امنیت ؛ یک اصل پایه در تربیت (۲)

تربیت کودک مثل ساختن ساختمان است.ابتدا پی را می ریزیم بعد قالب بندی می کنیم و ستون ها را می زنیم و بعد سقف را می سازیم. وظیفه ی والدین ساختن پی و ستون های اصلی و ساختن سقف طبقه ی اول است . هنر والدین این است که طوری پی و ستون ها را بسازند که کودک خودش ساختمان سازی را یاد بگیرد.

 

Picture 021

از عوامل دیگر ایجاد امنیت، شناخت است.

شناخت یعنی دانایی و آگاهی. شناخت حاصل ذهن فعال است. ذهن فعال باعث تجربه است و تجربه شامل کشف، پردازش و ابداع است و حاصل همه این ها دانایی و آگاهی است.

ما هرگز بدون شناخت و بدون دانایی و آگاهی به امنیت نمی رسیم. زمانی که بشر نمی دانست منشأ رعد و برق چیست، با هر رعد و برقی وحشت زده و ناامن می شد؛ ولی بشر امروزی دیگر از رعد و برق وحشت زده نمی شود چون علت و منشأ آن را می شناسد. در عوض از مسائل دیگری نا امن می شود که دلیل آن همان عدم دانایی و آگاهی است.

untitled

در مقابل شناخت، عقل کاذب است که حاصل ذهن منفعل است و حاصل انتقال محفوظات است. محفوظات شامل: الگو، تکرار، انباشت است. و دیگر به دانایی و آگاهی نمی رسد و  فقط انباشت اطلاعات می کند. در حقیقت والدین به طور کل با انتقال محفوظات خودشان به کودک، نا امنی خود را به کودک به صورت عقل و منطق، منتقل می کنند. زمانی که به کودک اجازه نمی دهیم که تجربه کند و کشف و پردازش کند و ذهن فعالی داشته باشد ( چون خودمان هیچکدام را نداریم) ترس ها و نا امنی های خودمان را به کودکان منتقل می کنیم. وقتی کودک نا امن شد، هر تلاشی کنیم که او را به امنیت بازگردانیم، کار را خراب تر کرده ایم.

ff

 ذهن فعال و تجربه و شناخت از طریق یادگیری به دست می آید. و ذهن منفعل و الگو و انباشت حاصل یاد دادن است. زمانی که تلاش می کنیم که به کودک یاد بدهیم تمام آن الگوها و دانسته ها و محفوظات خودمان که برای ما هم از نسل قبل رسیده را به کودک انتقال دهیم. ترس و وحشت و ناامنی که ما داریم از نسل قبل به ما رسیده و در زمان حال هم از طریق ما به کودکان منتقل می شود

آگاهی یعنی چه؟

فرض کنید می خواهید نیمرو بپزید، چی لازم دارید؟

تخم مرغ، ماهی تابه، روغن، گاز، نمک، فلفل

حالا همه چیز روی میز آماده است

 آیا می توانید نیمرو را بپزید؟

باید بلد باشید.

فرض می کنیم بلد هم هستید و خیلی هم ماهرید آیا باز هم می توانید؟

نه غیر ممکن است.چرا؟ چون اتاق تاریک مطلق است، ظلمات است

حالا می توانید؟

اما توی زندگی فکر می کنیم که می توانیم و از عهده اش برمی آییم و توی تاریکی راه می افتیم و روغن را پرت می کنیم و تخم مرغ ها را زیر پا له می کنیم و خانه را به آتش می کشیم و بعد هم زمین و زمان را مقصر می دانیم. این طور نیست؟ خیلی خوب بلدیم ولی توی تاریکی حرکت می کنیم.

 اول چراغ را روشن کنید حالا می توانید نیمرو را بپزید.

 آگاهی یعنی روشنایی. نقطه مقابل روشنایی، تاریکی و ظلمات است. روشنایی نور است و بالاست و ظلمات تاریکی است و پایین است. پس اگر آگاهی نداشته باشیم در ظلمات زندگی می کنیم، با هر معلومات و هر مشخصه ای که باشیم. آگاهی یعنی روشنایی، بینش، دیدن.

بینش یعنی داشتن نقشه و دیدن؛ یعنی داشتن ساختار تربیت. یعنی دانستن و آشنایی با اصول، ارزش ها و اهمیت. باید بدانیم در زندگی ما چه چیزهایی اصول هستند و چه چیزهایی ارزش و اهمیت. وقتی در تاریکی باشیم اهمیت ها جای اصول را می گیرند و ساختار را از دست خواهیم داد چون اولویت ها به هم می خورند.

