دست های کوچکِ پسر بزرگم

راه که می رفتیم متوجه شدم دستش دنبال دستم می گردد!

نویسنده: زینب سادات موسوی

خیلی وقت بود که با هم بیرون نرفته بودیم . لباس و کفش و وسایل مدرسه و هر چیز دیگری که نیاز داشته باشد را خودم تهیه می کنم. اهل بازار آمدن نیست. دیروز با هم رفته بودیم نمایشگاه. راه که می رفتیم متوجه شدم دستش دنبال دستم می گردد! می خواست دستش را بگیرم. تعجب کردم! به نظرم عجیب بود. من همیشه دست حسام را می گرفتم!

kissing-hand-hi

بعد، حس کردم خیلی کوچک است. خیلی کوچک تر از آنچه من همیشه تصور می کردم. بعد از تولد حسام دیگر او شده بود پسر بزرگ مان. از او توقع داشتیم بزرگ باشد و بزرگی کند. دیروز وقتی تلاشش را برای رها نکردن دستم دیدم، فهمیدم هنوز خیلی کوچک است. از ترس گم شدن نبود که دستم را رها نمی کرد. فقط یک چیز بود ….. او هنوز کوچک بود. حتی دست هایش هم هنوز کوچک بود. این را دیروز فهمیدم. هنوز دلش می خواست در خیابان دست مادرش را بگیرد. دست حسام را دادم به دست عمه اش و خودم در تمام مسیر دست او را گرفتم. دست کوچک پسر بزرگِ کوچکم را!

۰۵
بهمن ۱۳۹۱
مادربانو
دیدگاه‌ها ۳ دیدگاه

یک پاسخ برای : 3

  1. الی مامان گفته:

    ای جانم به این دست کوچک مرد بزرگ خانه ی شما …

  2. نجمه سادات گفته:

    زودتر از وقتی که فکر کنی بزرگ میشن
    بعضی وقتا دلم برای دستای کوچولو و صدای بچه گونه ی مهدی تنگ میشه….

  3. ضمن تبریک برای افتتاح این سایت امیدوارم که بیش از پیش موفق باشید. مادری را به یاد دارم که می گفت: هر بار که فرزند اولم را به حمام میبردم و دستهایش را برای شستن در دستم می گرفتم تازه متوجه می شدم خیلی کوچک تر از آن است که برای برادر خود بزرگی کند. کاش گاه گاهی به آنهایی که می اندیشیم بزرگ شده اند نگاه واقع بینانه داشته باشیم.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>