مامان برام وقت بذار

اما امروز قید کارها رو زدم و بهش گفتم بریم بازی، خنده روی صورتش اومد و بدو بدو رفت طرف اتاقش. فکر کنم بشه روزها رو یه جور دیگه گذروند، به امتحانش می ارزه…

نویسنده: حدیث محمدی

muslim mother

ساعت ده صبحه، تازه وقت کردم صبحانه زهرا رو بدم، حسن هم تازه از خواب بیدار شده.

هیچ کاری نکردم، ظرفشویی پر از ظرفه، خونه مون هم بازار شام ،تازه باید یه فکری هم برای نهار کنم.

توی این شلوغ پلوغی که البته داستان هر روزه منه، زهرا پشت سر هم غر می زنه و به زور دستمو می گیره و می کشه سمت اتاقش که بریم بازی.

هر روز یک جور سرشو گرم می کردم و به غرغراش گوش نمی دادم و تند و تند کارهامو می کردم.

اما امروز قید کارها رو زدم و بهش گفتم بریم بازی، خنده روی صورتش اومد و بدو بدو رفت طرف اتاقش.

انگار این بار اون مامان شده بود و من بچه، حسن رو خوابوندم کف اتاق و یک ساعت با زهرا و حسن بازی کردم. جالب بود، حسن هم با اینکه فقط شش ماهشه ولی انگار همبازی ما بود، سر و صدا می کرد و با چشماش من و زهرا رو که تو اتاق دنبال هم می کردیم دنبال می کرد.

فکر نمی کردم بشه دوتاشونو یک ساعت خوشحال و راضی نگه دارم.

بعد که کمی دخترم خسته شده بود بهش هندوانه دادم و کارامو انجام دادم.

شاید مثل روزهای قبل کارهای خونه به موقع انجام نشد اما زهرا و حسن راضی تر از روزای قبل بودن.

خودم هم حالم بهتر بود.

فکر کنم بشه روزها رو یه جور دیگه گذروند، به امتحانش می ارزه.

۰۹
شهریور ۱۳۹۳
مادربانو
دیدگاه‌ها بدون دیدگاه

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>