دختری که اسیر محرومیت نشد

غیرممکن است با دکتر شیرزادی به گفت‌وگو بنشینی و از دغدغه‌هایش برای آب و خاک و هوا چیزی نگوید؛ گویی از هر فرصتی استفاده می‌کند تا خطرات ناشی از مصرف‌گرایی را گوشزد کند.

news-100

دختربچه گیلانغربی دیروز که در میان محرومیت‌ها و محدودیت‌های زادگاهش گرفتار شده و از تحصیل و کار بازمانده بود، امروز بانوی متخصص کارآفرینی است که طرح‌های زیست‌محیطی‌اش تاکنون برای صدها نفر اشتغال‌زایی داشته است؛ بیش از ۱۰۰ مقاله تخصصی در کنفرانس‌ها و سمینارهای بین‌المللی ارائه کرده و مورد تقدیر قرار گرفته است.

دکتر هایده شیرزادی کسی است که نخستین طرح بازیافت پسماند کشور را در کرمانشاه با قطع کامل دفن زباله‌های شهری اجرا کرد و پس از آن ۷۰شهر و ۲۰۰روستای کشور با کمک و مشاوره وی این طرح را اجرا کردند. اخیرا نیز موفق شده است برای نخستین‌بار در کشور، سایت بازیافت نخاله‌های ساختمانی را در شهر کرمانشاه اجرا کند تا زمین و محیط‌زیست این شهر را از خطر بخش دیگری از آلاینده‌ها نجات دهد و با بازیافت و بازگرداندن آنها به چرخه مصارف عمران شهری، از تخریب منابع اصلی آن که کوه‌ها هستند جلوگیری کند.

وقتی از محیط‌زیست و آنچه ما انسان‌ها به سرش آورده‌ایم حرف می‌زند، لحن کلامش پرحرارت می‌شود. می‌گوید: «یک کره‌زمین و یک ایران داریم ولی آنقدر با آن بی‌مهریم که فرزند نامهربانی را می‌مانیم که با مادر خود بی‌مهری می‌کند. به‌سان آن فردی هستیم که بر سر شاخه نشسته بود و شاخه را از بُن می‌برید».

غیرممکن است با دکتر شیرزادی به گفت‌وگو بنشینی و از دغدغه‌هایش برای آب و خاک و هوا چیزی نگوید؛ گویی از هر فرصتی استفاده می‌کند تا خطرات ناشی از مصرف‌گرایی را گوشزد کند. حتی از جعبه بزرگ شکلات روی میزش هم نمی‌گذرد و می‌گوید: «این جعبه شکلات، تولید ایران است. در کشورهای پیشرفته، استفاده از چنین جعبه‌هایی از ۲۵سال پیش منسوخ شده است چون تولیدکننده باید هزینه بازیافت آن را بپردازد. در آنجا بسته‌بندی‌ها کمترین حجم و وزن را دارند. یک ورق نازک بسته‌بندی را که باز می‌کنی، می‌بینی ۱۰۰گرم شکلات خالص در آن جای داده‌اند درحالی‌که در ایران قضیه برعکس است.

بسته‌بندی‌های حجیم محتوی مقدار اندکی از کالایی مثل همین شکلات هستند. در واقع این مقدار کالا به اندازه ۲۰درصد قیمت پرداختی هم نمی‌شود و تولید‌کننده پولی هم برای بازیافت و جبران زیانی که به محیط‌زیست می‌زند نمی‌پردازد».

