داستانک

مدام اصرار می کرد که حتماً باید با داداشی که تازه به دنیا آمده بود تنها باشم تا یک موضوع مهمی رو ازش بپرسم. مادر و پدرش نگران بودند نکند به نوزاد صدمه ای بزند. اما دخترک منصرف نمی شد و تأکید داشت باید با داداشی خصوصی صحبت کنم. پدر و مادر تصمیم گرفتند که […]

مدام اصرار می کرد که حتماً باید با داداشی که تازه به دنیا آمده بود تنها باشم تا یک موضوع مهمی رو ازش بپرسم. مادر و پدرش نگران بودند نکند به نوزاد صدمه ای بزند. اما دخترک منصرف نمی شد و تأکید داشت باید با داداشی خصوصی صحبت کنم. پدر و مادر تصمیم گرفتند که آن ها را تنها بگذارند اما به طور نامحسوس مراقب برخورد دخترک با برادر کوچولویش باشند.
ساعتی بعد دخترک با اجازه والدین نزدیک گهواره نوزاد شد و گفت: «داداشی تو که تازه از پیش خدا اومدی بگو اون جا چه جوریه؟ نمی دونم چرا هر چی بزرگ تر می شم بیشتر یادم می ره؟»

منبع: باشگاه خبرنگاران جوان

۰۵
بهمن ۱۳۹۳
مادربانو
دسته‌ها مطالب خواندنی
دیدگاه‌ها بدون دیدگاه
برچسب‌ها

٬ ٬ ٬ ٬ ٬

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>