اللَّهُمَّ اجْعَلْ مَحْیـــاىَ مَحْیــــا…

دوباره منم و روزهایی با طعم شیرین مادری…

برای ششمین بار گان های آبی رنگ کلینیک باروری و ناباروری را تنم می کنم. شنل های صورتی دیگر نیستند. شنل کرم رنگ چرک و کثیفی را روی دوشم می اندازم. کلید کمد شماره ی ۴۰ که لباس هایم را توی آن گذاشته ام می دهم به او. او زمزمه هایی می کند زیر لب. می خندد توی چشم هایم و می گوید برو به امید خدا…
دم در آسانسور دختر گان پوشی با مادرش ایستاده روی کلاهش چسب بزرگی زده اند و روی آن نوشته اند: ناشنوا! توی چشم های میشی و کشیده و پر از اشکش خیره می شوم. لاغر است و قد بلند. گونه های برجسته و لب های درشتش قیافه اش را دوست داشتنی تر کرده. آسانسور که می رسد مادرش با گریه می بوسدش و می رود. بدون اینکه حرفی بین ما رد و بدل شود آسانسور می رود طبقه ی بالا و ما وارد برزخ پری های آبی پوش می شویم. توی چشم هایش می خندم که یعنی نترس، خدا با ماست… وارد اتاق انتظار نمی شویم. یک راست میبرندمان سمت اتاق ترانسفر. تخت آخر یعنی تخت چهارم به من میرسد. فاطمه ی عزیز ناشنوا تخت سوم می خوابد. شستشو و وسیله ی نامهربان معاینه و خواهش های دختران برای اینکه کمی مهربان تر با آن ها رفتار شود… دوباره دستی از کنار پرده می آید این طرف. دست سرد و لرزان فاطمه را می گیریم. پرده را می زنم کنار و به صورتش و به برچسب ناشنوای روی کلاهش نگاه می کنم. اشک هایش سر میخورد تا کنار کلاه آبی اش. توی چشم هایش می خندم و با چشم هایم به آسمان اشاره می کنم. به خدای مشترکمان. دکتر می آید و پرده ی بینمان دوباره کشیده می شود. فاطمه صدای خودش را نمی شنود به همین خاطر وقتی خدایش را با فشار و سختی و با تشدید پشت سر هم روی دال “هُدداااااا” صدا می کند ته دلم یخ می کند. اتاق ساکت است و فقط هددا… هددا… کردن فاطمه توی اتاق پیچیده. نوبت فاطمه که می شود آرام می شود و فقط صدای نفس نفس هایش می آید. دستش توی دستم گرم می شود. از گوشه ی پرده صورتش را می بینم که غرق شادی و خنده است. با انگشت هایش ۲ را نشان میدهد که یعنی من حالا دو تا جنین دارم و من برایش دو تا بوسه میفرستم. قبل از من خدا پیشانی فاطمه را بوسیده. روی کلاهش را. روی همان برچسب ناشنوا را. من گرمای حضور خدای فاطمه را حس می کنم. دکتر می آید کنار من. منی که منتظر سه تا فرشته ی از خواب بیدار شده ام هستم. می گوید یکی از جنین ها موقع از فریز در آمدن از بین رفته! دلم می رود پیش فرشته ی برفی ۸ سلولی ام که تاب نیاورد و فقط از آزمایشگاه برایمان دستی تکان داد و رفت. به اشک هایم اجازه ی آمدن نمی دهم. بوسه ای برای فرشته ی نیامده رفته ام می فرستم و می گویم: هر سه تایتان برای من و بابا عزیزید جان دلم… اما همیشه یادتان بماند که خدا بیشتر از من و بابا دوستتان دارد…

mahya

بســــــم الله النــــــور می گویم. دستم را می گذارم روی شکمم و به محض ورودشان به بطنم سه نفری صلوات خاصه ی امام رضا (س) را با هم می خوانیم… می شوم مامان محیای جنین های چند سلولی… می شوم مامان محیای معجزه های خدا… می شوم مامان محیای هدیه های خدا… می شوم مامان محیا و دلم غرق طعم شیرین مادرانگی می شود.
با ویلچر می برندمان طبقه ی پایین. توی اتاق شماره ی ۶ بستری می شوم. پتوی چهارخانه ی نارنجی را می کشم تا زیر گردنم، دستم را می گذارم روی شکمم و می خوابم…
با صدای او که دارد حالم را از پرستارها میپرسد بیدار می شوم. به فرشته هایم می گویم: گوش کنین مامان، این صدای بابای مهربون و عزیزتونه. باباجونتون که همه ی زندگی مامانه…
فاطمه توی اتاق دیگری است. با تمام دلم از خدا می خواهم که فاطمه را یک روز با دوقلوهایش ببینم.
لباس هایم را می آورند. از تخت می آیم پایین، لباس عوض می کنم و می روم بیرون. او با لبخند و شادی منتظرم است. می گوید: سلام مامان خانوم و من قند توی دلم آب می شود… فوری می گویم: یکی از فرشته ها رفت. یک لحظه انگار غصه اش می شود اما فوری می خندد و می گوید: هرجوری خدا بخواد خوبه. خیره انشاءالله، عزیز باباش بوده… عزیز باباش بوده را که می گوید دلم برایش بیشتر از همیشه ضعف می رود و توی دلم به خدا می گویم: خدایا تو را به مهربانی ات، هوای دل مهربانش را داشته باش…
به تمام مراحل سخت میکرو و آی وی اف که فکر می کنم می بینم هر زن بارداری که توی این دنیا قدم بر می دارد آیه ای است از آیه های معجزه ی پروردگار ولی برای همه ی مان عادی شده.
حالا دوباره منم و هزار و یک قصه ی نگفته و لالایی هنوز نخوانده برای روزها و شب های چشم انتظاری و دوباره منم که خیره شدم به دست های مهربان خدا. دوباره منم که دلم می خواهد او با صدای بلند هر روز برایم آیه های دلنشین سوره ی مهربان مریم را بخواند و هی برسد به: هُـــوَ عَلَـــیَّ هَــــیِّن و هی یادم بیفتد که خودش گفته هرکار سخت و غیر ممکنی برای من آسان و راحت است…
آهسته آهسته قدم بر می دارم. دوباره منم و دوتا پروانه ی هزار و یک رنگ که روی شانه هایم نشسته اند…
دوباره منم و روزهایی با طعم شیرین مادری…

ن: من چه سبـــــزم امروز
و چه اندازه تنم هشیار است!
سهراب

پ.ن: اللَّهُمَّ اجْعَلْ مَحْیـــاىَ مَحْیــــا مُحمَّد و آل مُحمّّد ص…
پروردگارا اگر مقدر کرده ای با مهربانی و لطف و بزرگواری ات به ما فرزندانی عطا کنی،  آنان را به آیین محمد ص و آل محمد ص زنده بدار…

منبع: خط دوم کمرنگ

۲۲
تیر ۱۳۹۳
مادربانو
دیدگاه‌ها بدون دیدگاه

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>