روزهایی برای به یاد آوردن

گور بابای همه چی…تا سه سالگی و مهد راه زیادی نمونده! از این روزها میخوام لذت ببرم…

newborn-baby-holding-hand-550x365

خانمه از در که آمد تو، شروع کرد با سبا خوش و بش کردن…برام عجیب بود که سبا هم بدش نیامده بود. کلا از این بچه هاست که وقتی به زور بروی طرفش به شدت مقابله می کنه.

به نظرم مورد خوبی بود…بعد از اینهمه گشتن و پیدا نکردن این یکی بد نبود. گفت خیلی کوچک بوده که ازدواج کزده و دقیقا ۹ ماه بعد هم دخترش به دنیا آمده. وقتی میخواستم بپرسم بچه دارید مطمئن نبودم که ازدواج کرده باشه؛ وقتی گفت یک دختر دبیرستانی داره حسابی جا خوردم…

واقعا داشت توجهم را جلب می کرد. بعد از اینکه همه جا فرم پر کرده بودم و آگهی داده بودم و به در و همسایه و دوست اشنا سپرده بودم برای پرستار بچه این یکی واقعا به نظرم مورد خوبی بود…

گفتم خوبه که زود ازدواج کردید و زود هم بچه دار شدید…الان دخترتان بزرگ شده و خیالتان راحته…

یکهو بغض کرد و گفت:”نه…خیلی زود دلت برای این روزهای کوچیکی ش تنگ میشه…خیلی زود برای دست های کوچیک ش…برای راه رفتنش..برای حرف زدنش دلت تنگ میشه…گفت من الان آرزو به دل بچه م و دیگه بچه دار نشدم…گفت الان دخترم دبیرستانیه و خیلی دوست نداره من مزاحمش بشم…”

گفت مزاحمش بشم؟!!! یعنی روزی من مزاحم بچه م میشم به نوعی؟!

وحید که ظهر آمد خونه و نظرم را پرسید گفتم منصرف شدم…از پرستار به کل منصرف شدم! خیلی خیلی تعجب کرد…

گفتم می ترسم چون می دونم خیلی زود دلم تنگ خواهد شد…

گور بابای همه چی…تا سه سالگی و مهد راه زیادی نمونده! از این روزها میخوام لذت ببرم…

 

منبع : مهرنوشته

۱۵
آذر ۱۳۹۳
مادربانو
دسته‌ها کوتاه نوشته ها
دیدگاه‌ها ۱ دیدگاه
برچسب‌ها

یک پاسخ برای : 1

  1. لوسی می گفته:

    آره منم یه روز گفتم گور بابای همه ی آرمان های تحصیلیم.. میخوام بزرگ شدن بچه هام رو ببینم :)

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>