آفریـن باد بر خــدا

همراه خط دوم کم رنگ که آرام آرام پر رنگ تر می شود تمام دنیای من هم انگار آرام آرام رنگی می شود. برگهای درخت پشت پنجره ی اتاقمان زرد و نارنجی می شوند.

صبح روز دهم می روم سراغ بی بی چک. می دانم که خیلی زود است اما انگار یک نفر هلم می دهد و اصرار دارد که این کار را زودتر انجام بدهم. دستهایم می لرزند و یخ کرده اند. با دستهای لرزان باز کردنش چند دقیقه ای طول می کشد. التماس خدا را می کنم و می گویم طاقت جواب منفی را ندارم. می گویم بگذارد برای یک بار هم که شده خط دوم را ببینم. قسمش می دهم به همه ی خوب ها و خوبی های عالم…

چند قطره روی بی بی چک می چکانم. پلک نمی زنم حتی. خیره می شوم به نوار سفیدی که قرار است پیام آور شادی و خوشبختی برایمان باشد . خط اول سریع ظاهر می شود. صدای تپشهای قلبم توی گوشم می پیچد. دهانم خشک می شود. چشم هایم می سوزد. سه ساله ی اباعبدلله را صدا می زنم، می دانم که با دست های کوچکش گره های خیلی بزرگ را باز می کند. اشک می ریزم. حالت تهوع پیدا می کنم از شدت دلشوره. ثانیه ها کش می آیند…

آن وقت ها که مانتوی خاکستری می پوشیدم با مقنعه ی کوچولوی سفید و روی کیف قرمزم موشهای مدرسه ی موشها نشسته بودند خیال می کردم طولانی ترین ثانیه ها مال لحظه ی خواندن نمره های ریاضی است و املا. و چقدر طول می کشید تا معلم نمره ی بیست یا خدای نکرده نوزده من را بخواند. قبل ترش ثانیه های کشدار را اصلا نمی شناختم. تمام لحظه هایم غرق بازی ها و شادی های کودکانه بود و زمان هیچ وقت متوقف نمی شد. بعدترش طولانی ترین ثانیه ها شد روز اعلام نتیجه ی امتحان تیزهوشان. تا چند سال بعدش ثانیه های کشدار کشنده نداشتم. تا روز اعلام نتایج کنکور و لجظه هایی که انگشت اشاره زیر ردیف اسامی ریز روزنامه پایین می رفت تا من را پیدا کند. و انگار لحظه ها متوقف می شدند و اسم ها بی نهایت و من گاهی حتی انگشت اشاره ام را بین آن همه اسم گم می کردم. عاقل و کامل که شدم، به قول مادرم، طولانی ترین ثانیه ها مال شب ها و روزهایی شد که پسرهایی با پدر و مادر و خواهر و گاهی حتی خاله و عمه ی شان می آمدند و یک طرف خانه ی مان می نشستند و زل می زدند به منی که هی چادر لیمویی گل دار از مکه آمده ام را می کشیدم جلو و خجالت می کشیدم نگاهشان کنم. بعدترش طولانی ترین ثانیه ها مال آن صبح صبح جمعه ی بی رحم شد که دسته جمعی توی پارک بستنی عروسکی لیس می زدیم و مادرجون برای ناهار دلمه ی برگ مو بار گذاشته بود. بستنی عروسکی ام آب شد و مزه ی دهنم تلخ شد و مادرجون رفت و دلمه ها روی اجاق ماند. اما نه، طولانی ترین ثانیه ها مال آن شبی بودند که با هم قرار گذاشتیم به خانواده هایمان بگوییم یا ” او ” یا هیچ کس دیگر! و عقربه ها ایستادند. لحظه ها فلج شدند و زمان متوقف شد، تابالاخره خانواده هایمان گفتند باشد، قبول. و خوب یادم هست که توی تمام ثانیه های کشدار زندگی ام خدا محکم دستم را گرفت و بغلم کرد.

حالا دوباره منم و ثانیه هایی کشدار و بی حرکت. انگار که ساعت هاست به این بی بی چک خیره شده ام. چشم هایم می سوزد. نمی دانم این واقعا خط دوم است که ظاهر شده یا خیال من دارد برایم خط دوم را می سازد. بی بی چک را می گیرم بالا، زیر باریکه ی نوری که خودش را از لای پرده هل داده توی خانه ی مان…و خودم را توی آغوش گرم خدا رها می کنم.

