مردی که زیاد نمی دانست

مرد چاقو تیز کن گفت: وقتی جیبم پر از پول است چرا خوشحال نباشم

نام کتاب :مردی که زیاد نمی دانست
گروه سنی :ج
به روایت :الیزابت رز
تصویرگر:جرالد رز
مترجم :ناهید زارع
چاپ چهارم:۱۳۸۹

کانون پرورش فکری کودکان ونوجوانان

b239

روزگاری مرد جوان و ساده دلی زندگی می کرد. او هفت سال پیش یک نعلبند کار کرده بود و یک روز تصمیم گرفت به خانه برگردد. نعلبند برای هفت سال کار او، یک تکه بزرگ نقره به او داد و او هم نقره را توی یک کیسه انداخت و به راه افتاد.

….

مرد چاقو تیز کن گفت: وقتی جیبم پر از پول است چرا خوشحال نباشم؟ ببینم این غاز قشنگ را از کجا آورده ای؟

گوسفند  را با آن عوض کرده ام.

_ گوسفند را از کجا آورده ای؟

_گاوم را با آن عوض کرده ام.

_گاو را از کجا آورده بودی؟

_اسبم را با آن عوض کرده.

_ اسب را از کجا آورده بودی؟

_ آن را با یک تکه نقره عوض کردم.

_ نقره را از کجا آوردی؟

_مزد هفت سال کارم بود.

مرد ساده دل از هر چه خوشش می آمد وآرزویش را میکرد به سرعت آن را به دست می آورد.

ولی متاسفانه در نهایت دست خالی راهی خانه میشود.

برای دانستن ماجراهایی که برایش اتفاق می افتد و ندانسته مزد هفت سال کارش را به آب می ریزد، پیشنهاد میکنم این کتاب را مطالعه کنید.

___________________________

پی نوشت مادربانو:

در صورت تمایل، از کودکان تان در مجالس احیا عکس بگیرید و برای ما ارسال کنید. در صورتی که عکس ها به حد نصاب برسند، با نام خودتان در سرویس عکس منتشر خواهند شد.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>