آیه ها و مادرانه ها

خدا قبلاً هم گفته بود که قبولش کرده. اسمش مریم بود. دختر عمران. مادر عیسی(ع).

نویسنده : مریم روستا

(۱) یک موجود زنده الهی در درونش داشت شکل می‌گرفت. خدا داشت صورت‌گری می‌کرد در بطن او. از شکر و شادی در خودش نمی‌گنجید. یک فکر شیرین چند روزی بود رهایش نمی کرد؛ یک راز؛ دست گذاشت روی شکمش، صورتش را به آسمان بلند کرد،‌ صداش می‌لرزید، گونه‌هاش خیس شد، رازش را به خدا گفت: این بچه را نذر تو می‌کنم، فقط برای تو باشد. قبول می‌کنی؟… و خدا قبول کرد. اسمش حنّه بود. همسر عمران. مادر مریم(س)

(۲) مستأصل شده بود. پناه آورد به تنه خشکیده نخل. از فرط درد به خودش می‌پیچید. ضعف و سستی همه سلول‌هاش را پر کرده بود. درد زایمان و درد تنهایی، تشنگی و گرسنگی، یکی شده بودند. صورتش را به آسمان بلند کرد، صداش می‌لرزید، گونه‌هاش خیس شد: اصلاً کاش مرده بودم قبل از این و فراموش شده بودم. صدای جوشش آمد، صدای پای آب، پایین پاش را نگاه کرد. چشمه جاری شده بود، تنه نخل را تکان داد. از درخت خشکیده خرما افتاد… خدا قبلاً هم گفته بود که قبولش کرده. اسمش مریم بود. دختر عمران. مادر عیسی(ع).

aqq

(۳) ندایی مثل وحی به قلبش نازل شد. بچه را توی سبد گذاشت و به نیل سپرد. توی دلش سیر و سرکه می‌جوشید. صورتش را به آسمان بلند کرد، صداش می لرزید، گونه‌هاش خیس شد. کسی اما انگار قلبش را محکم نگه داشته بود که از هم نپاشد. خیلی نگذشته بود که کلثوم بازگشت… بچه را دوباره توی بغلش گذاشتند. چشمش روشن شد. سینه مادر را به کام گرفت. همه حیرت کرده بودند. خدا راست گفته بود… اسمش یوکابد بود. همسر عمران.  مادر موسی(ع)

(۴) همه زیبایی و جوانی‌اش را به پای خلیل خدا ریخته بود. همه ثروتش را هم. توی این سال‌های دراز. درخت وجودش اما میوه نداده بود. حالا هر بار که هاجر و اسماعیل را می دید، آه می کشید. پیچک‌های آرزو تند و تند از سر و رویش بالا می رفتند. صورتش را به آسمان بلند کرد، صداش می لرزید، گونه‌هاش خیس شد. بشارتِ اسحاق را دادند. به معجزه می‌مانست. نود سالش بود. خدا اما راست گفته بود… اسمش ساره بود. همسر ابراهیم(ع). مادر اسحاق(ع).

بسم الله الرّحمن الرّحیم

(١) إِذْ قَالَتِ امْرَأَهُ عِمْرَانَ رَبِّ إِنِّی نَذَرْتُ لَکَ مَا فِی بَطْنِی مُحَرَّراً فَتَقَبَّلْ مِنِّی إِنَّکَ أَنتَ السَّمِیعُ الْعَلِیمُ …فَتَقَبَّلَهَا رَبُّهَا بِقَبُولٍ حَسَنٍ وَأَنبَتَهَا نَبَاتاً حَسَناً… (آل عمران ٣۵-٣٧)

(٢) فَأَجَاءهَا الْمَخَاضُ إِلَى جِذْعِ النَّخْلَهِ قَالَتْ یَا لَیْتَنِی مِتُّ قَبْلَ هَذَا وَکُنتُ نَسْیاً مَّنسِیّاً (۲۳) فَنَادَاهَا مِن تَحْتِهَا أَلَّا تَحْزَنِی قَدْ جَعَلَ رَبُّکِ تَحْتَکِ سَرِیّاً (۲۴) وَهُزِّی إِلَیْکِ بِجِذْعِ النَّخْلَهِ تُسَاقِطْ عَلَیْکِ رُطَباً جَنِیّاً. (مریم ٢٣-٢۵)

(٣)  وَأَوْحَیْنَا إِلَى أُمِّ مُوسَى أَنْ أَرْضِعِیهِ فَإِذَا خِفْتِ عَلَیْهِ فَأَلْقِیهِ فِی الْیَمِّ وَلَا تَخَافِی وَلَا تَحْزَنِی إِنَّا رَادُّوهُ إِلَیْکِ وَجَاعِلُوهُ مِنَ الْمُرْسَلِینَ… وَأَصْبَحَ فُؤَادُ أُمِّ مُوسَى فَارِغاً إِن کَادَتْ لَتُبْدِی بِهِ لَوْلَا أَن رَّبَطْنَا عَلَى قَلْبِهَا لِتَکُونَ مِنَ الْمُؤْمِنِینَ…فَرَدَدْنَاهُ إِلَى أُمِّهِ کَیْ تَقَرَّ عَیْنُهَا وَلَا تَحْزَنَ وَلِتَعْلَمَ أَنَّ وَعْدَ اللَّهِ حَقٌّ وَلَکِنَّ أَکْثَرَهُمْ لَا یَعْلَمُونَ (قصص ٧-١٣)

(۴) وَامْرَأَتُهُ قَآئِمَهٌ فَضَحِکَتْ فَبَشَّرْنَاهَا بِإِسْحَاقَ وَمِن وَرَاء إِسْحَاقَ یَعْقُوبَ (۷۱)‏ قَالَتْ یَا وَیْلَتَى أَأَلِدُ وَأَنَاْ عَجُوزٌ وَهَـذَا بَعْلِی شَیْخاً إِنَّ هَـذَا لَشَیْءٌ عَجِیبٌ (هود ٧١-٧٢)

پ.ن: بیایید دعا کنیم روزی اگر مادر شدیم به این افق‌های نورانی نزدیک بشویم

 

۲۱
بهمن ۱۳۹۱
مادربانو
دیدگاه‌ها ۱ دیدگاه

یک پاسخ برای : 1

  1. ye maman گفته:

    سلام. واقعا مطلب خوبی بود. بازم چنین مطالبی بذارید که مادر بودن رو توی قرآن نشون می ده.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>