه. خیلی عادی بین بچه ها این چیزا هست»

گفتم: « کاش دخترا می فهمیدند که پسربچه ها چی در موردشون چی  فکر می کنند و گرنه عمرا  دخترا زیربار چنین دوستایی نمی رفتند. اگه دخترا عقل شون زودتر به بلوغ نمی رسید  که خدا اینقدر زودتر از پسرا مکلف شون نمی کرد. بعدشم مگه دخترای سن راهنمایی، آمادگی ازدواج را دارند که می رن سی دی و بلوتوث کلاس های ازدواج رو گوش می دن و می بینند؟ پس خیلی زیادی دارن فضولی می کنن و فقط الکی زودتر از وقتش، دارن ذهن شون رو مشغول می کنند و گرنه این چیزا رو هر دختری باید بدونه. »

بعدش گفت: « مثلا دخترا می دونن طبع سرد و گرم زنان تو زندگی، چقدر تاثیر می ذاره روی مرداشون. یا مثلا می دونن که ار..گا…سم… چیه و از این چیزا…»

چشمام دیگه واقعا داشت از حدقه در می اومد. همش خدا خدا می کردم که جلوش کم نیارم.

گفتم من که تا بعد از ازدواجم خیلی چیزا رو نمی دونستم. برای همین با خودم عهد کرده بودم که وقتی دخترم به سن ازدواجش رسید، خودم بدون هیچ حیایی، همه چی رو براش بگم و حتی سی دی هاشو رو در اختیارش بذارم.

بغض کرد و گفت: « مامان! من منحرفم به نظرتون؟ »

گفتم : « نه اتفاقا! خیلی هم خوشحالم که اینقدر حواست جمعه. اتفاقا خیالم از بابت تو راحته. چون می دونم قبول داری که خدا بالای سر ماست. مواظب مون هست. بعدشم اینا چیزای مهمی نبود که شما دخترا می دونین. اینا چیزیه که بین خانواده ها خیلی عادیه. منتهی برای سن شما زوده که بدونین. حالا عیبی نداره. عوضش حالا که می دونین، دیگه خیالم راحته که می دونین چرا باید مواظب خودتون باشید. تمام لذت یه دختر به اینه که سالم و پاک برای شوهرش باقی بمونه. یه همسر خوبی باشه و بعدشم که یه مادر با وجود…»

اشکش رو پاک کرد و گفت: « اتفاقا از همکلاسی هام که می دونم دوست پسر دارن، متنفرم. به محض اینم که بدونم کسی دوست پسر داره، از چشمم می افته… دیگه تحولیش هم نمی گیرم»

بوسیدمش و گفتم باز خوبه که برادر داری. این چیزا برات عادیه. شاید اونایی که برادر ندارند، فکر می کنند دوست پسر داشتن، تحفه ایه. وقتی برای دادشت کادو می خری، می دونی چقدر داری بهش محبت می کنی؟ بعید می دونم داداشت طرف دخترا بره. چون تو اشباعش کرده ای. بذار اونم بزرگ بشه و می بینی که چقدر دوستت داره…»

آرامشی که توی صورتش می دیدم ، باور کردنی نبود. اما از دیشب تا حالا خودم ماتم برده !

منبع : مادرستان

 

___________________________

پی نوشت مادربانو:

در صورت تمایل، از کودکان تان در مجالس احیا عکس بگیرید و برای ما ارسال کنید. در صورتی که عکس ها به حد نصاب برسند، با نام خودتان در سرویس عکس منتشر خواهند شد.

یک پاسخ برای : 1

  1. نرگس گفته:

    چه خوب باهاش برخورد کردید و جواب دادید. فوق العاده تو جذب فرزند تأثیر داره این برخوردای ناخودآگاه و ناگهانی
    ولی واقعا روزای سختیه روزای رسیدن فرزندان به دوران بلوغ

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>