خسته و کوفته

گفتم آخه چقدر باهاش بازی کنم. گفت نهایت ندارد. گفتم سخت است…سر تکان داد…

 

ScissorsCuttingPaper

 

چند وقتی بود که محمدیوسف هی اصرار می کرد که برایش سی دی بگذارم. سی دی کارتون. من هم اولش تسلیم نشدم ولی بعدش که کارهای خانه زیاد شده بود گفتم باشد. فقط یک بار. و این یک بارها کمی بیشتر شد. طوری که محمدیوسف گریه می کرد. مثل معتادها به پایم می افتاد تا برایش فیلم بگذارم. اسباب بازی هایش را تحویل نمی گرفت. یکسره خیره می شد توی چهارضلعی مانیتور.

بابا که فهمید خلقش تلخ شد. گفت تو موظفی باهاش بازی کنی. موظفی بازیهایی را یاد بگیری که او دوست داشته باشد. موظفی تک تک بازی هایش را و سرگرمی هایش را مدیریت کنی. گفتم گاهی کار دارم. گفت بهانه است. گفتم آخه چقدر باهاش بازی کنم. گفت نهایت ندارد. گفتم سخت است…سر تکان داد…

حالا کار هر روز ما شده بساط چسب و قیچی و کاردستی هایی که محمد یوسف با عشق می سازد. خودش قیچی می کند. خودش می چسباند و کیف می کند. سی دی ها از سرش پریده اند. حالا کار من درآمده. بازی های اکشنی که باید یاد بگیرم تا پسرم را پسر بار بیاورم. و مادر خوب بودنم را به خودم ثابت کنم. سخت است. خیلی… و به خنده های شاد محمدیوسف می ارزد.

 

منبع : قاصدک بارون

۲۵
دی ۱۳۹۱
مادربانو
دیدگاه‌ها بدون دیدگاه

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>