کل یوم این روزها

یعنی در کربلا غروب، در کوفه، در شام، یک نفر آقای غریبه نبود که یادِ دخترِ کوچک خودش بیفتد؟

18239-71935

رفته ام بانک، آقای پشت باجه کلافه است، مدام غر می زند و از آن همه کاری که نیم ساعت آخر کاری روی دوشش افتاده شکایت می کند. ریحانه روی صندلی چرخانِ روبه روی باجه وول می خورد تا کلافگی اش را برطرف کند، وقت نهار گذشته و گرسنه است!

منتظر دریافت مدرکیم هر سه. آقای کلافه از سوراخ های بالای نیم دایره به ریحانه می گوید اسمت چیه خانوم کوچولو؟ چند سالته؟

“مامان خودت بدو سه سالمه”

بعد دو تا شکلات در می آورد از نیم دایره و تعارفش می کند، می گوید دختر منم همین سن هاست، آقای کلافه لحنش عوض شده و سوال های بی پاسخش را از دختر می پرسد.

دختر صندلی را نمی چرخاند و در سکوت نگاه می کند، برانداز می کند، لابد توی دلش می گوید “آقای دریبه ی مهلبونه”

 

یعنی در کربلا غروب، در  کوفه، در شام، یک نفر آقای غریبه نبود که یادِ دخترِ کوچک خودش بیفتد؟

 

منبع : مسیر

۰۶
آذر ۱۳۹۳
مادربانو
دسته‌ها کوتاه نوشته ها
دیدگاه‌ها بدون دیدگاه
برچسب‌ها

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>