شما سؤالی ندارید؟

ماها هیچ وقت نمی توانیم به اندازه ی آن کودک سیزده ساله بزرگ بشویم… همچین کودکی حتماً باید توی آغوش امام زمانش بزرگ شده باشد…

Copy (2) of IMG_2307

گاهی فکر می کنم بزرگی آدم ها به بزرگی سؤال هایشان است.

نمی دانم کجای کار ایراد دارد که ما هر چه بزرگتر می شویم و با سوداتر و با تجربه تر؛ به جای این که سؤال هایمان هم بزرگتر شوند؛ حل می شوند…کوچک می شوند… تمام می شوند…

نمی دانم آدمی که سؤال ندارد -مثلاً خودم- برای چه زندگی می کند…توی این دنیا دنبال چیست… می خواهد به کجا برسد…

شاید تقصیر کتاب های دینی دوران تحصیلمان است که آخر هر درسی تمام سؤال های مهم را ردیف می کرد و ما هم جوابشان را از توی درس پیدا می کردیم و حفظ می شدیم و بعد دیگر خیالمان راحت بود که همه ی جواب ها را بلدیم…

شاید تقصیر شیوه ی زندگی ماست که مدام سرگرم دنیا می شویم و سؤال های کودکی را در همان کودکی به خاک می سپاریم…

گاهی که غرق دغدغه ها و ابتلائات روزمره ی زندگی مان هستیم و در مستی غفلت (سکره التباعد) روزگار می گذرانیم؛ خدا دلش به حالمان می سوزد و قشنگ ترین و دلرباترین فرشته هایش را به زمین می فرستد و لباس آدمیزاد تنشان می کند تا هر از گاهی سؤال های کودکی مان را یادمان بیاورند…

بچه ها همیشه سؤال های بزرگی از ما می پرسند…

گاهی از سؤال هایشان خنده مان می گیرد…

گاهی خیال می کنیم جواب سؤال هایشان را بلدیم و دنبال این می گردیم که با چه زبانی جوابشان را بدهیم که بفهمند و دیگر هم سؤالشان را تکرار نکنند…

من امتحان کرده ام؛ می شود پشت هر کدام از سؤال های بچه ها یک “راستی” بگذاریم و دوباره آن سؤال را از خودمان بپرسیم…

یکی از سؤال هایی که هر بچه ای یک روز از پدر و مادرش می پرسد این است:

خدا کجاست؟

به جای این که برویم سراغ معلومات کتاب های درسی مان و دنبال حل مشکل بچه ها باشیم خوب است از خودمان بپرسیم:

راستی خدا کجاست؟

راستی چرا باید به این سؤال جواب بدهیم؟

سؤال به این قشنگی حیف نیست که جواب پیدا کند و تمام بشود و دیگر سؤال نباشد؟

جواب پیدا کنیم که چه بشود؟

که دیگر خیالمان راحت شود و زندگی مان را بکنیم؟

گاهی فکر می کنم بعضی از سؤال ها باید برای همیشه سؤال بمانند…

باید آدم همه ی زندگی اش را بگذارد و دنبال جواب آنها بدود…

مثل همین “خدا کجاست”.

شاید همه ی عاشق های دنیا که سر به بیابان گذاشته اند و عاقبت در خون خودشان دست و پا زده اند دنبال همین سؤال بوده اند و بیچاره ی همین سؤال شده اند…

عاشق هایی که امروز داستانشان بر سر زبان هاست…عاشق هایی که شاید هیچ وقت تمرینهای کتاب دینی شان را حل نکرده بودند…

کاش اگر بچه ها از ما پرسیدند “خدا کجاست”؛ طوری که انگار داغ دل ما را تازه کرد باشند در آغوششان بکشیم؛ بگوییم عزیزم چه خوب شد که پرسیدی؛ بعد دستشان را بگیریم بگوییم عزیزم بیا با هم دنبال خدا بگردیم… با هم برویم گوشه و کنار زندگی را زیر و رو کنیم…ببینیم خدا کجای زندگی مان است…کجای زندگی مان نیست…به باغچه و گلدان ها سر بزنیم… هر جا رد پای خدا را دیدیم به هم نشان بدهیم و ذوق کنیم… هی تشنه تر بشویم که پس خدا خودش کو… از هر کجا که بوی خدا را حس کردیم؛ هم دیگر را خبر کنیم…

یک کاری کنیم که این سؤال هی بزرگتر بشود…بی تابمان کند… بشود فکر و ذکرمان… بشود آب و نانمان…

گاهی فکر می کنم؛ یک کودک باید چطور کودکی کرده باشد و چطور زندگی کرده باشد و این سؤال ” خدا کجاست” را چطور روز به روز برای خودش بزرگ کرده باشد که وقتی مثلاً سیزده سالش شد و باز مثلاً یک شب عاشورایی؛ بزرگترین سؤال زندگی اش بشود این که: یعنی من هم فردا شهید می شوم؟…

که همین ” خدا کجاست” آنقدر، “بی تاب” و “بی قرار” و “عاشقش” کرده باشد که مرگ برایش از عسل شیرین تر باشد…

ماها هیچ وقت نمی توانیم به اندازه ی آن کودک سیزده ساله بزرگ بشویم… همچین کودکی حتماً باید توی آغوش امام زمانش بزرگ شده باشد…

اما می توانیم زندگی اش را آرزو کنیم… می توانیم بخواهیم… حداقل یکی از حسرت هایمان باشد…

.