دانایی یعنی چی؟

آگاهی کاملاً نظری و تئوری است. ولی دانایی یعنی عمل و روش و اجرای روش. اگر در تاریکی باشیم هر چه قدر دانایی داشته باشیم به دردمان نمی خورد. در حال حاضر در جامعه ما چه قدر سطح تحصیلات بالا رفته و چقدر متخصص در سطح جامعه داریم؟ قبل از انقلاب جامعه دانشگاهی ما دو درصد بودند اما اکنون به ۲۰ درصد رسیده است، با این حال جامعه ما آرام تر شده یا ناآرام تر؟ مسلم است که ناآرام تر، چون دانایی بالا رفته ولی آگاهی بالا نرفته. نیمرو پختن خوب بلدیم اما نمیدانم چرا روغن را می ریزیم و تخم مرغ ها را له می کنیم و دست و بالمان را می سوزانیم و آخر سر هم گرسنه می مانیم. با این که خیلی خوب نیمرو پختن بلدیم اما چون روشنایی نداریم، موفق نمی شویم؛ چون بینش نداریم، نقطه نگاه نداریم.

آگاهی یعنی داشتن نقشه ساختمان و دانایی یعنی اجرای ساختمان. ما اگر نورافکن خیلی قوی هم داشته باشیم و بیندازیم روی ساختمان ولی بلد نباشیم که چه کار باید کنیم، فقط می توانیم ساختمان را تماشا کنیم. پس بدون دانایی هم نمی توانیم کاری کنیم. اگر بلد نباشیم و علم کاری را نداشته باشیم هر چقدر که آگاهی داشته باشیم، فقط یک تماشاگر خواهیم بود.

ما خیلی وقت ها نورافکن خوبی داریم و همه جا را روشن می کنیم اما چون بلد نیستیم، روشنایی را به طرف خانه همسایه می گیریم. چه قدر خوب انتقاد می کنیم! نقد می کنیم و ایراد می گیریم. چون نورافکن را روشن کرده ایم و دیدیم ساختمان خودمان که افتضاح است، هیچ کاری هم از دست مان بر نمی آید پس بهترین کار اینست که نور را بیندازیم خانه همسایه و بعد هم شروع کنیم به نصیحت و انتقاد کردن.

چگونگی ساختن ساختمان بر پایه ی نقشه (آگاهی) است و در حیطه دانایی است.

کدام مقدم است؟ دانایی یا آگاهی؟

هیچ کدام. هر دو باید با هم باشند. مهم مجموعه این دو است که حاصل آن شناخت است. فرض کنید می خواهید آش درست کنید، آب مقدم است یا حبوبات؟ بدون حبوبات فقط آب جوش خواهیم داشت و بدون آب، یک مشت حبوبات سوخته خواهیم

آگاهی یعنی اشراف داشتن و دیدن و روشنایی، دانایی یعنی عمل کردن در فضای این روشنایی و دیدن است. آگاهی در فرهنگ سنتی ما معنای اخلاق می دهد و دانایی معنای ادب می دهد. ادب روش و چگونگی است مثل ادب غذا خوردن، ادب حرف زدن، ادب درس خواندن و …. در زمان ابن سینا بچه ها به مکتب خانه برای ادب آموزی می رفتند. آگاهی اخلاق است و دانایی ادب است، این دو لازم و ملزوم یکدیگر هستند. هیچ کدام را بدون هم نمی توانیم داشته باشیم.

شناخت همیشه منشأ امنیت است. امنیت بدون شناخت امکان ندارد. وقتی می گوییم باید به سمت معنویت برویم، بدون شناخت به معنویت نمی رسیم. دچار اشتباه عرفان های وارداتی که امروزه در جامعه ما تب تندی دارد نشوید، بدون شناخت محال است که به عرفان برسیم و حتی ممکن است که به هیچ کجا برسیم.

معنویت بدون شناخت، خرافات است. شناخت بدون معنویت نیز خرافه ی علمی است. اگر شناخت و معنویت هر کدام حذف شوند به خرافات دامن زده ایم. و خرافات مبنای ناامنی است. چون شناخت و معنویت لازم و ملزوم هم هستند، همان طور که شناخت و امنیت با هم یگانه اند.

پس شناخت از عوامل امنیت است. عامل دیگر ایجاد امنیت، اقتدار است.

