چــرخ و فلـک و شروع سیکل میکرو!

آرام می شوم. خدا آرامم می کند با او…چراغی توی تاریکی دلم روشن می شود و کودکم به من نزدیک می شود دوباره.

url

دکتر عکسم را می گیرد بالا و نیم نگاهی به آن می اندازد و می گوید: عکس هم نمی گرفتی اشکالی نداشت. رحمت مشکلی ندارد، اما در عوض با خیال راحت میکرو می شوی. توی پرونده ام تاریخ میزند و روبرویش می نویسد: با توجه به اسپرموگرام همسر شروع سیکل ICSI

همان طور که دارد توی دفتر چه ام داروها را می نویسد با آب و تاب مراحل میکرو را توضیح می دهد. صدای دکتر هی توی گوشم کم تر و کم تر می شود. نگاهش میکنم، لبهایش تند و تند تکان میخورد و دستش را هم گاهی بالا و پایین میکند. سرم گیج می رود. من و دکتر و میز وسطمان، درست شبیه چرخ و فلک های قدیمی، می چرخیم و می چرخیم و می چرخیم…دهانم تلخ می شود و قلبم تند تند میزند و تنم خیس عرق می شود. پاهایم اما انگار وسط برف است!

تمام کتابهایی که سال اول عروسیمان از نمایشگاه کودک خریده ایم، عروسک ها و اسباب بازی هایی که با لذت و آرزو توی کمد انبار کرده ایم و لباسهای کوچولو و رنگ و وارنگی که از مکه و مدینه برایش سوغات آورده ایم، پیش چشم هایم رژه می روند!

تمام لالایی هایی که خودم برایش ساخته ام توی گوشم زمزمه می شوند…فرشته ام دور و دست نیافتنی می شود یکباره!

دلم می خواهد یک نفر تکانم بدهد و یکباره بیدار شوم و بدوم بروم صدقه بگذارم و بگویم خیر است انشاالله، چه کابوس تلخی بود. اما دکتر که مهرش را می کوبد روی دفترچه، من از چرخ و فلک پیاده می شوم. هیچ کابوسی در کار نیست!

دفترچه و عکس رنگی و جواب آزمایش ها و سونوها را میریزم توی کیفم و می آیم بیرون. یک برگه ی راهنمای مصرف دارو می دهند دستم.

چرا من اینقدر سردم است پاییز که تازه از راه رسیده؟!

پاهایم سنگین اند و سست و سرد. قدم هایم را نمی توانم بلند بردارم و کفش هایم را لخ و لخ روی زمین می کشم. سوار تاکسی نمی شوم هرچند هوا تاریک تاریک شده. راه می روم و اشک می ریزم. صورتم یخ می کند و چشم هایم می سوزد. مردم از کنارم که رد می شوند خیره خیره نگاهم می کنند و دلشان برایم می سوزد لابد. آنقدر پیاده می روم و آنقدر گریه می کنم که پاهایم درد می گیرد و چشم هایم تار می شود. خودم را می رسانم به خانه و بی آنکه به مرد بودنش و به بی صدا شکستنش فکر کنم، هق هق می کنم و گله!

گله می کنم از خدا و اشک میریزم. او مدام از مهربانی و بزرگی و لطف خدا می گوید و هی توی خودش می ریزد. برایم مریم زمزمه می کند:

یَا زَکَرِیَّا إِنَّا نُبَشِّرُکَ بِغُلَامٍ اسْمُهُ یَحْیَى لَمْ نَجْعَل لَّهُ مِن قَبْلُ سَمِیًّا ﴿۷﴾

اى زکریا ما تو را به پسرى که نامش یحیى است مژده می دهیم که قبلا همنامى براى او قرار نداده ‏ایم.

قَالَ رَبِّ أَنَّى یَکُونُ لِی غُلَامٌ وَکَانَتِ امْرَأَتِی عَاقِرًا وَقَدْ بَلَغْتُ مِنَ الْکِبَرِ عِتِیًّا ﴿۸﴾

گفت پروردگارا چگونه مرا پسرى خواهد بود و حال آنکه زنم نازاست و من از سالخوردگى ناتوان شده‏ا م؟ (۸)

قَالَ کَذَلِکَ قَالَ رَبُّکَ هُوَ عَلَیَّ هَیِّنٌ وَقَدْ خَلَقْتُکَ مِن قَبْلُ وَلَمْ تَکُ شَیْئًا ﴿۹﴾

فرشته گفت: فرمان چنین است. پروردگار تو گفته که این کار بر من آسان است و تو را در حالى که چیزى نبودى قبلا آفریده‏ ام (۹)

آرام می شوم. خدا آرامم می کند با او…چراغی توی تاریکی دلم روشن می شود و کودکم به من نزدیک می شود دوباره. کاغذها را از کیفم می ریزم بیرون و نسخه ی بلند بالایم را می گذارم روبرویم.

– از روز پنجم قاعدگی هر شب یک عدد قرص HD مصرف شود و روزانه ۰/۵CC سوپر فکت به صورت زیرجلدی با سرنگ انسولین تزریق شود. ۵ عدد قرص HD که باقی ماند مراجعه شود جهت سونو.

 

پ.ن: میکرو یک روش درمان نیست. یک جور بازی است، چیزی شبیه یک پازل چند هزار قطعه، گاهی آنقدر کلافه و خسته ات می کند که دلت می خواهد بریزی اش به هم، حتی اگر فقط چند تکه اش باقی مانده باشد. اما یادت باشد که تو باید برنده ی این بازی باشی.

پ.ن: بسم الله الرحمن الرحیم می گویم و اولین قرص را با بغض و امید می بلعم…باید با داروهایم رفیق شوم. نمی شود با چیزهایی که دوستشان ندارم همسفر باشم.

پ.ن: بین صفا و مروه، درست همان جایی که هاجر پریشان و درمانده برای طفل تشنه اش هفت بار از این سو به آن سو دویده بود، بی قرار آمدنش شده بودم. پس می آید…

منبع : خط دوم کمرنگ

۱۱
اسفند ۱۳۹۲
مادربانو
دیدگاه‌ها ۱ دیدگاه

یک پاسخ برای : 1

  1. سپاس بابت لطفتان.
    ما منتظرها را همدلی و همراهی امیدوارتر می کند…

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>