.

.

دعای ندبه را دوست دارم…

پر از سؤال است…

پر از أینَ… پر از “متی” و ” إلی متی”…

نمی گذارد سؤال های آدم کوچک شوند…

جواب هیچ کدام از سؤال های آدم را نمی دهد… فقط آنها را بزرگ می کند…

ناله و ضجه ی آدم را به پای سؤال هایش بلند می کند…

سؤال هایی که عاشق ها؛ هر جمعه از خودشان و از خدای خودشان با ندبه می پرسند…

أین بقیه الله…

خدا بقیه اش کجاست؟…

 

پ.ن:

به ذهنم رسید خواهش کنم از بزرگوارانی که از اینجا عبور می کنند؛ یک سری از سؤال هایی را که تا امروز از بچه ها شنیده اند؛ با همان واژه های شیرین و معصومانه، اینجا بنویسند تا اگر خدا خواست لیستی از سؤال های بچه ها را با ذکر منبع یا لینک؛ در یک پست جداگانه ثبت کنم… که هر از گاهی بیاییم آنها را برای خودمان مرور کنیم…پشت هر کدام که اقتضا داشت یک “راستی” بگذاریم و از خودمان بپرسیم و دوباره با سؤال هایمان بزرگ شویم…

اگر زیاد دیوانگی نیست به اشتراک بگذارید…

 

منبع : نقش فرزندان در تربیت پدر و مادر

یک پاسخ برای : 4

  1. اعظم بانو گفته:

    نویسنده خواسته که والدین سوالهای بی آلایش فرزندانشون رو به اشتراک بگذارند
    تا اینجاپاسخهایی به در خواست نویسنده این مطلب داده شده
    گزیده ای از این پاسخها اینها هستند
    ………………

    کاروان دل:

    … ذهنم را مرور کردم ببینم محمد حسن (کوچولوهه) همیشه از من چه سؤالی می پرسه.
    یکی از سؤالهای هر روزش اینه:
    بابا ! کجا میری؟

    راستی! بابا کجا میری؟ (فأین تذهبون؟)

    …….

    مرمادر

    پسر من یک روز پرسید:
    یعنی خدا از بابا هم بزرگتره؟

    ………….

    م.پ

    “چرا همش روز میشه شب میشه؟”

    ……..

    صبا

    خواهرزاده ام می پرسه خدا چه شکلیه؟
    یادمه تو آشپزخونه بودیم همین خواهرم می پرسید خدا چشم داره؟ پس چه جوری می بینه؟ خدا دست داره؟ خدا اینجا هم هست؟ خدا که خیلی بزرگه پس چه جوری اینجا جا شده؟ و …

    …………

    امیرحسین

    داداش من وقتی هر کی از خونه میره
    برمیگرده میگه
    رفـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــت………
    به همین سادگی

    ……….

    مسیر

    . ریحانه ۲سال و نیمه می پرسه : حضرت زهرا تیه؟ (کیه)
    میگم دختر همون پیامبر مهربونه
    تدوم؟ (کدوم)
    همون که بچه ها رو خیلی دوست داشت.
    ۲٫ چرا این خانومه روسری نپوشیده؟ (اشاره به تلویزیون)

    …………….

    بیکرانه

    یه روز که داشتم کمد لباس هام رو مرتب می کردم دختر ۴ ساله ام سر رسید و با یه حسرتی پرسید :

    ” مامان وقتی شما بری بهشت ، همه ی این لباس های خوشگلت مال من میشه ؟؟؟!!! ”

    …………..

    نذر موعود

    فرقی ندارد چند بار جوابش را داده باشی. فرقی ندارد هزار بار مطمئنش کرده باشی که :”چیزی نمونده. هوا که تاریک بشه میاد.” دخترک بازهم می‌پرسد: “بابا کو؟”…

    …………..

    نون اول نامه

    خواهرزاده من جدیدا می پرسه:
    “این چیه؟” یا “الان چیکار بُتُنم؟”(چیکار کنم)

    ۲ ساله

    …………..

    مامان محمدین

    محمد حسین: خدا خیلی بزرگه ؟

    محمد هادی: یعنی وقتی شما پیر بشی من خودم بزرگم؟ من مامان پیر نمیخوام!