اقتدار قدرت ناشی از معنویت و فطرت است. اقتدار مادی تبدیل می شود به زور مثل زور بازو، زور پول و …. قدرت منشأ نامحدود دارد، همیشه هست و معنوی است. همه ی انسان های معنوی انسان های مقتدری بودند. یکی از علائم اقتدار معنوی بودن است وگرنه این اقتدار تبدیل به زور می شود. عوامل تقویت اقتدار:

* مهربانی

* شناخت – هر چه آگاهی و دانایی ما بیشتر شود، اقتدار ما بیشتر خواهد بود. در مورد کودک نیز هرچه شناخت ما از کودک، مراحل رشد کودک، نیازهای کودک، روش های تربیت و….. بیشتر باشد اقتدار ما نیز بالاتر خواهد بود. بازهم فرمول های ذهن فعال (شناخت) و ذهن منفعل (عقل کاذب) در این جا نیز صدق می کندو کشف و پردازش و ابداع در زمینه رفتار با کودک خواهد بود. زمانی هم می تواند در زمینه همسرداری باشد، همسرهای با اقتداری هستید یا نه ؟ اگر جوابتان نه است دلیلش این است که نمی دانیم همسری یعنی چی. چون نمیدانیم همسری چیست، اقتدار هم نداریم، یا به انفعال کشیده می شویم یا به زور. که معمولاً خانم ها به خشونت کشیده می شوند و به طرف خشونت های کلامی و جیغ زدن و غر زدن می روند.

شناخت مهم است چه در مورد کودک و چه در مورد همسر و یا هر چیز دیگری. گفتیم برای داشتن اقتدار باید شناخت داشته باشیم و شناخت شامل آگاهی و دانایی است. آگاهی از منزلت پدر و مادر بودن.

ما دو تا نیاز اصلی داریم: امنیت و محبت. امنیت را آقایان تأمین می کنند و محبت را خانم ها بعد هم با هم مبادله می کنند. هر مردی یک نیمه زنانه دارد و هر زنی یک نیمه مردانه در وجودش دارد. ما در وجود همدیگر کنسولگری داریم که این کنسولگری ها مسئول امنیت و محبت هستند به شرطی که در رشد متعادل قرار بگیریم و در مرحله کودکی و مرحله مصرف، درجا نزنیم و گیر نیفتیم. رشد کنیم و به مرحله بلوغ برسیم. بلوغ یعنی تولید. در مرحله همسری باید به مرحله لوغ عاطفی برسیم و نیز بلوغ شناختی و …. و بعد با هم مبادله کنیم.

یک مشکل ما این است که فکر می کنیم بچه ها آمده اند و مانع پیشرفت ما شده اند اما خبر نداریم که بچه ها آمده اند و ما را در مسیر رشد بالا برده اند و به مقام والدینی رسانده اند. ما متأسفانه دوست داریم در مرحله همسری بمانیم. چه قدر از مادر ها می شنویم که از وقتی این بچه آمده نه به زندگیم می رسم نه به خودم و… پیشرفت اجتماعیم مختل شده.

زمانی که پدر و مادر می شویم، نقش های در طول زندگی را به همراه داریم یعنی حتی در زمان والدینی هم باید نقش کودکی را داشته باشیم. منظور از کودک درون همین است. یکپارچه نگری داشته باشیم و همه ی مراحل رشد را در امتداد هم ببینیم. منظور این نیست که کسی که همسر شد پس دیگر مرحله ی انسان بودن و کودکی را از دست داد و وقتی والد می شویم پس دیگر کودک نیستیم. اگر نگاه کلی نگر نداشته باشیم تبدیل به پدر و مادر فداکار خواهیم شد که بدترین نوع والدین هستند.

چرا ما معتقدیم پدری و مادری بالاترین مرحله رشد و متفاوت از همه مراحل است؟

مادر و پدر یک موجود نر و ماده نیستند که یک توله یا جوجه به دنیا آورند، بلکه یک انسان به دنیا می آورند. ما دو صفت برجسته برای خداوند متعال می شناسیم:   خالق بودن  و    پروردگار بودن

مادر و پدر جنین را درست می کنند، خلق نمی کنند. خلقت متعلق به خداوند است و پدر و مادر واسطه ی خلق خداوند هستند. یعنی خلقت خداوند به مادر سپرده می شود به همین دلیل مادر نقش اصلی دارد تا این مخلوق (کودک) به دنیا آید.

