روزهای نه چندان دور

روزهایی بود که مادری کردن بلد نبودم . تنها غریزه ام را چون عصایی سفید در دست می گرفتم که قدرت راهبری عجیبی داشت

نویسنده: منصوره مامان نورا

-از مهمانی برگشته ایم خانه . نورا روی صندلی عقب ماشین خوابش برده . بابایی وسایل را می برد داخل. هوا خیلی سرد است . تا برگردد صبر نمی کنم ، دخترک را بغل می کنم ببرم تو ، وسط حیاط از خواب می پرد ، با چشم های نگران نگاهم می کند : واااااای ! مامان ! چرا شما با این کمرت ؟ منو بذار زمین  یاالله منو بذار زمین …

03498937014091857692

- خاله اش آمده پفک و کرانچی و … خریده . این خاله اش را خیلی دوست دارد و چیزهای ممنوعه خانه مان در حضور او مجاز است . می گویم : نورا تا نیم ساعت دیگه شام می خوریم . هیچ کدوم از خوراکی هارو باز نکنی ها . چندبار اصرار می کند و من قبول نمی کنم . می روم توی آشپزخانه ، می شنوم خاله اش آرام می گوید: ” بده من باز کنم . بعد من می خورم تو هم بیا یواش یواش یه کم بخور . ” می گوید : ” اگر مامان اجازه نداده باشه ،اصلا بهم نمی چسبه . کوفتم می شه خاله !”

- کلاس شطرنج دارد. پدرش لباسهایش را آماده می کند . بلوزی را می گذارد که اصلا نورا تا به حال نپوشیده و دوستش ندارد . من می گویم :” این بلوز را دوست ندارد. من هم تا حالا به سلیقه اش احترام گذاشته ام ، اگر نپوشید تو هم بحث نکن “. از دستشویی بیرون می آید و بی سروصدا بلوز را می پوشد و راه می افتد. بابایی چیزی نمی گوید . توی ماشین بین راه ، بابایی می پرسد : ” دخترم انتظار داشتم بلوز را نپوشی . مامان گفته بود دوستش نداری ” آرام می گوید : ” خب ، فکر کردم اگر شما گذاشتین که بپوشم ، حتما به صلاحم بوده که اونو بپوشم . “

***

روزهایی بود که مادری کردن بلد نبودم . تنها غریزه ام را چون عصایی سفید در دست می گرفتم که قدرت راهبری عجیبی داشت و می دانست که من به او اعتماد زیادی دارم .

بیشتر اوقات مادرترها را می خواندم . یادم هست روزی نبود که به بسیاری از دوستانم سر نزنم و با یاریشان پای از گل بیرون نکشم . هر روز خانم شین می خواندم که آن روزها به کلاسهای آقای سلطانی می رفت و رهنمودهای بسیار راهگشایش را مو به مو به کار می بستم . روزهایی بود که مدام آماج انتقادهای اطرافیان بودم .

می گفتند:” به بچه ی دوساله “شما” گفتن یاد می دی که چی ؟! کلاس می ذاری؟! ” و من احترام به خودم را با او تمرین می کردم .

می گفتند : “چرا بچه را پوشیده حمام می کنی ؟! دیوانه ای ! مگر از همین سینه شیر نخورده ؟ مگر همجنس تو نیست ؟ ” و من وقار مادرانه را تمرین می کردم. می دانستم باید در شرایطی با دخترک نزدیک و صمیمی باشم که دور از دسترس و بزرگ هستم . می دانستم که عریان و بی پرده بودن از شان مادرانه ام ، از این وقاری که انتظار داشتم دخترک درک کند، می کاهد. می دانستم که دخترک از همین پوشش من است که حریم نقاط خصوصی بدنش را می آموزد و آن را پاس می دارد .

می گفتند : ” با بچه چقدر کتابی حرف می زنید ؟ اصلا کلمات شما را می فهمد؟ ” می دانستم که دایره ی لغات کودکم را من می سازم . فکر می کردم که کلمات گرچه در معنی با هم برابرند ، اما در زیبایی هم ارزش نیستند . بر سر تفاوتهای تربیتی با نزدیکانم در جدل بودم .

می گفتند : ” بی وقفه در اختیارش هستی . لب باز می کند و تو را می خواند ، حضور داری . فکر نمی کنی زیادی لوس بشود ؟ ” و من پایه های اعتماد و امنیت آینده ی دخترک را می ساختم .

می گفتند : ” مگر بچه ی سه ساله می فهمد که برای استفاده از وسایلش اجازه می گیری؟ مگر نباید بفهمد که هر چه دارد را شما با زحمت و تلاش خریده اید و او به راستی مالک چیزی نیست ؟ فکر نمی کنی خودخواه می شود ؟ ” و من احترام به کنج های خلوت و خودخواسته و نهان زندگی خودم را با او تمرین می کردم …

دانای کل نبودم. مادر بی نقصی نبودم. دانش بسیاری نداشتم. هیچکدام از دانسته هایم را نمی دانستم و به درستی شان ایمان نداشتم . فقط بی اندازه مادری کردن را دوست داشتم و راهی جز آزمون و خطا نداشتم . از همین خانه های مجازی گرته برداری می کردم و به کار می بستم . از آنچه در گذشته با من شده بود راضی نبودم . تلاش می کردم راههایی را که شما پیشنهاد داده بودید ، امتحان کنم و فکر می کردم شاید ، شاید نتیجه ی بهتری بگیرم . صبوری و تحملم هم بد نبود . یادم نمی آید در همه ی این سالها به تعداد انگشتان یک دست بر سر دخترک فریاد کشیده باشم و یادم نمی آید در این مدت حتی یکبار به دخترک ناسزایی گفته باشم . یادم نمی آید حتی یکبار در کلام بین مادربزرگ مادری و پدری اش ، عمه و خاله اش فرقی گذاشته باشم ، یا حرمت کلام و احترام به خویشان پدری را در برابر دخترک حفظ نکرده باشم … 

