آتلیه می‌روم، پس هستم!

نویسنده : مونا ابراهیم نظری اولین عکس زندگی من مال زمانی است که حدودا یک هفته‌ام بوده. پیچیده شده توی یک پتوی لیمویی در آغوش پدربزرگ پدرم. قیافه‌ام مچاله شده و انگار دارم گریه می‌کنم. “آقاجون” مهربان و ذوق‌زده اما کمی معذب قنداق کوچک مرا سفت به بغل چسبانده، طوری که انگار می‌ترسد از آغوشش […]

نویسنده : مونا ابراهیم نظری

st-louis-childrens-photography-studio-missouri-021313-2

اولین عکس زندگی من مال زمانی است که حدودا یک هفته‌ام بوده. پیچیده شده توی یک پتوی لیمویی در آغوش پدربزرگ پدرم. قیافه‌ام مچاله شده و انگار دارم گریه می‌کنم. “آقاجون” مهربان و ذوق‌زده اما کمی معذب قنداق کوچک مرا سفت به بغل چسبانده، طوری که انگار می‌ترسد از آغوشش لیز بخورم و بیفتم پایین. دومین عکسم مال دوسه ماه بعدش است. این بار توی بغل مادربزرگم و درحالیکه خوابم برده. خواهرم خودش را چسبانده به “ماماجون” و هردو دارند به دوربین می‌خندند. توی عکس بعدی حدود نه ماهه‌ام. با یک کلاه بافتنی سیاه و کلفت روی سرم که نشان می‌دهد تازه از حمام درآمده‌ام. با خواهرم نشسته‌ایم کنار “ماه‌منیر” عروسک بزرگ و محبوب خواهر که تقریبا هم قد من است. خواهرم کلاه قرمز ماه‌منیر را سرش کرده و و از پشت مرا بغل گرفته. من خودم را ول کرده‌ام در آغوش کوچک شش ساله‌اش و هردو داریم می‌خندیم. خنده‌ای بلند، ناگهانی و از ته دل. یک عکس دیگر هم دارم که مال چهارماهگی است. ابن‌بار توی بغل مامان. چشم‌هایم بسته‌ است و دهانم باز. انگار دارم نق می‌زنم یا در برابر خواب مقاومت می‌کنم. خواهرم خودش را چسبانده به مامان و لبخند رنگ‌پریده‌ای دارد. مامان آشکارا خسته‌است، چشم‌هایش تشنه‌ی دو ساعت خواب عمیق و بی‌وقفه‌اند، اما دارد می‌خندد. احتمالا بخاطر دل خواهر یا شاید هم عکاس مهربانی که دارد پشت دوربین التماسش می‌کند لبخند بزند تا عکسش بد نیفتد.

تمام عکس‌های زیر یک‌سال من به همین چند عکس و کلا یکی دوتای دیگر محدود می‌شود. غیر از یک عکس تکی مربوط به ده ماهگی در هیچ عکسی تنها نیستم. یادم است حدود چهارپنج سالم که شده‌بود، یکی از بهترین سرگرمی‌هایم ورق زدن آلبوم بچگی‌های خودم و خواهرم بود. تک و توک عکسهای تکی داشتیم. همیشه یا با هم بودیم یا مامان و بابا یا پدربزرگ و مادربزرگ‌های‌مان، یا بچه‌های فامیل یا کوچه.

شش هفت ساله بودم که پای موجود هیجان انگیزی به نام “بوردا” به خانه‌مان باز شد. مامان و خاله از روی الگوهای آماده‌اش برای خودشان و ما بچه‌ها و بعضا باباها لباس می‌دوختند.  تفریح ما بچه‌ها شده‌بود ورق زدن صفحات مربوط به لباس‌ بچه. یادم نمی‌رود با چه اشتیاقی مسحور موهای بور و چشم‌های آبی و لباس‌های مرتب بچه‌ بوردایی‌های می‌شدیم. اما من که عادت کرده‌بودم همیشه کنار عکس‌های بچگی خودم یک چهره آشنای دیگر هم ببینم، از تنهایی بچه‌های توی عکس هول برم می‌داشت. همیشه برایم سوال بود که مامان این بچه‌ها کجا هستند؟ و این را دائم از مادرم می‌پرسیدم (پیش‌فرضم این بود که باباهای‌شان سرکارند!). یادم نیست مامانم چه جوابی می‌داد، ولی لابد قانع نمی‌شده‌ام که مدام تصویرهای کارتون هاچ زنبور عسل، یا ای‌کی‌یوسان یا هزار و یک کارتون دیگر که توی‌شان همیشه‌ی خدا یک بچه‌ی بی‌نوا از بی‌مادری رنج می‌برد، توی سرم رژه می‌رفت و توی دلم برای بچه‌ بوردایی‌های بی‌مادر غصه می‌خوردم. بچه‌هایی که هربار در یک صحنه جدید عکس انداخته بودند و معلوم بود خانه‌ی دایمی هم ندارند.

حالا چندسالی است که وقتی به خانه دوست و فامیل بچه‌دار می‌روم، خاطره شیرین و دردناک بچه بوردایی‌های توی ذهنم تکرار می‌شود. در و دیوار خانه‌ها پر شده از عکس‌های کوچک و بزرگ (و حتی گاهی قدی) بچه‌های خوشگل و تمیز و مرتبی که بهترین لباس‌های‌شان را پوشیده‌اند و جلوی دوربین ژست‌های بوردایی گرفته‌اند. بچه‌هایی که دیگر کسی نمی‌پرسد مامان‌شان کجاست، یا چرا تنها هستند.