خدا خلق می کند  ……………………………مادر وپدر (والدین)به دنیا می آورند، متولد می کنند

مادر چه به دنیا می آورد؟  ولد (نوزاد). پس والدین یک ولد دارند که توسط خداوند خلق شده است. پس یک وظیفه والدین به خصوص مادر، تولد است. فارسی ولد، نوزاد است. صفت دیگر خداوند پروردگار (رب) است. که برای والدین می شود مربی یا پرورش دهنده، رب وظیفه اش را به مربی محول می کند.

خدا پروردگار است  ………………………….. والدین، مربی و پرورش دهنده.

ما می توانیم این منزلت های معنوی را نبینیم. جهان مادی هم تلاش می کند که انسان منزلت معنویش را نبیند. وقتی ببینیم، خیلی به ما ظلم خواهد شد چون دیگر نه سر کار می توانیم برویم، نمی توانیم تحصیلاتمان را ادامه دهیم یا به مهمانی برویم و نه دوران خوش مجردی را داشته باشیم!!!!! خبر نداریم که این مقام والدینی است که شادی می دهد.

مادر نوزاد را زایمان می کند، پس مادر زایش دارد و بعد پرورش می دهد. مقام مادری درجه بندی دارد. کمترین مرتبه اش جایی است که یک فرزند به دنیا می آورد و بزرگ می کند و بالاترین مرتبه اش را خدا می داند که کجا است؟ مادر اگر به مراتب بالای مادری برسد، زایش و پرورش محبت خواهد داشت. مشکل مادران امروزی این است که خود را نیازمند دریافت محبت می بینند یعنی نازا و سترون هستند، نمی توانند تولید کنند پس نمی توانند پرورش هم بدهند پس در مراحل پایین و مصرفی می مانند. مصرف کننده ی محبت باقی خواهند ماند. در مورد پدر هم همین است زایش ندارد و نمی تواند امنیت تولید کند. زایش وظیفه ی والدین است، تفکیک نکنید اما اهمیت مادر درمرحله ی زایش وپرورش بالاتر است. ما زایش را تبدیل کرده ایم به زایمان و ادعا می کنیم یکی زاییدم برای هفت پشتم بسه. و نمی دانیم که چه ظلمی در حق خودمان می کنیم. مادر، تمام لحظات زندگی اش زایش است منتهی نه زایش کودک. وقتی به مقام والای مادری رسیدی مهم نیست که برای کی داری زایمان و پرورش انجام می دهی. آیا زایش علم داریم؟ به همین دلیل بود که من گفتم مقام معلم و پزشک و پرستار و ….. ذیل مقام پدری و مادری است.

برگردید به ذهن فعال و منفعل، ذهن منفعل یک ذهن ابتر و بیهوده است چون تولید ندارد و فقط تکرارمی کند.

معلمی که زایش نداشته باشد و پدر و مادر نباشد در مرحله اهمیت باقی خواهد ماند. چون معلمی باارزش است که وارد حیطه ی ارزش ها شود. مادری یک ارزش است، زن بودن اهمیت است و این دو نباید جایشان عوض شود.

شاید من دلم می خواهد که در مرحله ی مهم و اهمیت بمانم. یک معلم هستم، x تومان هم پول می گیرم و درس می دهم و می روم، خیلی مهم و عالی است ولی وارد حیطه ی ارزش نمی شوم چون والد نشدم. پزشکی هم که به مرحله ی ارزش ها نرسیده مهم است چون زحمت کشیده و درس خوانده و مشغول خدمت است ولی والد نیست. منظور من از رسیدن به مرحله پدری و مادری این است که اگر پزشکی به یک مادر می گوید که باید سزارین شوی، اگر دختر خودش هم بود همین کار را می کرد؟پزشکی به حیطه ارزش ها و والدینی رسیده که معتقد باشد هر کس از این در می آید مثل فرزند خودم است. همین اتفاق اگر برای فرزند خودم هم می افتاد

یک پزشک، مهندس، مربی، معلم و غیره زمانی که در موقعیت شغلی شان قرار می گیرند تا زمانی که پدر و مادر نباشند، فقط در مرحله اهمیت باقی خواهند ماند و وارد فضای ارزش ها نمی شود خیلی مهم و خوب و قابل احترام است فقط ارزش نشده است.

