چیزی مثل پایه های عرش

باباها شادی و غصه شان برای بچه ها نمود بیشتری دارد. مهم است. مهم است که بچه ای به استقبال پدر خسته ای می رود که دارد می خندد یا اخمو و گرفته است… اینها برای بچه ها یک دنیاست. با همه ی پیچیدگی هایش هم قشنگ است.

بابا

باباها کی بابایی می کنند؟

توی کدام موقعیت، باباها از سرمایه ی بابا بودن شان خرج می کنند.

مرد بودن، شوهر بودن، سرپرست خانواده بودن و همه ی این الفاظ جای خودش را دارد اما منظور من نیست. منظور من همان “بابا بودن” است. این، کی خودش را توی زندگی نشان می دهد؟

من عاشق لحظاتی هستم که یک مرد، دارد بابایی می کند برای بچه اش… کم می بینم این لحظات را. ولی کیف دارد. باور کنید. مادر، در تمام لحظات عمرش، همیشه یادش هست که یک مادر است. در کنار سایر وظایف همسری و خانومی و کدبانویی و غیره… می داند که یک “مادر” هم هست. به همان پررنگی. اما بابا ها چی؟ همیشه یادشان هست که یک “بابا” هستند؟ یعنی همیشه در کنار سایر وظایف شان به این نقش مهم هم به همین پررنگی فکر می کنند؟

نمی خواهم به این سوالات، جواب آره و نه بدهم. می خواهم بگویم مردها، لااقل آن دسته از مردها که بابا شدن را دارند تجربه می کنند، باید همیشه به یاد خودشان بیاورند که “بابا” هستند. بابا بودن، عظمت می آورد. مسئولیت می آورد. یک جور بال می شود روی شانه ی آدم که باهاش پرواز کند. شاید سایر وظایف مردانه آن قدر ظرافت نداشته باشند که تشبیهش کنم به “بال” . اما بابا بودن در عین مهم بودن، خیلی ظرافت دارد. بابا بودن را توی چشم آن پدری می بینم که کودکش را می گذارد بالای سرسره، و آرام او را سر می دهد پایین در حالی که با دستانش از او محافظت می کند. بابا بودن را توی چشم آن پدری می بینم که دست دخترکش را گرفته توی پیاده رو، و دخترک دنبال ویترین ها دست او را می کشد، و بابا اصلا اخم نمی کند. بابا بودن را توی چشم آن مردی می بینم که کوچکِ دلبندش را روی شانه اش گذاشته و دارد راه می رود. یا آن مردی که دارد پای فرزندش، توی مغازه ی کفش فروشی ، کفش نویی را برانداز میکند و در مورد قشنگ بودن کفش نظر می دهد. بابا بودن را توی آن لحظاتی می بینم که پدری با پسرش کشتی می گیرد و می گذارد پسر، طعم پیروزی را به درستی بچشد. من این صحنه های بابایی را دوست دارم. دوست دارم ببینم که بچه می دود تا دست بابایش را بگیرد. دوست دارم ببینم بچه لب پنجره سرک می کشد که ببیند بابایش کی می آید. اصلا وعده هایی که باباها می دهند، مزه اش یک جور دیگه است. کیف می دهد. بابایی که وعده ی  هدیه می دهد، وعده اش حیثیتی تر است. باید عملی شود وگرنه انگار یکی از پایه های عرش تکان می خورد. عملی شدن وعده های باباها به شخصیت و عزت نفس کودک ربط دارد در حالی که این حساسیت آن قدرها روی وعده های مادرها وجود ندارد. باباها یک جورهایی رگ تعصب بچه ها هستند.ساده نمی شود از این حس گذشت.

باباها شادی و غصه شان برای بچه ها نمود بیشتری دارد. مهم است. مهم است که بچه ای به استقبال پدر خسته ای می رود که دارد می خندد یا اخمو و گرفته است… اینها برای بچه ها یک دنیاست. با همه ی پیچیدگی هایش هم قشنگ است.

بابا بودن را برای همه ی مردان آرزو می کنم… و آرزو می کنم که این بابا بودن، اثرات پررنگی در زندگی و روح آنها داشته باشد. و اخم و غرغر و صدا بلند کردن و خرد کردن شخصیت بچه و داد و هوار و فحش و دعوا توی این لحظات نباشد. اصلا. به هیچ قیمتی…

منبع: قاصدک بارون

۰۲
شهریور ۱۳۹۳
مادربانو
دیدگاه‌ها بدون دیدگاه

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>