اینجا پر از آشغال است، اما تو عادت نکن!

این‌طوری مطمئنم اگر همین حالا هم بمیرم، ارث خوبی برای بچه‌ام به جا گذاشته‌ام.

نویسنده : مونا ابرهیم نظری

06021009424816188001

بعضی آخر هفته‌ها می‌رویم خارج شهر. نزدیک محل اقامت‌مان رودخانه‌‌ی پرآبی هست که گاهی با دخترم می‌رویم کنارش و با آب و سنگ‌ها بازی می‌کنیم. هر دفعه موقع رفت و برگشت باید مواظب باشیم پای‌مان روی بطری‌هایی که آب با خودش آورده نلغزدو نایلون‌های بی‌پایان و تمام نشدنی به پاها و لباس‌مان نچسبد.

دفعات اول به دخترم تذکر می‌دادم که موقع راه‌رفتن حواسش به زمین و زباله‌ها باشد تا زمین نیفتد و پاهایش کثیف نشود. اما بعد از چند وقت احساس کردم دیگر آموخته شده‌ و یاد گرفته مثلا وقتی باد کیسه‌های خالی چیپس و پفک را چطوری جاخالی دهد یا پریدن از روی زباله‌ها برایش تبدیل به یک بازی مفرح شده‌بود. بطری‌هایی که یک زمانی به هیجانش می‌آوردند و با شوق و ذوق نشانم می‌داد، دیگر برایش عادی شده بودند. عادت کرده بود وقتی کنار جوی زلالی که چند متر آنطرف‌تر از رودخانه قل قل می‌جوشید راه می‌رود، همیشه یکبار‌مصرف‌ها و زباله‌هایی باشد که با چوب جابجایشان کند.

یک چیزی آزارم می‌داد که نمی‌دانستم چیست. این درست که حال خوش و شفاف سنگ‌بازی و آب بازی را این‌همه زباله خط‌خطی می‌کرد، اما مشکل این نبود. دخترم داشت به آشغال‌ها عادت می‌کرد. به زندگی کردن و دویدن بین زباله‌ها، به اینکه تفریحش ور رفتن با کثافات توی جوی یا کنار رودخانه باشد. نباید می‌گذاشتم.

دفعه بعد، وقتی دخترک خواب بود، یک کیسه بزرگ با خودم برداشتم و تا جایی که حجم کیسه اجازه می‌داد آشغال جمع کردم، بعد کیسه را گره زدم و دست‌هایم را توی رودخانه شستم. تمام مدت مواظب بودم کسی از آن اطراف رد نشود و مرا در حال آشغال جمع‌کردن نبیند. آشغال‌ها که جمع و شد، نفس راحتی کشیدم. حالم از وقت‌هایی که خانه را برق می‌انداختم هم بهتر بود.

این‌طوری شد که جمع کردن زباله‌ها شد فعالیت‌ یواشکی تمام آخر هفته‌های من. یک روز که دخترک حسابی حوصله‌اش سر رفته بود و نمی‌دانستم چه‌طوری سرگرمش کنم، او را هم وارد بازی یواشکی‌ام کردم. دو تا کیسه گرفتیم دستمان و هردو را تا خرخره پر از بطری و لیوان و یک بار مصرف و کیسه کردیم، سر کیسه‌ها را با هم گره زدیم، و پیروزمندانه به هم لبخند زدیم.

دخترک اما نمی‌دانست که این بازی یواشکی‌ است. با دیدن اولین بطری خالی، جلوی هرکسی که برای قدم‌زدن عصرگاهی همراهمان می‌شد داد می‌زد :”مامان بدو آشغال!” و کم کم پست محرمانه آشغال جمع‌کنی ما، در برابر نگاه‌های متعجب، و بعضا سرشار از ایش و فیش فامیل و دوست و آشنا حالت علنی و رسمی پیدا کرد.

بعد از چند هفته، یک بار که داشتیم توی همین شهر خودمان با هم توی خیابان قدم می‌زدیم، با دست یک آشغال پفک نشانم داد و گفت : “مامان آشغاله، باهد از رو زمین برش داریم. بدو‍.” کمی این پا اون پا کردم. خیابان شلوغ بود و تا نزدیک‌ترین سطل آشغال کمی فاصله بود. می‌توانستم بگویم اشکال نداره، یا بعدا آقای رفتگر برش می‌داره یا اصلا بپیچانمش و حواسش را با جوجو و درخت و مغازه پرت کنم. اما دیدم با هرکدام از این کارها دوباره “آشغال” برایش به یک بخش عادی از محیط پیرامونش تبدیل می‌شود. چیزی که “اشکال ندارد” اگر روی زمین  و زیر پای ماست و مهم نیست اگر تمام اطرافمان از آن پر باشد.

دست دخترک توی دست‌هایم بود و نگاه مصممش را دوخته بود به چشم‌هایم. انگار داشت می‌پرسید: “تصمیم بگیر! بالاخره جایش اینجا هست یا نه؟” گفتم آفرین که حواسش بوده و …دولا شدم و آشغال را برداشتم. بعد گفتم :‌”حالا بیا بگردیم دنبال سطل آشغال!”. خانمی که از روبروی می‌آمد با تعجب نگاه‌مان کرد. کمی پا سست کرد و وقتی دخترم با شوق و ذوق سطل زباله‌ای را چند متر آن‌طرف‌تر نشانم داد، لبخند محوی روی صورتش آمد و از کنارمان عبور کرد.

با هم آشغال را توی سطل انداختیم. دخترم که تشویق‌های پر حرارت من گرمش کرده بود، توی پارک هر جا نایلون و بطری (این بطری‌های لعنتی تمام نشدنی!) می‌دید خودش در برداشتنش پیشقدم می‌شد و بر خلاف من که نگران نگاه‌های چپ چپ آدم‌ها بودم، با افتخار زباله‌ها را توی سطل می‌انداخت.

حالا هر وقت توی خیابان زباله‌ای را نشانم می‌دهد و یادم می‌اندازد که جایش توی سطل “آشگال” است، هروقت به بچه‌های پارک تذکر می‌دهد که “آشگال رو زمین کار بدیه”، با خودم می‌گویم برایم کافیست اگر در تمام عمر سه ساله‌اش تنها این را یادش داده باشم که نباید به کثافت عادت کند، نباید کثافت بازیچه و سرگرمی‌اش شود و هرجا که چیزی را دید که سر جایش نیست بی‌خجالت از چشم‌هایی که کثیفی‌ها برای‌شان عادی شده، دولا شود و حتی شده به‌اندازه یک بطری زمین را از چیزی که هست تمیز‌تر کند. برایم کافیست اگر در تمام عمرش یاد تنها ده نفر بیندازد که : “به کثافت عادت نکن.”

این‌طوری مطمئنم اگر همین حالا هم بمیرم، ارث خوبی برای بچه‌ام به جا گذاشته‌ام.

شکر.

۰۹
دی ۱۳۹۳
مادربانو
دیدگاه‌ها بدون دیدگاه
برچسب‌ها

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>