راز و نیاز

چه کودکانه فکر می کنم. به پروردگاری که مهرورزی مادرانه را در وجودم نهاده دارم می گویم برایم چگونه پرودگاری باشد

muslim-baby-mom-arms

نیمه شب است، دختر کوچک دارد شیر می خورد، تمام که می شود صدای “مامان” همراه با حالت گریه و ناتوانی به گوشم می رسد. یادم میفتد که دختر بزرگ تر را که می خواباندم توی پذیرایی بودیم. با پتو و عروسکش بود، به من گفته بود برو توی تختت، گوش کرده بودم، قرار بود خوابش که سنگین شد بگذارمش توی تختش که خوابم برده و او هم برخلاف خیالاتم به سراغم نیامده. دویدم به سمتش. دوباره صدایش آمد بین راه، توی دستشویی بود. برایش جوراب شلواری از زیر شلوارش پوشیده بودم. دستشویی اش گرفته بوده اما نتوانسته بود هر دوتا شلوار را بگیرد و از سرما جیشش ریخته بود، همانطور نحیف و لرزان ایستاده بود منتظرم. دلم کباب شد، کلی وقت همانطور بغض کرده نشست آب گرم بیاید از توی این لوله های یخ، لباسش را عوض کردم شستمش می خواست باز همانجا بخوابد و باز من هم بروم! خواب آلوده تر از آن بود که به حرفم گوش بدهد و توی تخت بخوابد. بغلش کردم توی پذیرایی تا بخوابد. نوازشش کردم موجودی را که تنها پناهش من بودم. نوازشش کردم تا چشمهایش گرم بشود و من یک دل سیر بغلش بگیرم تا آرام بشود.

گفتم “خدایا! همانطور که من این بنده ی تو را در این نیمه شب، با تمام ضعف و درد جسمانی خودم، اینطور عاشقانه و از سر مهر تنگ در آغوشم گرفته ام، همانطور که تمام اشتباه های کوچکش را از روی محبت به دیده ی منت می پذیرم، همانطور که با تمام لطفم هنوز به حرفم گوش نمی دهد و لنگ و لگد می اندازد و لج می کند و من همچنان گرم و مهربان کنارش مانده ام، مرا بپذیر! مرا با تمام لگد زدنهای از سر نادانیم! آغوش گرمت را از من دریغ نکن که ازین کودک ناتوان ترم و به لطفتت محتاج تر!”

و چند لحظه بعد…با خودم گفتم چه کودکانه فکر می کنم. به پروردگاری که مهرورزی مادرانه را در وجودم نهاده دارم می گویم برایم چگونه پرودگاری باشد… منزهی تو ای بی کرانه ی مهر….

منبع :از این روزها

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>