اتاق کارش در شرکت بازیافت مواد و تولید کودآلی (بیوکمپوست) کرمانشاه، پر است از تندیس‌ها و لوح‌هایی که به‌خاطر موفقیت‌ها و تلاش‌هایش از مقامات مختلف کشوری و سمینارهای متعدد بین‌المللی گرفته است. دکتر هایده شیرزادی‌گیلانی، بانوی کشاورز‌زاده، متولد ۱۳۳۷ شهرستان گیلانغرب از توابع استان کرمانشاه است. خودش می‌گوید: «در خانواده‌ای پرجمعیت به دنیا آمدم. ۲برادر و ۷خواهر بودیم. من فرزند هشتم بودم. سال۴۱ خانواده‌ام متوجه علاقه و استعدادم به درس خواندن شدند و برای آنکه بتوانم به مدرسه بروم برایم شناسنامه گرفتند. آن موقع ۴ساله بودم ولی شناسنامه‌ام را ۳سال بزرگ‌تر گرفتند. این متداول بود که برای دخترها شناسنامه را بزرگ می‌گرفتند تا زودتر سن قانونی ازدواج را پیدا کنند. وقتی به گذشته برمی‌گردم می‌بینم کلاس اول ابتدایی خیلی کوچک بودم و ششم ابتدایی را که تمام کردم هنوز کودک بودم. پدرم اهل مطالعه بود، جامعه اما محدودیت‌های بسیاری داشت. گیلانغرب حتی جاده یا یک خیابان آسفالت نداشت. خانواده‌ها گرچه پسرهایشان را برای تحصیل به خارج از گیلانغرب، جاهایی مثل اسلام‌آباد غرب، قصرشیرین یا کرمانشاه می‌فرستادند اما برایشان جا نیفتاده بود که دخترانشان را هم بفرستند. پدرم آبونه چندین روزنامه بود. همیشه کتاب و روزنامه در دسترسم بود و مطالعه می‌کردم. با دنیای خارج از گیلانغرب هم معاشرت‌های زیادی داشتیم».

گلایه از استاندار وقت

پیشرفت چیزی بود که دخترک گیلانغربی برای دستیابی به آن همه تلاش‌اش را می‌کرد تا محدودیت‌ها و محرومیت‌ها را کنار بزند. می‌گوید: «از همان بچگی برای تغییر شرایط، مبارزه و تلاش می‌کردم. وقتی کلاس ششم ابتدایی را به پایان رساندم تقریبا ۱۰سال داشتم. نمی‌توانستم بپذیرم که به‌خاطر نبود امکانات، محکوم به ترک تحصیل شوم. این موضوع خیلی اذیتم می‌کرد. اگر آرشیو روزنامه اطلاعات مهر یا شهریور ۴۷ را ورق بزنید این خبر را می‌بینید که دختربچه‌ای در سفر استاندار وقت به گیلانغرب، عده‌ای را جمع و با خود همراه کرده و جلوی او را می‌گیرد و از نبود امکانات تحصیلی گلایه می‌کند و مدرسه می‌خواهد؛ آن دختر بچه من بودم. درخواست‌ها و نامه‌هایم ۳سال بعد پاسخ گرفت و منجر به احداث مدرسه راهنمایی شد اما من در این مدت آرام ننشستم و به‌صورت متفرقه تا کلاس نهم درس خواندم. سال اول به اسلام‌آباد غرب می‌رفتم و امتحان می‌دادم و سال‌های بعد در کرمانشاه. بعد از آن، بازهم مشکل رفتن به دبیرستان را داشتم».

درس‌های دوره دبیرستان سخت بود. دختر کوچک باید رشته‌ای را انتخاب می‌کرد که از پس متفرقه خواندن آن بر می‌آمد و قبول می‌شد؛ بنابراین رشته خانه‌داری را انتخاب کرد. بعد از دیپلم به‌خاطر نبود شغل و محدودیت‌های فرهنگی، تصمیم گرفت معلم شود. می‌گوید: «در آن زمان دیپلمه‌ها همه باید در طرح سپاه‌دانش شرکت می‌کردند و پایان خدمت می‌گرفتند و با قرعه‌کشی برای مشاغل مختلف تقسیم می‌شدند. من هم شرکت کردم و در ۱۶سالگی، شدم نخستین سپاه‌دانش منطقه. آن موقع آنقدر محدودیت فرهنگی وجود داشت که دخترهای سپاه‌دانش را به روستاها نمی‌فرستادند ولی من رفتم و درخواست دادم و به روستا برگشتم».

