مادری ام را بپذیر!

نیمه شب چند بار دیگر این اتفاق می افتد. از خوابیدن خسته و دلزده می شوی اما چاره ای نیست. خدا خدا می کنی نزدیکی های سحر بهتر بخوابد یا وقتی هوا روشن شد یکی دو ساعت پیوسته بخوابد و بگذارد تو هم با خیال راحت استراحت کنی.

نویسنده: پریوش معصومی

تصور کن شب وقتی دستشویی می روی و مسواک می زنی و مثل بقیه اهل خانه با خیال راحت روی تخت دراز می کشی و چون خسته هستی فوری چشم هایت گرم می شود و خواب می گیردت، تازه کوچولویت شروع می کند به گریه کردن. از خواب می پری و به او شیر می دهی تا بخوابد… اما او سر ناسازگاری دارد. به یک ذره و دو ذره شیر خوردن رضایت نمی دهد. یک طرف بدنت که روی آن خوابیده ای درد گرفته است.

IMG_10671

این طوری نمی شود.

بلند می شوی و بچه را روی پا می خوابانی بلکه بدون شیر خوردن بخوابد. اما او مدام گریه می کند و فقط می خواهد شیر بخورد. دوباره به طرف دیگر می خوابی و او را کنارت می خوابانی تا شیرش بدهی و بتوانی خودت هم بخوابی…

نیمه شب چند بار دیگر این اتفاق می افتد. از خوابیدن خسته و دلزده می شوی اما چاره ای نیست. خدا خدا می کنی نزدیکی های سحر بهتر بخوابد یا وقتی هوا روشن شد یکی دو ساعت پیوسته بخوابد و بگذارد تو هم با خیال راحت استراحت کنی.

ساعت هفت و نیم صبح آن یکی بچه به اتاقت می آید و می گوید دیگر هر کار می کند خوابش نمی برد. اشاره می کنی بلند صحبت نکند که این یکی بیدار نشود. می گویی کنارت بخوابد بلکه خوابش ببرد اما این اتفاق نمی افتد.

آن یکی چشم هایش را باز می کند و این یکی را می بیند و می خندد و خواب از کله اش می پرد. دیگر محال است بگذارند تو بخوابی…

کاری از دستت برنمی آید. کاری نمی شود کرد. فکر نکن با تعریف کردن این ماجرا کسی به عمق خستگی ات پی می برد. فکر نکن اگر تمام اتفاقات شب تا صبح را برای کسی تعریف کنی او می فهمد چه می گویی. حتی یک مادر دیگر با دو بچه هم شاید به درستی تو را درک نکند چون جای تو نیست.

حتی همسرت، شریک زندگی ات هم اگر خیلی خوش قلب باشد وقتی ماجرا را بشنود نهایتا یک دلسوزی دو کلمه ای می کند و تمام و البته اگر بد اخلاق باشد می گوید: «به من چه! وظیفه ات است»

نباید منتظر قدردانی از سوی او یا حتی بچه ها باشی که در آن صورت بازی را باخته ای.

بهترین راه این است که تمام آنچه از شب تا صبح اتفاق افتاده بسته بندی کنی، یک روبان خوش رنگ هم دور آن بپیچی و تقدیمش کنی به خدای مهربان و بگویی: «این تمام آن چیزی ست که من دارم، تمام دارایی ام ضعف و ناتوانی و خستگی ست. فقط و فقط تو در تمام این لحظات کنارم بودی و دیدی چه بر من گذشت. هیچ کس دیگری آن را درک نخواهد کرد. پس آن را از من بپذیر! مادری دست و پا شکسته ام را قبول کن!»

۱۲
اسفند ۱۳۹۳
مادربانو
دیدگاه‌ها ۹ دیدگاه

یک پاسخ برای : 9

  1. امنه گفته:

    خیلی قشنگ بود واقعا لذت بردم
    من یه دوقلوی ۲۳ ماهه دارم و واقعا درک می کنم همه این نوشته ها رو
    دو ساله که خسته ام واقعا خستم

  2. احیا گفته:

    بسیار عالی بود
    کاش یادمان نرود و هر روز با خود تکرار کنیم.
    چرا اینقدر نیاز به تذکر دارم. چرا یادم میرود باید با صبوری مادری کنم…
    نباید غرغر کنم….
    نباید منت بگذارم…
    مادری خستگی دارد، ناراحتی دارد….اما با صبوری بهترین ها نصیبم میشود…اجر الهی…
    خدایا خودت کمکم کن

  3. مریم گفته:

    باسلام و خسته نباشید . واقعاً نوع نگاه ما به هر مساله ای میتونه اون مساله رو برای ما رحت تر کنه . چقدر قشنگ بود به خصوص پاراگراف آخر . التماس دعا

  4. samin گفته:

    واقعا عالی بود. مخصوصا پاراگراف آخرش. با همه وجودم درک کردم.

  5. عطیه گفته:

    اشکهایم را جاری ساخت…. جملات پایانی تان
    از طرف کسی که هفت روز است مادری را تجربه میکند.

  6. مهسا گفته:

    فوق العاده زیبا بود……

  7. بسیار عالی. این درد تمام مادران است. وقتی کسی را می بینم مجبور به بچه دار شدن می کنند اولین جمله ام به او این است : تا خودت نخواستی بچه دار نشو چون با اولین شب بیداری از بچه متنفر می شی.اما اگر با میل بچه دار شده باشی اون بی خوابی ها رو هم تحمل می کنی

  8. عفت نژاد گفته:

    بسیار جالب بود. من هم چون تو این شرایط هستم درک میکنم.
    ولی خواندن بند آخر به من دلگرمی عجیبی داد.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>