مادرانه برای تو

چرا باید نه ماه طول بکشد تا خداوند به مادری فرزندی به امانت بسپرد.

222

همیشه فکر می کردم  چرا باید نه ماه طول بکشد تا خداوند به مادری فرزندی به امانت بسپرد. برای احسن الخالقینی که من (اگر چه نه چندان) می شناسم، سخت نیست که فرزندی را بگوید باش و در آنی، باشد.

۱. تجربه ی نه ماه، تجربه خاصی است. انگار لحظه شماری ها هرگز تمامی ندارد. سخت می گذرد که چشم به راه ودیعه ای باشی و لحظه هایت بی قرار. بی قرار سلامتی جسم و روحش، بی قرار همه ی آنچه درباره اش نمی دانم و بار یک مسئولیت سنگین. و اگر در این لحظه ها آزردگی جسمی هم افزدوه شده باشد به همه ی این بی قراری ها، بارها از خودم می پرسم ارزشش را داشت. این موجود کوچکی که آرام آرام همه ی آرامشم را در انحصار خود درآورده به این همه بی قراری می ارزد؟!

 این روزها اولین تجربه ی هر مادری از حسّ ِ حضور ِ ودیعه اش، شنیدن موسیقی پرشتاب تپش هایش است. آرام می شود انگار. باز لحظه شماری می کند تا نوبت بعد که حضّ ِ شنیدن این ضرباهنگ ِ  پرشتاب آرام اش کند، برای لحظه شماری های مادرانه اش.

این تجربه ی درونی نزدیکم می کند با معنی تحویل. تمام جسم و روح مادر در لحظه های تحویل ِ موجودی که درونش شکل می گیرد و وجود می یابد، همراه است.

۲. چشم به راهی، تجربه ی سختی است. پر از اضطراب و ناآرامی. نمی دانم برای آن که منتظرش هستم آیا حادثه ای یا … فکرهای نگران کننده راحتم نمی گذارد انگار. هرقدر هم که آرام باشم، این بی خبری و فاصله ، امان ام را می برد. من از این چشم به راهی بیزارم.

اما تجربه ی نه ماه فرق دارد. چیز دیگری است از جنس دیگری. موجودی که چشم به راهش هستم با من است، در درونم. بی هیچ فاصله. حتی اگر برای عافیتش نگران و بی خبر باشم؛ همراهی، همنفسی و همخونی، قلبم را به تسخیر در می آورد. در درونم؛ به همین نزدیکی. و این همه به شدت بستگی دارد که چه قدر وجودش را حس کرده باشم. ضرباهنگ ِ پرشتاب ِ تپش ها یا حرکتش یا … . تفاوتی نمی کند. مهم این است که از این لحظه شماری و بی تابی ام چقدر زمان گذشته باشد. هرچه به روزهای آخر نزدیک تر می شوم، بند بند وجودم انگار با ودیعه گره می خورد. تاب از دست دادنش را هرگز نمی آورم. ۱

بعد که در سخت ترین لحظه ها ودیعه ی کوچم را بغل بگیرم و بعدتر در همه ی لحظه های سختِ آینده و حتا وقت هایی که می خواهم نفی کنم حضورش را و بعدترها لابد با تلخی ها و سختی ها و … این چشم به راهی ِ نه ماهه انگار معجزه ی خود را کرده است؛ بند بند ِ وجودش و حضورش را به بند بند ِ جانم پیوند داده. من با همه ی آن لحظه شماری های کوتاه (اگرچه سخت) نه ماهه ،تا ابد تاب گسستن و بریدن ندارم . (باورش سخت شد؟)

۳. حالا، هرچه من نه منتظر باشم و نه صالح ۲و نه هیچ چیز دیگر که برای چشم در راهی ِ تو لازم است، چه باک! که  “شیعتنا خلقوا من فاضل طینتنا ۳ ” نه فقط درونِ من، نه فقط در قلبم و همه ی شریان ها و روحم، که جانم از گل ِ تو سرشته شده است. این همان است که چشم در راهی تو ، حتا اگر نباشم را شیرین می کند و تلخی ندانستن و نگرانی و بی خبری را. جنس ِ این که تاریخ قرن هاست تاب ِ انتظار ودیعه ای به نام بقیه الله را آورده است، از جنس چشم در راهی عزیزی که با من فاصله دارد نیست، نیست که تاریخ تاب ِ این همه چشم در راهی را آورده ؛ تاب آورده تا بند بند ِ وجودش با تو بپیوندد که :

بعدتر در همه ی لحظه های سختِ آینده و حتا وقت هایی که می خواهم نفی کنم حضورش را از شدت سختی و بعدترها لابد با تلخی ها و سختی ها … این چشم به راهی ِ تاریخی انگار معجزه ی خود را کرده است؛ بند بند ِ وجودش و حضورش را به بند بند ِ جان ها پیوند داده. با همه ی آن لحظه شماری های کوتاه (اگرچه سخت)، تا ابد تاب ِ گسستن و بریدن نداشته باشم.

(این ها را که مرور کردم، بی هیچ اساس علمی و نقلی جرأت نوشتنش را به خود دادم، ببخش بزرگوار که بخشش از بزرگان است.)

________________

۱. باور ندارم که حکم ممنوعیت سقط جنین بعد از دمیده شدن روح، تنها برای “نفخت فیه من روحی” باشد  و هرچه این موجود به لحظه ی تولد نزدیک تر می شود حرمت و عقوبت بیشتر.

۲.  ” منتظران مصلح، خود باید صالح باشند.”

۳. جان های شیعیان ما از باقی مانده ی گل ِ ما سرشته شد.

۴. خبر آمد، خبری در راه است             ای خوش آن دل که از آن آگاه است

 

منبع : مسیر

۲۵
دی ۱۳۹۱
مادربانو
دیدگاه‌ها بدون دیدگاه

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>