یک نشانه دیگر برای این که بدانیم در فضای اهمیت هستیم یا ارزش، این است که کسی که وارد  حیطه ی ارزش می شود دیگر حق شناسی و قدرشناسی و سپاسگزاری برایش  بی معنی می شود، بی نیاز از این ها می شود و متوقع نخواهد بود. یک مادر متوقع به مرحله ارزش نرسیده است.  در مرحله اهمیت مانده است، زن مانده است و به خاطر کارهایی که کرده توقع پاداش دارد. ولی کسی که به مرحله ارزش رسیده باشد اصلاً منتظر سپاسگزاری نیست، توقع ندارد و دست مزد نمی خواهد. ما وقتی می گوییم ذیل کلمه پدر و مادری منظور حتماً آوردن بچه نیست. ممکن است پزشکی اصلاً ازدواج  نکرده باشد ولی در حق مریضش پدری کند یا مادری کند. اصلاً لازمه ی والدین شدن، ازدواج و بچه داشتن نیست. مادری و والدینی جزو فطرت و غریزه هستند. اگر یک  بچه به دنیا آوریم به غریزه پاسخ داده ایم، روی غریزه فرزندمان را شیر می دهیم و پرورش می دهیم. اما وقتی فطرت مادری شکوفا شود و یا فطرت پدری شکوفا شود دیگر مهم نیست که فرزندی به دنیا آورده ایم یا نه؟ فضای اهمیت، زمینی وهویتی و مادی است و اصلاً معنوی نیست اگر از مرحله اهمیت عبور نکنیم و به معنویت نرسیم دچار بازی های مقصر و مقصریابی خواهیم شد.

اولین مسئله برای رشد و رفتن به فضای ارزش، شناختن نیازها و شناختن تفاوت نیاز با خواسته است. کودک نیازهایی دارد، وقتی نیازش را دریافت نمی کند، تبدیل به خواسته می شود. در این حالت بزرگ که می شود تبدیل می شود به بزرگسالی پر از خواسته های جورواجور. و قدرت تشخیص تفاوت نیاز با خواسته را نخواهد داشت.

اولین مسئله این است که بدانیم چه نیازهایی داریم نه چه خواسته هایی داریم تا بعد بفهمیم که فرزندمان چه نیازهایی دارد؟ برای این که به مقام والدینی برسیم باید نیاز هایمان را بشناسیم و تفاوت آن ها را با خواسته بدانیم و نیز منشأ دریافت نیازهایمان را هم بشناسیم.

اولین مسئله در رشد شناختن منشاء است.

یک مشکلی که امروزه ما با بچه هایمان داریم این است که بچه های ما منشأ را نمی شناسند. خود ما هم منشأ را نمی شناسیم. شناخت منشأ از ساده ترین مسائل شروع می شود. مثل برنج. بچه های ما سرمنشأ تولید برنج را نمی شناسند و خیال می کنند برنج هم در کارخانه تولید می شود. یا حتی       نمی دانند شیرینی که روی میز است منشأ آن از کجاست و غیره. منظور این نیست که از امروز بروید و در خانه هایتان کلاس منشأ شناسی بگذارید بلکه منظور ما این است که فقط کودک را در معرض این آگاهی ها قرار بدهید خودش پیدا می کند که منشأ کجاست و متوجه می شود اما به صورت یادگیری نه به صورت یاددهی. بزرگسال هم باید بداند منشأ کجاست و اگر چیزی را کم دارد از کجا بگیرد.

دومین مسئله در رشد داشتن درک مسئول است.

درک مسئول جزو آگاهی است. وقتی می گوییم درک مسئول داشته باشیم یعنی من مسئول رشد خودم هستم. احدی نمی تواند مانع رشد من بشود جز خودم. من مسئول رشد خودم هستم و هیچ  کس نمی تواند مانع رشد من بشود. تا این زمان که من به عنوان مدرس در این جا ایستاده ام سر سوزنی مانع در برابر رشد من  ایجاد نشده است، سخت ترین مراحل زندگی را گذرانده ام، لحظات خیلی خیلی سختی را پشت سر گذاشته ام و به مرحله پدربزرگی رسیده ام ولی این روزها هرگز مانع رشد من نبودند حتی وقتی به آن روزها نگاه می کنم می بینم همه آن ها پله های رشد من بوده اند. تمام اتفاقات ناگواری که در زندگی برای من پیش آمده، باعث رشد من شده است.

من مسئول رشد خودم هستم و مسئول رشد هیچ کس نیستم. در مورد فرزندان هم  مرحله ای دارد که بعد از آن آرام آرام مسئولیت را به خودش واگذار می کنیم و کنار می ایستیم. در کل مأموریت ما در این جهان این است که “مسئول رشد خودم باشم” و در مقابل رشد دیگران مسئولیتم را بشناسم. معنای زندگی همین است و غیر از این چیز دیگری نیست.

