راه نشانم بده

گمان نمی کنم خدا در برابر این همه نعمت و خوش بختی ، ساده از کنارم بگذرد و بگوید ، خوش گذشت؟ نوش جان! مطمئنم که فقط همین نیست. مطمئنم که حالا خیلی بیشتر از قبل مسئولم . مکلفم. مدیونم.

نویسنده: زهرا جوادی

IMG_4974

از یک خط  رنگی ساده روی یک قطعه پلاستیکی با مقداری مواد شیمیایی، شروع می شود. که اگر گاهی نبینی اش و اگر گاهی ببینی اش چه حس و حال های عجیبی ممکن است پیدا کنی. یکی از بودنش می نالد و یکی از نبودنش شیون می کند. خدا که بخواهد یک روز آن خط رنگ می گیرد و بخواهی و نخواهی می فهمی داری مادر می شوی.

اول هایش که حسش نمی کنی اما خودت اوضاعت خبر از وجود یک جسم خارجی در بدن را می دهد.  کم کم شکمت برجسته می شود و کم کم به بودنش یقین پیدا می کنی با حرکاتی که اول هایش نمی دانی هوای داخل دل و روده ات است که حرکت می کند یا کوچولوی ماهی شکلت. بعد هم که دیگر برای خودت متخصص می شوی و می گویی خواب است و یا بیدار است یا سکسه می کند یا کش و قوس می آید یا ورج و وورجه اش گرفته شیطون بلا! هم چین که فکر می کنی یک رستم پهلوان با خودت این طرف و آن طرف حمل می کنی.

به دنیا که می آید می بینی نخیر آن قدرها هم قلندر نیست. همین سه کیلوی مختصر و مفید است که تا بخواهد دستش را از کنار بدنش تا کنار سرش بیاورد بیست ثانیه طول کشیده! با سلام و صلوات لای هفت لایه پتو و پارچه که نقش آتل را دارند جابه جایش می کنی و باز هم می ترسی یک جایی ش بشکند این کوچولوی ظریف.

هر روز که می گذرد بر می گردی و یاد روزهای قبل ترش می کنی که چه قابلیت هایی را نداشت و چه کوچک بود و آخی نازی ای سر می دهی فکر می کنی دیگر بزرگ شده ، اما دقیق تر که نگاه می کنی هنوز هم خیلی راه دارد تا بزرگ ببینی اش.

بچرخد ، چهار دست و پا برود، دندان هایش یکی یکی سر بزند، بنشیند، راه برود، بایستد ، حرف بزند… دور از جان دور از جان تا گوساله گاو شود دل صاحبش آب شود. چقدر استرس بگیری سر هر افتادنش ، گیر کردن غذا در گلویش، عطسه و سرفه اش، دل درد و گوش دردش.

برایش روز شمار می گذاری تا تولدش. پسرم یک ماهه شد . دخترم دو ماهه شد. پسرم یک ساله شد. دخترم سه ساله شد… حواست هم نیست که خودت داری با آن ها بزرگ و بزرگ و بزرگ و …. پیر! می شوی.

مثلا همین خود من ، سه سال و سه ماه است درگیر شده ام . از آخرین باری که نگاه کردم به خودم و دیدم چند سال دارم و کجای روزگار ایستاده ام حالا سه سال و سه ماه گذشته اما من انگار جای دیگری بودم. داشتم ماه ها را یکی یکی به دوم هر ماه می رساندم تا ماهگرد تولد محمدصادقم را جشن بگیرم و ته دلم خوشحالی کنم و بعدتر هم نهم هر ماه را اضافه کردم به آن برای تولد محمد علی.  این ده ماهه شد آن یکی بیست و شش ماهه شد این یکی یازده ماهه شد آن یکی بیست و هفت ماهه. این یکی….

حالا سر برداشته ام و می بینم شده ام ایکس سال به علاوه سه سال و سه ماه دیگر!! که وزن این روزگار اخیر با وزن آن روزگار قدیم قابل مقایسه نیست اصلن.

حالا که در یک سکوت عصرگاهی قشنگ قشنگ و باز هم قشنگ بهاری تنهایی برای خودم جشن گرفته ام و گل گاو زبان و نبات را با شیرینی نخودچی می خورم  و از گوشه ی صفحه ی لب تاپ پسرهای نازنینم را می بینم که مثل دو تا فرشته کنار هم خوابیده اند، فکر می کنم به سه سال و سه ماه پیشی که این نعمت را نداشتم و تکلیفی داشتم و این سه سال و سه ماه که این نعمت را دارم و تکلیفی دیگر و سه سال و سه ماه های دیگر که تکلیف های دیگری دارم.

لطف و کرم و مهربانی خدا که سر جایش، من گیرم حکمت خداست. دنبال آن حکمتی هستم که من را غرق این نعمت کرده است.

گمان نمی کنم خدا در برابر این همه نعمت و خوش بختی ، ساده از کنارم بگذرد و بگوید ، خوش گذشت؟ نوش جان! مطمئنم که فقط همین نیست.  مطمئنم که حالا خیلی بیشتر از قبل مسئولم . مکلفم. مدیونم.

خدای مهربانم که من را با تمام نقص هایم در راه کمال مادری قرار داده ای ، از ساحت پر لطف و کرمت ممنونم و عاجزانه می خواهم من را در راه مادری ام هدایت کنی تا بتوانم برای رضای تو و فقط برای رضای تو، برای فرزندانم که امانت های خودت هستند، خوب مادری کنم.

 

۲۳
فروردین ۱۳۹۴
مادربانو
دیدگاه‌ها بدون دیدگاه

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>