از رنجی که می‌بری

برای من آغوش تو کافی‌ست. تویی که رحم و مهرت اندازه و شبیه ندارد. تویی که ثواب اعمالت را می‌بخشی تا شاید اندکی از تب عصیانم کم شود…

نویسنده: مونا ابراهیم نظری

ز رنجی که می بریم متن

مادر بودن بعد جدیدی از بودن است. وجه جدیدی از ارتباط با جهان هستی. نمی‌خواهم بگویم مثل دیدن چهان از یک منظر جدید است…نه. مادر بودن مثل این است که ناگهان یک حس جدید به حواس پنجگانه‌ات اضافه شود. آن هم یک حس قوی. حسی که تو را در برابر تمام پدیده‌های جهان هستی بسیار هشیارتر و قوی‌تر و در آن واحد آسیب‌پذیرتر می‌کند.

وقتی با یک موجود صورتی رنگ دو کیلو و نیمی به خانه آمدم هیچ چیز از مادری نمی‌دانستم. هیچ چیز جز اینکه حاضرم تمام دردهای بزرگ دنیا را تحمل کنم تا او درد کوچکی نداشته باشد. احساس می‌کردم آن‌قدر قوی شده‌ام که می‌توانم با تمام واقعیت‌های تلخ دنیا گلاویز شوم تا لبه‌های تیزشان روح دخترم را خراش ندهد. و در آن واحد آنقدر ضعیف که یک تب بچه تمام قلبم را می‌چلاند و دست و دلم را می‌لرزاند. نمی‌دانستم اینهمه قدرت و ضعف یک دفعه از کجا به جانم ریخته و چگونه در آن واحد هردوشان را دارم. از اینهمه احساسات متناقضی که داشتم حیرت می‌کردم و از این آدم جدیدی که شده‌بودم متعجب بودم و راضی. یک‌شبه چنان مادر شدم که یادم رفت اصولا پیش از آن چگونه بوده‌ام.

اولین بار که سرمای شدیدی خورد پنج ماهش بود. تبش هیچ جور پایین نمی‌آمد. لباس‌هایش را درآوردم تا تنش را خیس کنم. یک دفعه جیغ زد. از آن جیغ‌های بنفش. بغضم ترکید. تن کوچک و عریانش آنقدر در برابر بی‌رحمی تب بی‌پناه شده بود که می‌خواستم قالب تهی کنم. تمام تنم می‌لرزید و گریه می‌کردم. گریه می‌کردم چون او به سلامتی‌اش اعتماد کرده‌بود و بیماری یک دفعه به بکارت اعتمادش تعرض کرده بود. بخاطر ناتوانی خودم که نمی‌توانستم تبش را قطع کنم، بخاطر اینکه او زبان نمی‌فهمید و نمی‌توانستم به او بگویم که تبش تمام می‌شود، بخاطر اینکه نمی‌دانست بعد از رنج عافیتی هم هست. بعد یک دفعه حال غریبی پیدا کردم. انگار آن من قبل از مادر شدن که پنج ماه بود فراموشش کرده بودم از من جدا شد و از بیرون به من مادر نگاه کرد. به آشفتگی خودم نگاه کردم. به اینکه اگر میگفتند حاضری ده سال از عمرت را بدهی تا تب بچه‌ات قطع شود در دم قبول می‌کردم. بی تعارف قبول می‌کردم.

بزرگ‌تر که شد فهمیدم این رنج‌ها فقط مختص بیماری نیستند. هر مرحله‌ای از رشد را که پشت سر می‌گذاشت من هم پابه‌پایش رنج می‌کشیدم. گاهی از خودم می‌پرسم در فرآیند دردناک رشدی که دخترم پشت سر می‌گذارد، آنکه بیشتر رنج می‌کشد کدام‌مان است؟ او که هیجان اولین قدم‌ها را تجربه می‌کند، یا من که با خودم کلنجار می‌روم دستش را نگیرم تا زمین بخورد و راه رفتن یاد بگیرد؟ او که برای درآمدن دندان‌هایش تب می‌کند و بی‌حال به خواب می‌رود یا من که تا صبح بالای سرش بیدار می‌مانم تا تبش بالا نرود.

به خلاف کلیشه‌های مرسوم مادری، من بارزترین صفت مادر را نه مهر و محبت و فداکاری و …که “رحم” می‌دانم. رحمی که نه از تحقیر و کوچک شمردن که از شیدایی برمی‌خیزد. رحمی آنقدر عظیم که عشق پله اول و فداکاری و از جان گذشتگی پله های آخرش هستند.  

حالا وقتی این حدیث را می‌شنوم که امام از مادر برای طفل شیرخوار دلسوزتر است*، دلم می‌خواهد زار زار گریه کنم. گریه کنم چون این نوع جدید از احساس را درک نمیکنم. چون بالاتر از رحم مادرانه را نمی‌فهمم چه طوری است. چون ابعاد عظیم این احساس را در خیالم هم نمی‌توانم تصور کنم. دلم می خواهد گریه کنم چون وقتی تیرهای رنج زندگی، قلبم را نشانه می‌گیرند، نمی‌فهمم فریادهایم با قلب تو چه می‌کنند؟ نمی‌فهمم وقتی حساب‌های کودکانه ام از دنیا غلط از آب درمی‌آید و بازنده می‌شوم چه حالی می‌شوی. وقتی به راهی می‌روم که فکر می‌کنم آخرش عافیت است و بعد محکم زمین می‌خورم نمی‌دانم با چه حالی دستت را دراز می‌کنی تا دوباره بلندم کنی؟

من در برابر تمام واقعیت‌های دنیا بی‌پناهم. آنقدر که نمی‌دانم لحظه بعد را خواهم دید یا نه. آنقدر که نمی‌دانم فردا روز رنجم خواهد بود یا روز عافیت. برای من آغوش تو کافی‌ست. تویی که رحم و مهرت اندازه و شبیه ندارد. تویی که ثواب اعمالت را می‌بخشی تا شاید اندکی از تب عصیانم کم شود.

و خدا می‌داند در این فرآیند دردناک رشد، آنکه بیشتر رنج می‌کشد. تویی، نه من.

*امام رضا علیه‌السلام: الامام الانیس الرفیق والوالد الشفیق والاخ الشقیق والام البّره بالولد الصغیر

۰۸
تیر ۱۳۹۳
مادربانو
دیدگاه‌ها ۲ دیدگاه

یک پاسخ برای : 2

  1. گلی گفته:

    قاصدک خانوم،جمله نمیفهمم فریادهایم با قلب تو چه میکنند،گفتگوی مادر با امامش میباشد.

  2. قاصدک* گفته:

    خیلی خوب بود.
    ولی آخرش کمی گنگ شد(ازاینجا: ، نمی‌فهمم فریادهایم با قلب تو چه می‌کنند؟) من متوجه نشدم اونجا از زبان فرزندش صحبت کرد و بالاخره فرزندش بیشتر رنج میکشه یا اونا حرفای مادربود ومادربیشتر رنج کشیده؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>