کوتاه سخن آنکه ، نقدها پایانی نداشت و من بارها تا گردن به وادی شک کشیده شدم در حالی که آزار می دیدم وقتی که می گفتند : ” مطمئنی جواب می دهد ؟ فکر نمی کنی زیاد به این کتابها و این روانشناس ها و این آدمهای نادیده تکیه کرده ای . مگر خودت برای مادرت دختر بدی بودی ؟ ” ومن مدام به تمرین هایم ادامه می دادم ، هر بار زمین می خوردم ، شما در خانه هایتان دستم را می گرفتید و من دوباره برمی خاستم و باز شما را تمرین می کردم . روزهای خیلی سختی بود . روزهایی بود که راههای بسیار آسان تری برای ساکت کردن دخترک یا برای رهایی و آرامش خودم وجود داشت و من هر بار خودم را دور می زدم تا با آرامش راههای دورتر را امتحان کنم . یک مادر نیم بند و خسته و آموزش ندیده بودم که به راهکارهای تازه ای که پیش رویم بود برای آینده ای بهتر دل بسته بودم و از مواجه با آدمهای اطرافم ، از بازخواستهایشان ، از مواخذه هایشان – اگر در راه می ماندم – واهمه داشتم .

اما گذشت و حالا وقتی دوستانم از من می پرسند :” جواب می دهد ؟ ” می گویم : ” بله . تا اینجایش جواب داده است و البته هیچ ادعایی درباره ی آینده ندارم . ” هر روز را با تلاش برای مراقبت از رفتارم می گذرانم و با خودم می گویم که دخترک هیچ ، هیچ بار و ثمری ، جز آنچه بکارم به من بازپس نخواهد داد .

۲۶
اردیبهشت ۱۳۹۲
مادربانو
دیدگاه‌ها ۱۱ دیدگاه
برچسب‌ها

٬ ٬ ٬

یک پاسخ برای : 11

  1. پريسا گفته:

    با سلام وبلاگ مامان نورا مدتی هست که بسته است.شما می دونید چرا؟آیا آدرس جدیدی دارن؟

  2. مامان دوقلوها گفته:

    خیلی لذت بردم, منم همین مشکلو دارم , دعا کن منم بتونم مثه تو با سر بلندی جواب بدم « تا حالاش که جواب داده»

  3. محسنی گفته:

    سلام
    خیلی خوبه خداروشکر که تلاشتون به ثمرنشسته
    میشه منابعی که این تجربیات رو کسب کردید بفرماییید
    یک دنیا ممنون میشم

  4. مامانک گفته:

    سلام واقعا عالیه خیلی مفید بود من یه دختر ۲۲ ماه دارم خیلی چیزارو نمی دونم و میدونم که نمیدونم ولی نمی دونم از کی و کجا سراغ بگیرم تازه اومدم تو اینترنت و هرجا یه نشونه ببینم میرم جلو چون تو این ۲سال هم دخترم خیلی گریه میکرد ووقتم و میگرت هم خودم دانشجو بودم و سرم شلوغ بود .حا لا همه کارام و گذاشتم کنار هرکی ازم میپرسه ادامه نمی دی میگم اول بچم هر وقت به اون چیزایی که می خوام رسیدم اون وقت دنبال کارای دیگه میرم البته دوره های مختلفی برا ی هوش نوزادان فعالیت نیم کره راست چی چی میرم البته همرو نه به صرف انجام بهرجایی که ببینم با اموخته ها دینی ما تداخل نداره ولی یه حدیث هست که می گه تربیت مقدم بر هر چیز دوست دارم بیشتر وقتمو صرفاین مقوله بکنم برای همینم اگه ممکنه لینک جاهایی که برای راهنمایی گرفتن رفتین یا کتابایی که مطالعه کرین و اگه برام بذارین ممنون میشم . یا علی

  5. طفل معصوم گفته:

    کاش لینک وبلاگو یه جوری بذارین
    من تو گوگل هم سرچ می کنم جواب نمی گیرم

  6. سهيلا گفته:

    عالى بود. کلى چیز یاد گرفتم.

  7. الیما گفته:

    چقدر ساده …نقطه به نقطه و صادقانه قلمتان سینه ی سفید کاغذتان را رنگی کرده بود
    خوش رنگ
    چه خوب که اینجا ایستاده اید و نتیجه ی ممارست هایتان لااقل به دل صبورتان اینقدر زاید نشسته است
    چه لذتی دارد وقتی نورا ایمان دارد تصمیم شما و پدرش هر چه باشد به صلاح اوست
    چه عالی که دخترک تا این حد اعتماد برانگیز شده
    نوش جانتان بانو و و و

  8. وای چه حس خوبی!
    فک رمیکنم حالا میتونی یه نفس عمیق بکشی و لذت ببری از گذشته و حال و انشالله آینده …

  9. اعظم بانو گفته:

    خدا رو شکر که جواب داده
    چقدر خوشحالم برای این جواب گرفتن ها
    سعی کردن جواب می دهد به لطف خدا
    همین که شما را مرجع خود می داند یعنی جواب داده است
    خدا توفیق بندگی عطا کنه بهتون
    در پناه خدا

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>