مادری بی میم، بی الف، بی دال، بی ر!

قیافه اش توی هم می رود و چیزی نمی گوید اما من توی چشمهایش مادری را می بینم…

نویسنده: زهرا مهاجری

 mmm

وقتی بلند می شوم لازم نیست به ساعت نگاه کنم تا بفهمم پنج و نیم صبح شده، چون ساعت بیولوژیک کارش را خوب بلد است!

قبل از وضو و نماز، کتری را می گذارم و نان را از فریزر می گذارم بیرون. نماز که تمام می شود، آب جوش آمده. چای را دم می کنم و تند و تند ظرف های دیشب را می شویم و همزمان به این فکر می کنم که برای شام چه درست کنم. یک ربعه ظرفها شسته می شوند و چای دم می کشد. می روم توی اتاقش و چراغ را روشن می کنم و آرام کنار گوشش زمزمه می کنم تا بیدار شود. کش و قوسی به تنش می دهد و رویش را می کند آن طرف و دوباره می خوابد.  چشمم به مقنعه اش می افتد که چروک شده. همین پریروز اتویش زده ام  اما دوباره چروک است. مقنعه را برمی دارم و وقتی از اتاقش بیرون می روم دوباره با صدای بلند صدایش می کنم. مقنعه را می گذارم روی میز اتو، لب تاب روشن را کنارش. به مقنعه اتو می کشم و همزمان یکی دو سایت خبری را نگاه می اندازم و تیتر اخبار را می خوانم و هر از گاهی اسمش را فریاد می زنم که “بلند شو، دیر شد”.

مقنعه را می گذارم آن طرف و می روم آشپزخانه. چایش را می ریزم و چند تا لقمه می گیرم و با این که از خورده شدنشان ناامیدم می گذارم روی میز. برای خودم چای می ریزم و میوه ای که قرار است برایش بگذارم را پوست می کنم و همزمان خبر می خوانم. ظرف تغذیه را می گذارم توی کیفش و کمکش می کنم زودتر لباس بپوشد. خودم هم دیرم شده. بقیه را به خودش می سپارم و می روم سراغ لباس پوشیدن. لب تاب هم همه جا دنبالم هست و خبرهایی که انگار اگر یک ساعت دیرتر بروی سراغشان منفجر می شوند را می خوانم! لباسش را پوشیده و منتظر سرویس نشسته؛ مجبورش می کنم لقمه های باقی مانده را بخورد و خودم یک دست به لیوان چای و یک دست به لب تاب، لباسم را می پوشم!

هنوز به نتیجه نرسیده ام شام چه بپزم. مرغ از همه اش آسانتر است. یک بسته از فریزر در می آورم و می گذارم توی یخچال. اس ام اس می آید که تا عصر مطلبت آماده باشد. دیشب تا دیروقت رویش کار کرده ام اما یادم رفته بریزمش روی فلش. مشغول این کار می شوم که سرویس می آید و بوق می زند. تا برود کفش بپوشد کیفش را نگاه می اندازم که همه چیز را برده باشد. تاکید می کنم همه ی تغذیه اش را بخورد والبته لقمه را زنگ تفریح اول!

“چشم”ی می گوید و می رود بیرون. کوله را می اندازم روی دوشش و به این فکر می کنم که این آخر هفته حتما کفش های کتانی ش را بشویم و برق بیندازمشان! دم آسانسور که می رسد می گویم: “به آقای بابایی بگو بعداز ظهر قبل از بقیه بچه ها برسوندت، عصر جلسه دارم باید زود بریم.”

قیافه اش توی هم می رود و چیزی نمی گوید اما من توی چشمهایش مادری را می بینم بی میم، بی الف، بی دال، بی ر!

۱۴
بهمن ۱۳۹۱
مادربانو
دیدگاه‌ها ۱ دیدگاه

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>