 حوزه ی مسئولیت ما این گونه است ما در مقابل دیگران مسئولیت داریم، مسئول دیگران نیستیم.

گفتیم از عوامل اقتدار آگاهی و دانایی است. دانایی یعنی علم، شناخت و تجربه. غیر از آگاهی باید دانایی هم داشته باشیم. در زمینه کودک باید با دانایی از مراحل رشد کودک و نیازهای کودک و بر پایه ی این ها یک ساختار تربیت بسازیم. برای ایجاد ساختار تربیت ما نیاز به علم داریم. این جا است که باید کتاب بخوانیم و کلاس برویم و کار کنیم. درست مثل علوم دیگر. مادر شدن و پدر شدن علم دارد و ما باید علم والدینی را کسب کنیم و بدانیم ساختار تربیتی چیست؟ کودک چه نیازی دارد و این نیاز را چگونه باید به او بدهیم؟ این مسائل یادگرفتنی هستند.

کودک مثل ساختمان است. برای ساختن یک ساختمان به بتن و قالب بتن احتیاج داریم و یک نقشه که در آگاهی به دست می آید و باید طبق این نقشه عمل کنیم. پی اصل است، پی را می ریزیم بعد قالب بندی می کنیم و ستون ها را می زنیم و بعد هم سقف را می سازیم. وظیفه ی والدین ساختن پی و ستون های اصلی است و ساختن سقف طبقه ی اول، دیگه بعد از آن بانک وام می دهد. به سقف طبقه اول که برسیم بانک خودش وام می دهد و ما باید به عهده کودک واگذار کنیم و هنر والدین این است که طوری پی و ستون ها را بسازند که کودک خودش ساختمان سازی را یاد بگیرد. اگر ما درست عمل نکنیم تا آخر عمر باید برایش قالب بندی کنیم. اگر قالب بندی را هم بلد نباشیم یک چیز کج و کوله می سازیم به اسم ساختمان مدرن.

چهارچوب و ساختار تربیتی، همان قالب بتن است. بتن، رشد است، داخل قالب که ریخته می شود شکل می گیرد. این قالب هم خیلی محکم است (اقتدار) و هم خیلی لطیف است (مهربانی). تا ساختار کودک شکل بگیرد.

حاصل اقتدار چیست؟

کسی که مقتدر است، صبور است.

صبوری یک نیاز مبرم دانش والدینی است. اگر به مرحله ی اصل و جایگاه والدینی برسیم، خیلی صبور خواهیم شد. به دور و برتان خوب نگاه کنید چه پدر و مادرهایی خیلی صبورند؟ والدین صبور عصبی نمی شوند، خشونت ندارند. منظور ما از صبوری،‌ خودخوری و انفعال و ستم کشی نیست بلکه منظور ما آرامش است. والدین صبور با آرامش و دانایی و آگاهی از مسائل عبور می کنند. صبوری، اعتقاد به رشد است. اعتقاد به منزلت معنوی پدری و مادری است. صبوری یعنی می دانیم رشد یک حرکت است. کودک در مراحل مختلف رشد دچار حالات گوناگونی می شود که والدین آگاه و صبور و دانا این مراحل را می شناسند و به آرامی از آن ها عبور می کنند و این آرامش را به کودک انتقال می دهند. صبوری یعنی پشتکار و انگیزه داشتن. وقتی به کاری اعتقاد داریم و این اعتقاد از روی آگاهی و دانایی است و ایمان داریم، آرام و با پشتکار و با انگیزه خواهیم بود. کار با کودک یک کار راهبردی است. کاری که امروز انجام می دهیم ۱۵ سال بعد نتیجه اش را خواهید دید. اصلاً نه در بهترین حالت و نه در بدترین حالت، الآن نتیجه کارهایتان را نخواهید دید. پس وقتی اطمینان دارم که کاری که الآن انجام می دهم ۱۵ سال بعد نتیجه اش را خواهم دید، پشتکارم زیاد خواهد شد. وقتی در کاری انگیزه و پشتکار داریم خسته نخواهیم شد. وقتی به مقام پدری و مادری برسیم این صبوری و پشتکار را خواهیم داشت و می دانیم که چه کار باید بکنیم و چه کار نکنیم.

کسی که مقتدر است، ثابت و قابل پیش بینی است.