هنوز ۱۸سالش نشده بود که با جمع کردن خودیاری از اهالی، کلنگ احداث ۲ مدرسه را در ۲روستای «خالو خالو» و «گرازان‌سفلی» بر زمین زد. احداث آن مدارس باعث شد پسرها هم از شهرهای اطراف به روستا برگردند و در روستای خود یا روستای مجاور درس بخوانند و دخترها هم دیگر مشکل تحصیل نداشته باشند.

در مورد چگونگی گذراندن تحصیلات آکادمیک هم می‌گوید: «وقتی دیپلم گرفتم ۱۶ساله بودم. چون باید برای شرکت در کنکور به شهرستان دیگری می‌رفتم به من اجازه ندادند در کنکور شرکت کنم. ۱۸سالم که شد هنوز دوره سپاه‌دانشم تمام نشده بود. خانواده‌ام اجازه دادند که در کنکور شرکت کنم. البته بازهم محدودیت داشتم و باید تنها برای رشته‌های معلمی آموزش و پرورش شرکت می‌کردم، بنابراین در رشته حرفه و فن کرمانشاه شرکت کردم و قبول شدم. سال ۵۷ فوق‌دیپلم گرفتم و به گیلانغرب برگشتم و معلم مقطع راهنمایی شدم. تا سال۵۸ تدریس کردم. شغلم را دوست داشتم ولی تنگ‌نظری‌های محیط من را از ادامه کار محروم کرداما من نمی‌توانستم این را بپذیرم و مبارزه می‌کردم تا اینکه دوباره به‌کار دعوت شدم. کارم را واقعا دوست داشتم».

دختر سختکوش تصمیم گرفت برای ادامه تحصیل به خارج از کشور برود؛ «اول می‌خواستم به هندوستان بروم چون هزینه تحصیل در آنجا ارزان بود و در اروپا زیاد. فامیلی هم نداشتم که دعوتنامه بدهد یا به پشتوانه‌اش بروم. بعد از آنکه پذیرش گرفتم، داشتم می‌رفتم که ویزای هندوستان را بگیرم که خیلی اتفاقی از مقابل سفارت آلمان رد شدم، متوجه شدم برگه‌ای به دیوار چسبانده شده که روی آن نوشته شده ویزای توریستی با داشتن ارز در پاسپورت. برگشتم به کرمانشاه و با پس‌اندازی که داشتم کمی ارز گرفتم و باز به تهران و سفارت آلمان برگشتم و نوبت مصاحبه برای ویزا گرفتم و سال۶۴ ویزای توریستی گرفتم. با خودم گفتم بالاخره روزی کسی به خارج از کشور رفته که در آنجا تنها بوده و هیچ آشنایی نداشته است، من هم تصور می‌کنم آن نخستین نفر من هستم و تلاشم را می‌کنم. موضوع را با خواهرها و برادر دوم‌ام که ارتباط خیلی خوبی با او داشتم و متأسفانه یک‌سال بعد از رفتنم درگذشت، درمیان گذاشتم. برادرم گفت که من به تلاشت اطمینان دارم و حمایت‌ات می‌کنم.»

