مورچه دانا و ملخ نادان

این کتاب شامل سه داستان کوتاه بسیار زیبا و آموزنده است

یکی بود یکی نبود. سال ها پیش کلاغی روی درختی لانه داشت….

گوسفندها مشغول چرا بودند و از علف های تازه میخوردند. ناگهان عقابی ازآسمان پایین آمد و یکی از بره کوچولوها را به چنگال گرفت و با خود به آسمان برد. بقیه گوسفندها که ترسیده بودند به این طرف و آن طرف میدودند.

….

کلاغ با خود گفت: چه کار جالبی، عقاب بچه گوسفند را شکار کرد و آن را با خود برد تا بخورد. چرا من این کار را نمی کنم؟ بله من هم باید بروم و گوسفندی را شکار کنم و آن را بخورم. دیگر از پنیر و صابون خسته شده ام.

….

کلاغ نادان چوب چوپان را دید و فرار کرد و پرید و رفت. او حالا دیگر فهمیده بود که نباید ادای دیگران را در بیاورد.

نویسنده: شاگاهیراتا

ترجمه: نشر برف

چاپ دوم: ۱۳۸۶

گروه سنی: الف_ ب

این کتاب شامل سه داستان کوتاه بسیار زیبا و آموزنده است، داستان هایی که یاد کودک مانده و از نتایج آن الگو میپذیرد.DSC01156

۰۱
اردیبهشت ۱۳۹۲
مادربانو
دیدگاه‌ها بدون دیدگاه

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>