. کودکان والدین غیرقابل پیش بینی آسیب می بینند. ثبات و قانون مندی و شفافیت فضا و ابراز صریح توقعات حاصل اقتدار هستند. قابل پیش بینی بودن یعنی کودک بداند که اگر من کاری کردم الآن مادر چه واکنشی نشان می دهد. اگر کودک مثلاً روی دیوار خط می کشد یک روز حالمان بد است سرش داد می کشیم و روز دیگه حالمان خوب است، حتی تذکر هم نمی دهیم. این حالت کودک را آزار می دهد.

امنیت و اقتدار آن قدر مهم هستند که جابه جا در رفتار با کودک با آن ها مواجه هستیم. امنیت و اقتدار و شناخت یک مجموعه هستند که باید با نگاه کلی نگر آن ها را بررسی کنیم.

عوامل تضعیف اقتدار

احساس گناه

 دائم خودمان را بدهکار می دانیم. احساس گناه اقتدار را از بین می برد

مهر طلبی

 ما می ترسیم که فرزندمان ما را دوست نداشته باشد. دائم نگران هستیم. چون منشأ دوست داشتن را نمی شناسیم. این حالت اقتدار را از ما می گیرد.

نیاز به تأیید

 ما خیلی دوست داریم همیشه مورد تأیید باشیم. نکنه من این کار را بکنم بگن چه مادر بدی. اصلاً نقد را دوست نداریم. همیشه تأیید می خواهیم این حالت اقتدار را از بین می برد و حتی ممکن  است ایجاد ضعف شخصیتی کند.

وسواس علمی

 این حالت به خصوص در مورد مادرانی است که خیلی کتاب می خوانند و کلاس می روند و پای صحبت های ماهواره و سی دی می نشینند. ما یک مسئله ای که در جامعه داریم این است که خیلی به مسائل سطحی نگاه می کنیم. چون اطلاعات مان در همه زمینه ها کم  است و سطح دانایی و آگاهی بالا نیست. ما به بچه ها خیلی اطلاعات می دهیم ولی هرگز دانش نمی دهیم. یعنی انباشت مغزی می دهیم. خود ما هم مغزمان انباشت اطلاعات است بدون این که دانش داشته باشیم. و این اطلاعات را تبدیل به دانش کنیم. انباشت اطلاعات وسواس علمی می آورد. و رسانه ها در این امر نقش بسزایی دارند. اطلاعات ما سطحی و رسانه ای است.

وظیفه ی رسانه ها تلنگر زدن است نه دادن علم و دانش. این شما هستید که باید دنبال مطالب بروید و در آن ها عمیق شوید و تبدیل به علم کنید. اگر عمیق  نشوید دچار وسواس خواهید شد.

عجله و شتاب

نسل امروز نسل عجولی است. زود و تند و سریع می خواهد به همه چیز برسد. مادرهای امروزی اگر توان داشتند بچه را می کشیدند تا زودتر بزرگ شود اما چون این توان را ندارند با عقل بچه این کار را می کنند بعد هم ادعا می کنند که بچه من خیلی بیشتر از سنش می فهمد. باور کنید بیشتر از  سن فهمیدن اصلاً علامت خوبی نیست، یعنی مغز کودک را کشیده اید. این کودکان از حالت معمولی خارجند. بچه ای خوب است که اندازه سن خودش بفهمد نه بیشتر و نه کمتر. بیشتر فهمیدن برای سن ۱۸ سال به بالا است. همه دنیا در مدرسه بچه های تیزهوش را علنی نمی کنند و فقط معلم و مسئولین مدرسه خبردار هستند و حتی به والدین شان هم ابراز نمی کنند تا روابط اجتماعی آن ها با هم سن وسالانشان مختل نشود و طوری برنامه ریزی می کنند که معدل این بچه ها از میانگین کلاس بالاتر نرود. تا دانشگاه این موضوع را باز می کنند. چون در این سن شخصیت اجتماعی شکل گرفته.

عجله نداشته باشید، نگران آینده نباشید باور کنید هیچ اتفاقی نمی افتد. آینده هیچ خبری نیست ، تکرار امروز  است. اجازه دهید بچه ها مناسب سنشان زندگی کنند. وارد بازی مقایسه ی بچه ها نشوید، نترسید و با آرامش به زندگی ادامه دهید

20120915_185930

یکی دیگر از عوامل ایجاد امنیت، نظم و ریتم است .

نظم + برنامه = ریتم.