تلاش برای حل مشکلات در غربت

ویزا را که گرفت، عازم آلمان شد درحالی‌که تمام دارایی‌اش برای این سفر چند صد دلار بود. تازه آنجا متوجه شد که مدارک تحصیلی‌اش ارزش ندارد؛ «در آنجا کسی که دیپلم می‌گیرد باید حتما علوم پایه خوانده باشد چون دیپلم‌ام ارزش نداشت، فوق‌دیپلم‌ام هم فاقداعتبار بود. درنهایت بعد از ارزشیابی مدارکم، ۱۱کلاس ارزیابی شد و بعد از اینکه ۶‌ماه دوره یادگیری زبان آلمانی را گذراندم، دوباره در یک دبیرستان آلمانی رفتم سرکلاس درس و دانش‌آموز شدم. جزو معدود کسانی بودم که با آلمانی‌هایی که مرحله دوم تحصیلشان بود درس می‌خواندم. ابتدا ۳۶ نفر بودیم. برخی به‌خاطر سختی درس‌ها تحصیل را ترک کردند و از بین افراد باقیمانده هم فقط ۲۵درصدشان قبول شدند. من تنها خارجی آن دبیرستان بودم که با نمرات خیلی خوب قبول شدم.»

ادامه می‌دهد: «دیپلم را که گرفتم وارد دانشگاه کاسل شدم. یک سال پس از حضور در آلمان توانستم اجازه کار بگیرم. در این مدت ناچار بودم به سختی و با صرفه‌جویی زیاد با آن چند صددلار زندگی کنم. اجاره‌خانه و مخارج زندگی برایم سنگین بود. اجازه کار که گرفتم، در بخش فروش و پرداخت یک رستوران مشغول به‌کار شدم. بعد هم که به دانشگاه رفتم در بخش‌های مختلف دانشگاه کار می‌کردم. در تعطیلات، کارخانه‌هایی مثل فولکس واگن، دانشجویان را برای پرکردن جای خالی کارگرهایشان که به تعطیلات یا مرخصی می‌رفتند به‌کار می‌گرفتند و پول خوبی هم می‌دادند. در بسیاری از کارخانه‌ها کار کردم که تجربه خوبی بود.»

در پاسخ به اینکه چطور اقامت گرفته است، می‌گوید: «آلمان کشوری فدرال است و به‌صورت ایالتی اداره می‌شود و هر ایالت قوانین خودش را دارد. در ایالتی که می‌توانستم اقامت بگیرم، اجازه مدرسه رفتن نداشتم، به‌همین‌خاطر در یک ایالت که اقامت گرفتن آسان‌تر بود، برای گرفتن اجازه اقامت اقدام کردم و برای تحصیل به ایالت دیگری می‌رفتم. هر روز فاصله ۷۰کیلومتری بین ۲ایالت را در رفت‌وآمد بودم».

با بیان این جمله که کشاورززاده هستم و همان موقع هم که در گیلانغرب بودم، مطالعه می‌کردم و می‌دیدم که کشاورزی دنیا متحول شده اما کشاورزی ما متحول نشده و فقط تراکتور جای گاو را گرفته است، رشته تحصیلی‌اش را انتخاب می‌کند. تأکید می‌کند که از همان زمان دوست داشته در کشاورزی تحول ایجاد کند ولی نمی‌دانسته چگونه چنین کاری بکند، براین اساس به تنها دانشگاه کشاورزی آلمان که رشته کشاورزی بین‌المللی داشت می‌رود؛ دانشگاهی که در گلخانه آن نمونه‌هایی از همه گیاهان جهان کشت می‌شود تا هم در مورد گیاهان کشورش مطالعه کند و هم سایر ملل. دانشگاه کاسل دانشکده محیط‌زیست هم داشت. در واقع نخستین دانشکده محیط‌زیست اروپاست که نخستین طرح‌های بیوکمپوست از آنجا شروع شده است. شیرزادی می‌گوید: «کشاورزی بین‌المللی را که تمام کردم با طرح بیوکمپوست آشنا شدم. گفتم به ایران برمی‌گردم و این طرح را اجرا می‌کنم و برای کشاورزی سالم و به‌دور از کودهای شیمیایی، کود سالم و بیوکمپوست تولید می‌کنم».