وقتی به مهمانی که روی در و دیوار خانه‌مان دنبال عکس‌های آتلیه‌ای دخترم می‌گردد می‌گویم دختر سه ساله‌ام را تا به‌حال آتلیه نبرده‌ام، جوری حیرت می‌کند و ابرو بالا می‌اندازد (و بعضا لب می‌گزد!) که انگار گفته باشم سه روز است به بچه‌ام غذا نداده‌ام یا هرشب قبل از خواب یک فصل کامل کتکش می‌زنم. بعد وقتی مهمان عزیزم باورش می‌شود که راست می‌گویم و شوخی نکرده‌ام با لحن شماتت‌باری می‌پرسد: “آخه چرا؟” معمولا در جواب این پرسش یا الکی می‌خندم، یا می‌گویم فرصتش نبوده یا می‌ترسم بچه‌ام اذیت شود. این حرفها را سرهم می‌کنم چون نمی‌دانم چه‌جوری توضیح بدهم عکس‌های آتلیه من را یاد بچه‌های تنهای بوردا می‌اندازند. چون دلم می‌خواهد عکس ثبت لحظه‌های “زندگی” بچه‌ام باشد. من عکسی که در آن بچه‌ام اولین بار با بشقاب غذایش تنها مانده و سرتاپایش را غرق ماست کرده و با تعجب به پدرش که دارد از ته دل به او می‌خندد نگاه می‌کند، هزار بار ترجیح می‌دهم به عکس‌های روتوش شده‌ای که در آن بچه‌ها با موی شانه زده و لباس‌های پلوخوری توی دکورهای جینگیل آتلیه‌ها نشسته‌اند و لبخند‌های ملیح می‌زنند. من دوست دارم بچه‌ام همیشه کنار عکس‌های خودش یک چهره آشنا ببیند و تازه عکس‌های تکی‌اش هم در متن لحظه‌های پیش‌بینی نشده‌ی زندگی واقعی باشد تا یادش نرود جزئی ارزشمند از کلی بسیار مهم به نام خانواده و زندگی است. می‌ترسم اگر  مدام روی در و دیوار خانه عکس‌های تکی و “فرمایشی” خودش را ببیند این توهم برایش ایجاد شود که تنها موضوع ارزشمند زندگی خانواده‌اش است و نمی‌دانم اگر این توهم و خودشیفتگی ناشی از آن را تا دوره نوجوانی با خودش ببرد، با بی‌حرمتی‌ها و توقعات بی‌جایش چه باید بکنم؟

دوست دارم به مهمان نازنینم بگویم من دلم می خواهد وقتی بچه‌ام آلبومش را ورق می‌زند با خودش فکر کند، “من از زندگی لذت می‌برم و اطرافیانم مرا دوست دارند” نه اینکه “من خوشگل و خوش‌تیپم و همه باید من را دوست داشته‌باشند”.

اما احتمالا هیچوقت این حرفها را با مهمانان دلسوز و حیرت زده‌ام درمیان نخواهم گذاشت. آخر می‌دانید… این روزها توضیح این مطلب ساده که “ما ملزم نیستیم شبیه آدم‌ بوردایی‌ها شویم” خیلی سخت شده. باور کنید خیلی سخت…

۲۲
بهمن ۱۳۹۳
مادربانو
دیدگاه‌ها ۱۱ دیدگاه

یک پاسخ برای : 11

  1. نازگل گفته:

    جالب بود. تا حالا اینجوری به قضیه نگاه نکرده بودم

  2. س. گفته:

    مطلب جالبی بود، اما دیگران وقتی میبینند ما کارهایی که این روزها باب شده را انجام نمی دهیم قضاوتهای نادرستی میکنند، که نمیشود جلویش را هم گرفت

  3. معصومه گفته:

    خیلی جالب و هوشمندانه بود بعد ١٠سال میپرسیم چرا بچه هامون فرد محورن

  4. ثنا گفته:

    خیلیی عالی بودد
    واقعا جالبه مردم فکر میکنن یه کوتاهی عظیم در حق بچه میکنیم که به جای بردن به آتلیه و انداختن عکس های مصنوعی خودمون از بهترین لحظه های بچه مون عکس میگیریم

  5. احیا گفته:

    بسیار عالی بود
    احسنت
    چقدر کم و تنها هستیم پدر و مادرهایی که با مد روز جامعه فرزندپروری نکنیم
    اما شکر خدا که هستیم

  6. نرگس گفته:

    خیلی عالی بود
    حال و روز این روزهای ما هم همینه متأسفانه

  7. زهرا گفته:

    عالی بود ، خیلی خوب بهش پرداختین

  8. تسنیم گفته:

    خیلی خوب بود. من هم همین نظر رو دارم

  9. احسنت!
    این عکس ها کلی تبعات دیگر هم دارد. ممنون که بهش پرداختین.

  10. مادر گفته:

    چقدر خوب حرفی که توی ذهن منم بود بیان کردید ولی توضیحش واقعا سخته!

  11. s گفته:

    دمت گرم.
    طرز تفکرت جالب بود

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>