در جامعه ی ما ریتم ناشتاخته است و بیشتر به نظم اهمیت داده می شود. نظم ایستا است. این نظم در حرکت است که + برنامه = ریتم می شود. نظم بدون حرکت کودک را ناامن می کند. نظمی که کودک آن را نمی شناسد و اوضاع را غیر شفاف و غیر قابل پیش بینی می کند، موجب ناامنی کودک می شود. بچه ها به خصوص زیر ۶ سال درک انتزاعی ندارند و نمی توانند مثل بزرگترها برنامه ی آینده را بریزند؛ پس اگر ندانند که فردا چه اتفاقی در انتظارشان است، ناامن خواهند بود. منشأ نظم، والدین هستند که اگر رفتار و عملکرد و برنامه روزانه ی والدین برای کودک قابل پیش بینی نباشد باعث ناامنی او خواهد شد. بچه ها باید در فضای خانه ریتم داشته باشند. نیاز های زیستی مثل خواب، غذا و بازی باید برنامه داشته باشد. باز هم تأکید می کنیم منظور ما ایجاد پادگان نیست بلکه منظور یک برنامه زیستی مرتب است که دائم تکرار می شود و کودک می تواند آن را به ذهن بسپارد. چون کودک قادر به تفسیر نیست بلکه از طریق تکرار به ذهنش می سپارد. ولی ما چه کار می کنیم؟ خوابیدن را به عهده ی کودک می گذاریم که هر وقت دلش خواست بخوابد.

نداشتن برنامه در زندگی یک نقص است. بچه ها باید برای زندگی یک برنامه داشته باشند و سر ساعت بخوابند و سرساعتی هم بیدار شوند اما ما هر وقت خسته می شویم، می خوابیم و هروقت دلمان می خواهد بیدار می شویم. من هنوز نتوانستم پیدا کنم که چرا ما صبح جمعه باید تا ظهر بخوابیم؟ ما در طول هفته یک ساعت بیدار شدن داریم و اصلاً هم نمی گویم که ساعت ۴ یا ۶ یا ۱۰ صبح برای بیدار شدن خوبه بلکه منظور من اینه که چه دلیلی دارد که روز های تعطیل ریتم بیدار شدن ما انجام نشود مگر روز جمعه با روزهای دیگه چه فرقی دارد؟

خواب های بی موقع فرار از زندگی هستند و اصلاً استراحت نیست. ما وقتی نمی خواهیم با زندگی مواجه شویم می خوابیم. حتی برای خودمان هم گنگ است و نمی دانیم که چی در انتظارمان است، ناخودآگاه دستور خواب به بدنمان می دهیم، چون خودمان هم در زندگی ریتم نداریم و می دانیم اگر از رختخواب بلند شویم باید کاسه ی چه کنم را در دست بگیریم، ناهار چی بپزم و چی کار کنم و…. پس بهتره که بخوابم و خواب بمانم.با کودک هم همین کار را می کنیم در صورتی که بچه ها باید سر ساعت بخوابند و بیدار شوند و طبق برنامه زندگی کنند.

 نظم مبتنی بر برنامه یعنی نظم در حرکت و ریتم. ریتم باعث می شود مقداری از کارهای روزمره ی ما در ذهن نیمه آگاه برود. مثل رانندگی. حرکات رانندگی در اثر تکرار تبدیل به ریتم می شود و در نیمه آگاه ذهن ضبط می شود به طوری که خیلی وقت ها خودمان هم متوجه نمی شویم که کی دنده را عوض کردیم. هنگام رانندگی فکر نمی کنیم که حالا باید چه کار کنم؟ بلکه ناخودآگاه رانندگی می کنیم چون نیمه اگاه ذهنمان ما را هدایت می کند. وقتی کاری تبدیل به ریتم می شود، در نیمه آگاه ذهن ضبط می شود. وقتی خواب ما ریتم داشته باشد، خود نیمه آگاه مارا می خواباند و بیدار می کند و در نتیجه بخش آگاه ذهن آزاد می شود و برای فعالیت های اساسی تر آمادگی پیدا می کند. وقتی یک زندگی ریتم داشته باشد بخش بزرگی از چه کنم های در طول روز به نیمه آگاه سپرده  می شود. وقتی مغز و ذهن آرام و هماهنگ شدند، آرامش به وجود می آید. به خصوص ریتم در کودک باعث می شود که شبکه ی عصبی مغز او صحیح شکل بگیرد.

 

خلاصه شده از مباحث تربیت کودک متعادل دکتر سلطانی

۲۷
اردیبهشت ۱۳۹۲
مادربانو
دسته‌ها تربیت
دیدگاه‌ها ۱ دیدگاه

یک پاسخ برای : 1

  1. سهيلا گفته:

    خیلى مفید بود. ممنون

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>