مصمم‌تر شدم

خانم شیرزادی سال ۱۹۹۲(۱۳۷۱) که تحصیلاتش را در رشته کشاورزی تمام کرد به ایران بازگشت. بار اول بدون همسرش آمد تا پیشنهاد بیوکمپوست را به شهرداری‌های ایران و از جمله شهرداری کرمانشاه بدهد اما کم‌لطفی و بی‌مهری تنها استقبالی بود که در نخستین بازگشتش به ایران و شهر کرمانشاه، از مسئولان دید. تلاش‌هایش برای توجیه و به باور رساندن آنها در مورد ضرورت اجرای طرح بیوکمپوست برای نجات شهر از آسیب‌های دفن زباله و تولید کود سالم و مفید برای کشاورزی به جایی نرسید.

خودش می‌گوید: «وقتی در قانع کردن مسئولان موفق نشدم به‌خودم گفتم که اطلاعات و دانشم برای رسیدن به هدفی که داشتم کم بوده است، بنابراین به آلمان برگشتم تا تحصیلاتم را در مقطع بالاتری در رشته محیط‌زیست و مدیریت پسماند ادامه بدهم. این بار مصمم‌تر از قبل بودم. با همسرم درمیان گذاشتم و ثبت‌نام کردم. یک‌سال بعد، یک‌روز همسرم به‌عنوان مهمان آمد سرکلاس ما و خیلی از این رشته خوش‌اش آمد. گفت من هم می‌خواهم این رشته را بخوانم و شروع کرد. آن موقع ۸سال بود که در رشته کشاورزی مشغول انجام کارهای مشاوره بود و یک پارک انرژی‌های پاک داشت. ادموند توانایی و استعداد خیلی زیادی دارد. خیلی زود موفق شد خودش را به ترم‌های بالاتر برساند. باانگیزه با هم درس خواندیم و پایان‌نامه‌هایمان را هم با هم انجام می‌دادیم. در طول تحصیل در رشته اکولوژی (محیط‌زیست) متوجه شدم روش‌هایی که کشورهای اروپایی برای بیوکمپوست دارند برای کشوری مثل ایران بسیار پرهزینه است و تنها در شهرهای پولدار آنها قابل اجراست و برای شهرهای ما مناسب نیست».
یافتن راه‌حلی برای اجرای کم‌هزینه‌تر طرح بیوکمپوست در شهرهای ایران، موضوعی بود که مدت‌ها فکر بانوی گیلانغربی را به‌خود مشغول ساخته بود تا اینکه از یکی از اساتید مجرب دانشگاهش در این‌باره می‌پرسد و استاد به او پیشنهاد می‌دهد که همین طرح را موضوع تحقیق پایان‌نامه و تز دکتری‌اش قرار دهد و راهی برای تطبیق شیوه کنونی با امکانات و شرایط کشورهای درحال توسعه مانند ایران بیابد.

خودش ادامه می‌دهد: «با همسرم ۶‌ماه می‌رفتیم واحدهای مختلف را بازدید می‌کردیم تا ببینیم چه تجاربی دارند و کدام یک از آن تجارب برای ایران مناسب است. تحقیقات اصلی را در کرمانشاه انجام داده و نتایجی را که به‌دست آورده بودم ارائه دادم. سال‌های بعد از جنگ و دوران بازسازی بود و شهرداری مشکلات و دغدغه‌های زیادی داشت که باید به آنها رسیدگی می‌کرد و با طرحم موافقت نشد. سال ۷۷بود که شنیدم شهردار جدیدی آمده است. بلافاصله چمدانم را بستم و به ایران آمدم. یادم می‌آید یک روز پنجشنبه بود، به محض اینکه پا به ایران گذاشتم با دفتر شهردار کرمانشاه تماس گرفتم و وقت ملاقات خواستم. دقایقی بعد خبردادند که شهردار درخواستم را پذیرفته و گفته تا غروب خودش را برساند. رفتم و ایشان هم با طرح من موافقت کرد و گفت انجام می‌دهیم. ایده تأسیس شرکت بازیافت را هم ایشان(مهندس میرزایی) به من پیشنهاد داد».