ساعت هفت و بیست دقیقه ی بیست و سوم آذر، بالاخره من هم خط دوم خیلی کم رنگ را می بینم…

63655825281618073372

همراه خط دوم کم رنگ که آرام آرام پر رنگ تر می شود تمام دنیای من هم انگار آرام آرام رنگی می شود. برگهای درخت پشت پنجره ی اتاقمان زرد و نارنجی می شوند. رو تختی بته جقه ی مان دانه اناری می شود. رو میزی گیپور جهاز مامان سفید سفید می شود. سجاده ی  مخمل از مدینه آمده ی مان زرشکی می شود. گل های چادر نماز مشهدی ام آبی آسمانی می شوند. فنجان های سفالی که او سوغات آورده از سفر  میبد فیروزه ای می شوند. خمره ی ترشی بزرگ و قدیمی بی بی جان سبز آبی می شود. نقش های اسلیمی فرش هایمان هزار رنگ می شوند. حسن یوسفمان سبز می شود. گل های شمعدانی مان قرمز و صورتی می شوند. لبهای نو عروس توی قاب عکسمان آلبالویی می شود و کت و شلوار داماد عزیزی که کنارش نشسته مشکی. حتی انار روی جلد همشهری داستان همراه خط دوم، قرمز می شود…

خط دوم که پر رنگ می شود، انگار یک نفر یک قلم موی رنگین کمانی می کشد روی تمام زندگی مان. انتظار روزها و لحظه ها و زندگی آدم را رنگ پریده می کند انگار! حالا اما دوباره رنگ ها زنده می شوند و جان می گیرند. خانه ی دوست داشتنی مان زیباتر از همیشه اش می شود.

از خواب بیدارش می کنم. خودم هنوز هم باورم نشده. بی بی چک را نشانش می دهم و خودم را می چسبانم به سینه اش و های های گریه می کنم. او هم گریه می کند. روی موهایم دست می کشد. زل می زند توی چشم هایم و می گوید خدا را شکر. شادی را توی مردمک چشم هایش می بینم. شادی را توی صدایش می شنوم. چقدر منتظر دیدن این لحظه ها بودم. چقدر یواشکی بی بی چک خریده بودم و ساعت ها خیره شده بودم به نوارهای سفیدی که سفیدی بی اندازه ی شان باعث سرگیجه می شد…حالا سیر نمی شدم از نگاه کردن به خط دوم.

پیشانی ام را می چسبانم به مهر تربت کربلا و الهی شکر…الهی مهربانی ات را شکر…الهی بزرگی ات را شکر…الهی فریاد رسی ات را شکر…الهی شکر…الهی شکر…

وَ لَقَدْ خَلَقْنَا الْإِنْسانَ مِنْ سُلالَهٍ مِنْ طینٍ

و ما انسان را از عصاره ای از گِل آفریدیم

ثُمَّ جَعَلْناهُ نُطْفَهً فی‏ قَرارٍ مَکینٍ

سپس او را نطفه ای در قرارگاه مطمئن رحم قرار دادیم

ثُمَّ خَلَقْنَا النُّطْفَهَ عَلَقَهً فَخَلَقْنَا الْعَلَقَهَ مُضْغَهً فَخَلَقْنَا الْمُضْغَهَ عِظاماً فَکَسَوْنَا الْعِظامَ لَحْماً ثُمَّ أَنْشَأْناهُ خَلْقاً آخَرَ

سپس از نطفه، لخته خونى آفریدیم، آن گاه لخته خون را پاره‏ ی گوشتى ساختیم وپاره ی گوشت را به صورت استخوان‏هایى در آوردیم، و استخوان‏ها را با گوشت پوشاندیم،آن گاه جنین را در آفرینشی دیگر پدید آوردیم

فَتَبارَکَ اللَّهُ أَحْسَنُ الْخالِقینَ

پس آفرین باد بر خدا که بهترین آفرینندگان است

باورم نمی شود که من هم یک معجزه هدیه گرفته ام. حالا من هم با چشم های خودم یک معجزه دیده ام. حالا دیگر فرشته های برفی ما هم از خواب زمستانی شان بیدار شده اند. لابد دارند خمیازه های کشدار می کشند و به دنیا سلام می کنند. دستم را می گذارم روی شکمم و یک جور تازه ای قربان صدقه ی شان می روم. یک جور تازه ای صدایشان می کنم. یک جور تازه ای برایشان لالایی می خوانم. یک جور تازه ای احساسشان می کنم.

یک جور مادرانه ای…

 

پ.ن: شادی ام درست شبیه سر خوردن روی دامنه ی پر برفی است که آبستن  یک بهمن عظیم است…

پ.ن: تاب روضه ی شش ماهه ندارم امسال. کاش زیر هیچ خیمه ای و توی هیچ هیئتی نوای علی لای لای بلند نمی شد. کسی چرا روضه ی رباب نمی خواند؟ امان از دل مادر…

منبع : خط دوم کمرنگ

۲۵
خرداد ۱۳۹۳
مادربانو
دیدگاه‌ها ۱ دیدگاه

یک پاسخ برای : 1

  1. قاصدک* گفته:

    عالییییی بود……..خیلی گریه کردم…….خداانشاالله به همه آرزومندا فرزندی صالح و سالم عطا کنه.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>