از تو به تو

مهربان‌تر از مادر! این درست که تمام روح من از گناه سیاه است، این درست که تو برای آدم‌های بد شدیدالعقابی… اما من دوستت دارم و …

نویسنده: مونا ابراهیم نظری

هاربٌ مِنک اِلیک*

بازگشت

صدایم که می‌رود بالا، داد می‌زند: “خوشحال باش!”

عصبانیتم بیشتر از آن‌که بترساندش غصه‌دارش کرده. می‌گویم: “خوشحال نیستم. خیییلی هم عصبانی‌ام.” می‌زند زیر گریه. من اما فریادهایم ادامه دارند. هرچه سعی می‌کنم ساکت شوم یا حداقل صدایم را پایین‌تر بیاورم نمی‌شود. عصبانی‌ام و این را مدام بین دادهایم یادش می‌اندازم: “خییلی از دستت عصبانی‌ام. خییییلی.” و او همچنان التماس می‌کند: “خوشحال باش!”

می‌روم توی اتاق. دارم برایش خط و نشان می‌کشم که دفعه‌ی بعد اگر حرفم را گوش ندهد فلان و بیسار. این‌جور وقت‌ها بسته به حالش یا از اتاق می‌رود بیرون و خودش را به آن راه می‌زند یا دورتر می‌ایستد و گریه می‌کند. اما این بار می‌آید روی زانویم می‌نشیند. هنوز دارم داد می‌زنم که دست‌هایش دور گردنم حلقه می‌شوند و بعد… گونه‌ام را می‌بوسد. چند بار. می‌گوید: “دوستت دارم.”

ساکت شده‌ام. از دهانم که هیچ، از ذهنم هم هیچ صدایی در نمی‌آید. سکوتم را به فال نیک می‌گیرد: “حالا خوشحالی؟”

خوشحالم. خوشحال‌تر از هر زمان دیگری در زندگی‌ام. می‌بوسمش. هزاربار. هی می‌پرسد: “خوشحالی؟” و من هی می‌گویم: “خیلی عزیز دلم… خیلی.”

****

مهربان‌تر از مادر! این درست که تمام روح من از گناه سیاه است، این درست که تو برای آدم‌های بد شدیدالعقابی… اما من دوستت دارم و  خشم تو مرا غمگین می‌کند.

خدایا! خوشحال باش!

* از تو به تو می‌گریزم

۲۲
تیر ۱۳۹۳
مادربانو
دیدگاه‌ها ۱ دیدگاه

یک پاسخ برای : 1

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>