برخی از افتخارات دکتر هایده شیرزادی

سال ۸۲؛ دریافت جایزه ملی محیط‌زیست

سال‌های ۸۳و ۸۴؛ کسب جایزه شاخص مدیریت پسماند کشور به پاس نوآوری در اجرای طرح‌های مدیریت پسماند

سال ۸۵؛ کارآفرین برتر ملی به‌دلیل فراهم‌کردن زمینه ۷۰۰شغل

سال ۸۶؛ انتخاب به‌عنوان بانوی نخبه کشور، به پاس مطالعات علمی- کاربردی مدیریت پسماند ۷۰شهر و ۲۰۰روستا
به‌صورت منطقه‌ای در ایران و تلاش و نوآوری برای اجرای طرح‌های الگویی مدیریت پسماند

ازدواج با همسر آلمانی

نجابت ایرانی، استقامت در برابر سختی‌ها و روحیه خستگی‌ناپذیر و تلاشگر هایده شیرزادی باعث شده بود تا «ادموند» عاشق او شود و برای ازدواج با او ۴سال تلاش و اصرار کند. دکتر شیرزادی می‌گوید: «سال ۱۹۸۷ با همسرم آشنا شدم. ایشان کشاورزی را به پایان رسانده بود. خیلی اصرار کرد که ازدواج کنیم اما من اصلا در فکر و حال‌وهوای ازدواج نبودم؛ حتی با مرد ایرانی، چه برسد به اینکه آن فرد خارجی باشد، بنابراین موافقت نمی‌کردم و می‌گفتم من دختر ایرانی هستم و می‌خواهم به وطنم برگردم و آنجا زندگی کنم. اما رفته‌رفته دیدم یک انسان واقعی است و خوبی‌های زیادی دارد. سال ۱۹۹۱پیشنهاد ازدواجش را با یک شرط پذیرفتم؛ به ایران بازگردیم، اوهم پذیرفت».

اقامت در ایران

دکتر شیرزادی درباره ماجرای بازگشت‌شان به ایران می‌گوید: «به تصور اینکه این بار مسئولان، ضرورت بازیافت پسماند را بهتر درک خواهند کرد و با مشکل چندانی روبه‌رو نخواهم شد به ایران برگشته بودم.
در این مدت مدام بین آلمان و ایران در رفت‌وآمد بودیم. یا من می‌رفتم یا همسرم می‌آمد.
یک‌روز به او گفتم یکی از ما دوتا باید از کارش دست بکشد، گفت که من از کارم دست می‌کشم چون در آلمان خیلی‌ها هستند که بتوانند کار مرا انجام دهند اما کار و هدف تو که برایش خیلی زحمت کشیده‌ای، باارزش‌تر و مهم‌تر است.»

همسرم همکاری بی‌توقع است

همسرم یک متخصص است و ۱۵سال است که به ایران آمده. نه از جایی حقوق می‌گیریم و نه ریالی بابت انجام این کارها به جیب‌مان می‌رود. همسر من از یک خانواده اصیل آلمانی است. آنها مزرعه‌ای دارند که ۷نسل است در آن زندگی و کار می‌کنند و درآمد حاصل از آن مزرعه و پارک انرژی‌اش را صرف هزینه‌های زندگی‌مان می‌کنیم.

