بچه دار شدن یا نشدن؟؟؟

تازه توی این دردسرهای مادربودن، کشفهای کوچک و بزرگی هستند که از خودت و قابلیت هایت به دست می آوری… این چیز کمی نیست…

1276317182_eco-baby-photography

 

همسایه ای داریم که وقتی ازش می پرسم نمی خوای بچه دار بشی؟ جواب می دهد: نه! مگه دیوونه م؟

من همیشه روی این کلمه ی دیوونه حساس بودم. یعنی حس حماقتی توش می دیدم.دیوونگی برای من هم خوب بود و هم بد. خوبیش مال این بود که شاید برخلاف خیلی ها که به آرامش شان عادت می کنند و از اتفاقهای نو دوری می کنند، با دیوونگی می شود کار جدیدی کرد. اما همیشه تاوان هم دارد. و این بدی ماجراست. اینکه ممکن است راهی که می روی دقیقا همان راه بیراهه ای باشد که شعرا و عرفا گفته اند” ره ترکستان”. راهی که شاید  بازگشت نداشته باشد. یا بدبختی مادام العمری را نصیب آدمی بکند. این بدی دیوونگی بود توی ذهنم.

اما توی بچه دار شدن، هیچ وقت معنای دیوونگی را نمی دیدم. باورم جوری بود که لازم نبود دیوونگی به خرج دهم. شاید آرزویهایم آنقدر بلند و زمان بر نبودند که بشود گفت بچه دار شدن یک دیوونگی محض است. نه! من بچه دار شدن را لازمه ی یک زندگی سالم می دانستم. یک زندگی بر طبق روال خودش… چیزی که هم خدا خواسته و هم جریان طبیعت همین را می گوید. چیزی که اگر باشد، شاید آن خلاء عمیق احساس نشود اما اگر نباشد، حتما خلاء بزرگی را احساس خواهم کرد که با هیچ چیز، تاکید می کنم با هیچ چیز پر نمی شود.

من وقتی محمد یوسفم را می دیدم که می خندد و ریسه می رود و مراحل تکامل و بزرگ شدنش به سرعت پیش چشمانم طی می شود، حالم خوب می شد. می دیدم که سینه خیز می رود و به چشم برهم زدنی با همان حال، خودش را به آن سر خانه می رساند… حیرت می کردم. حیرتی توام با شعف. باورم می شد که سهمی در این خلقت و تکامل دارم. و کیف می کردم که آن حس مادری دارد روز به روز در من بیشتر می شود. می دیدم که دارم مهربان تر می شوم. بخشنده تر می شوم. راحت تر با موضوعات مختلف کنار می آیم. تدبیرم برای کارهای خانه و سیاستهای بیرون منزل بیشتر می شود. آینده نگر تر می شوم و خب…همه ی انها مرا به این نکته می رساند که بچه گرچه سهمی از نیرو و انر‍ژی و آرامش مرا برمی­دارد اما چیزهای زیادی هم  به من داده است.

همسایه هنوز هم می گفت: مگه دیوونه م؟

داشت درس می خواند. توی یک اداره هم نیمه وقت کار می کرد. شوهرش هم چیزی توی همین مایه ها بود… از وقتی بچه دار شده بودم، زندگی بدون یک موجود کوچولو برایم دور از ذهن شده بود. با خودم می گفتم: مگر می شود آدم صبح بدون صدای گریه یا ملچ ملوچ انگشت خوردن یک بچه از خواب بیدار شود؟ مگر می شود آدم بیاید خانه، واسه ی خودش همه کار بکند و یادش برود که می شود این همه کار را با یک موجود کوچک تقسیم کرد و لذت برد؟ مگر می شود آدم وقتی موهایش را شانه می زند، به یاد موهای فرفری و شانه نخورده ی بچه اش نباشد؟

حس می کردم حالا که این همسایه ی ما قصد کرده که بچه دار نشود، این خودش یک نوع دیوانگی است. دیوانگی برای رهایی از چی؟ دردسرهای یک مادر؟ آدم مگر دو میلیارد تومن را از ترسِ از دست دادن دویست هزار تومن ، به باد می دهد؟

تازه توی این دردسرهای مادربودن، کشفهای کوچک و بزرگی هستند که از خودت و قابلیت هایت به دست می آوری… این چیز کمی نیست…

من دیدم که همسایه ی ما بدون آنکه خودش بداند، دارد دیوانگی می کند. دیوانگی‌ خاموشی که بعدها، شاید سالها بعد به چشمش بیاید اما…فکر کنم کمی دیر شده باشد…

دیر به خاطر تحلیل قدرت مادر شدن. تحلیل حوصله ها. تحلیل ابتکارعمل ها. تحلیل فرصتهایی برای ادای بچه ها را درآوردن. تحلیل قدرت بدنی پدر برای کشتی گرفتن و سردوش بلند کردنِ فرزند. تحلیل ظرفیتها. تحلیل قدرت اعصاب. تحلیل “امید به زندگی”(به جهت آماری امید به زندگی در افراد با افزایش سن، رو به کاهش می­گذارد.) و خلاصه که دیر می شود.

منبع : قاصدک بارون

۱۸
بهمن ۱۳۹۱
مادربانو
دیدگاه‌ها ۲ دیدگاه
برچسب‌ها

یک پاسخ برای : 2

  1. لوسی می گفته:

    متن خیلی خوبی بود مخصوصا برای اونایی که الان مادرن و دنبال چنین متنهای دلگرم کننده ای می گردن :دی

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>