    ……………

    مسیر

    ۱٫ریحانه دو و نیم ساله

    هر جاش ناراحت بشه می پرسه چی شدم؟
    چی شده تب تردم؟
    چی خوردم دلم درد درفته؟(گرفته)
    چی تار تردم پام درد درفته؟
    بعضی وقتا یادش میاد و جواب خودشو می ده
    تاتائو خوردم پام می خاله؟ آهان تاتائو خوردم! ترا؟ (چرا؟)
    گاهی هم از من تأیید می خواد: مامان تاتائو خوردم پام می خاله؟

    ۲٫ ریحانه دو و نیم ساله

    هرروز صبح که بیدار می شه می پرسه: بابا تُجاس؟ آهری تجاس؟ (خواهری کجاست؟ یا کجا رفته؟)

    ۳٫ فاطمه دوازده و نیم ساله

    یه سؤال کلی داره برای رفع قانون های مانع: چرا باید فلان ساعت خوابید؟ چرا باید هر مهمانی پدر مادر میرن بچه ها برن؟ چرا نباید بیشتر از … ساعت تلوزیون دید؟ و ….
    من همش یاد چراهای رفع تکلیف کنانه خودم از خدا می افتم : چرا کار مادرها این جوره چرا پدرها رو فلان طور چرا همسر … چرا من فلان طورم؟

    ……………………

    راهی به دریا

    محمدمهدی/۷ ساله

    مامان میشه فرشته ها رو دید؟

    مامان شیطون که می دونست که حرف خدا رو که گوش نکرده آخرش میره جهنم،پس چرا توبه نکرد؟

    می گه مامان چی میشد اگه بچه ها وقتی به یکسالگی می رسیدن و می تونستن حرف بزنن “همه ی علم” رو یاد میگرفتن؟ خدا که می تونه این کار رو بکنه.

    …………………

    برسد به دست آینده

    حسین دو سال و نیمه:

    مامان شب کجاست؟

    _همین جاست. خورشید خانوم بره می بینیش.
    _نه تو بلد نیستی. شب خیلی دوره.

    علیرضا هفت ساله: خدا از بابا هم مهربون تره؟
    _پس چرا بعضی ها رو می بره جهنم؟
    ***
    علیرضا: نگاه کردن زندگی ما و گوش کردن دعاهامون خیلی از خدا وقت می گیره؟
    _نه. براش کاری نداره.
    _پس بقیه ی وقتشو چی کار می کنه؟
    ***

    شیطان آدم بدیه؟
    _شیطان بده ولی آدم نیست.
    _پس چیه؟
    _یه جور فرشته اس! (تعمدا و مصلحتا مقوله ی جن را مطرح نمی کنم!)
    _مگه فرشته ها آدم خوبی نیستن؟
    _چرا. همه ی فرشته ها خوبن. فقط شیطان حرف خدا رو گوش نداد و بد شد.
    _چه حرفی؟
    _این که وقتی آدمو درست کرد به همه شون گفت به آدم سجده کنین. همه قبول کردن به جز شیطان.
    _چی گفت که فبول نکرد؟
    _گفت آدمو از خاک آفریدی ولی من از آتیشم. من بهترم!
    _مگه آتیش از خاک بهتره؟
    _لابد!
    مگه خدا آدمو از خاک درست کرده؟
    _آره.
    دوست دارد ادامه ی خاک و آدم را بگیرد ولی سوال های مهمتری توی ذهنش چرخ می زند و نمی گذارند.
    _چرا خدا شیطان رو که آدم بدی بود درست کرد؟
    _شیطان که از اولش بد نبود که. از وقتی حرف خدا رو گوش نکرد بد شد.
    _مگه خدا نمی دونست که بعدا بد می شه؟
    _می دونست!
    _خب پس چرا درستش کرد؟

    ………….

    آن سوی مغاک بی گذر

    امیرحسین ۴ ساله:
    -دایی دست خدا خیلی بزرگه که به همه جا میرسه ؟
    من که اصلا فکر نمیکردم این سوالش تو ذهنش مهم باشه همینجوری گفتم:
    – عزیزم خدا که دست نداره .
    – پس چی داره ؟
    – خوب هرچیزی که دست نداره. مثلا این اتوبوس رو ببین ( اشاره به اتوبوسی که جلومون پارک کرد) ببین این اتوبوسم دست نداره. بجاش لاستیک داره.
    – یعنی خدا هم لاستیک داره ؟
    ول کن نبود…
    .
    یاد سخن اما صادق افتادم :
    هرچیزی که در دقیقترین حالات تفکرتان به آن می اندیشید تنها ساخته ی ذهن خودتان است که به خودتان بازمیگردد. همانند مورچه که گمان میکند خداوند دو شاخک بزرگ بر روی سر دارد …

    ………………..

    گل باغ بهشت

    علی چهار ساله:
    مامان خدا میتونه خونه ما رو خراب کنه؟مامان:بعله
    مامان کی همه چی رو میدونه؟…مامان:خدا
    یعنی الان خدا میدونه من میخوام چی بگم؟

    …………..

    خواب سفید مامان

    فاطمه ۳ ساله
    خدا کجاست؟
    چرا شب شد؟

    ……………

    منبع پست: http://2ta7.blogfa.com/post-45.aspx
    و جوابهای خوانندگان : http://2ta7.blogfa.com/post-47.aspx

    شما هم میتونین پرسشهای بی آلایش بچه هاتون رو بنویسین

    موفق باشین
    در پناه خدا

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>