طراحی سایت بازیافت و محوطه‌سازی‌ را همسرم انجام داده است و در این راه خیلی کمکم کرده. ما با هم تقسیم‌کار کرده‌ایم. هر کار و پروژه‌ای را که می‌خواهیم شروع کنیم همسرم بلافاصله ارتباطاتش را برای انتخاب تکنولوژی مناسب با آن کار شروع می‌کند و درباره‌اش مطالعه می‌کند. من مسیر را تعیین می‌کنم و او در موردش فکر می‌کند که ببیند چه کاری بهتر است انجام دهیم تا بهترین نتیجه را بگیریم. در بخش بازیافت هم ابتکارات زیادی به خرج داده و تا‌کنون صدها ابزار ابداع کرده است. هر کس دیگری جای او بود این ابزارها را ثبت می‌کرد ولی او فقط برای راحتی کار کارکنان دست به ابتکار می‌زند تا کار به راحت‌ترین و بهترین شکل ممکن پیش برود. یک متخصص آلمانی به ازای هر روزی که اینجا باشد فقط هزار یورو دستمزد می‌گیرد با وجود این دکتر ادموند لمپگز بدون چشمداشت اینجا کار می‌کند. اگر کمک‌ها و حمایت‌های مالی و فکری او نبود اصلا نمی‌توانستم با این همه مشکلات به تنهایی موفق شوم.

زندگی در دنیایی که همسرم برایم ساخته است

ادموند لمپگز
همسر دکتر هایده شیرزادی
وقتی با همسرم آشنا شدم دیدم با آدم‌هایی که تا آن روز و حتی تا به حال دیده‌ام فرق می‌کند. اینکه می‌دیدم یک دختر جوان در کشوری که بدون ویزای دانشجویی کمتر کسی می‌تواند تحصیل کند- یعنی یا باید پناهنده شوی یا برگردی، سرسختی می‌کند و بدون گرفتن پناهندگی- به تحصیل می‌پردازد خیلی تحت‌تأثیر قرار گرفتم.

هایده برای تحصیل با شرایط مبارزه می‌کرد و تسلیم شرایط سخت نمی‌شد. او از منابع، استفاده صحیح می‌کرد و به‌عنوان مثال در یک ایالت اقامت می‌کرد و در ایالتی دیگر به‌عنوان دانش‌آموز روزانه تحصیل می‌کرد و هر روز مسافتی طولانی را می‌رفت و برمی‌گشت؛ کاری که حتی تصورش هم سخت است. این برایم تحسین برانگیز بود. یعنی در همه کشورها یک میلیون آدم را با یک ویژگی می‌یابی که دقیقا انگار از قدرت، ایده و… کپی شده‌اند و این طبیعی بود اما او می‌توانست متفاوت باشد. حتی گویی دوست دارد کارهای سخت انجام دهد. راهی را که دیگران می‌گویند ممکن نیست او می‌رود و راه اصلی را پیدا می‌کند و همیشه در شرایط سخت هم چاره راه را می‌یابد و کارش را می‌کند. اینها باعث شد تا من شیفته‌اش بشوم.

صنعت مدیریت پسماند مثل سایر صنایع نیست خیلی سخت‌تر است. در سایر صنایع موادی را با هم ترکیب می‌کنند و در نهایت شاید ۲درصد کار خراب بشود و هدر رود ولی پسماند یک آلودگی است و خیلی سخت است که محصول جامعه‌پذیری از دل آن دربیاوری.

خانواده خودم کوچک است؛ من فقط یک خواهر دارم اما همسرم در یک خانواده سنتی در ایران بزرگ شده است. وقتی با همسرم به ایران آمدم با فرهنگ پیچیده و متفاوتی نسبت به فرهنگ کشورم روبه‌رو شدم. یاد بچگی‌هایم افتادم. من در منطقه‌ای بزرگ شدم که خانواده بسیار مهم بود و این زندگی مورد علاقه‌ام را در ایران هم دیدم چون خانواده برایم خیلی مهم است. خانواده همسرم مرا خیلی دوست دارند، مخصوصا مادرزنم. این را کاملا حس می‌کنم. وقتی در میان خانواده همسرم هستم و با هم به زبان خودشان صحبت می‌کنند برایم خیلی جالب و دوست داشتنی است.

منبع: همشهری آنلاین

۳۱
تیر ۱۳۹۳
مادربانو
دیدگاه‌ها بدون دیدگاه

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>